ه‍.ش. ۱۳۹۶ فروردین ۱۶, چهارشنبه

idlib



آخ چه قيامتي يهو روي سرت آوار شد بچه
كاش ادلب واست جايي ميشد كه بتوني بري مدرسه بزرگ شي شايدم عاشق شي،ولي كي واقعا  تصميم ميگيره كه بسه،زندگي واسه تو بسه،كاش بغلم اونقد بزرگ بود كه ميتونستم قايمتون كنم و نذارم بميرين
اما منم كه فردا صبح بيدار شم كمتر بهتون فكر ميكنم،شايد تا هفته ديگه يادم بريد و زندگي همينه،اينه كه منو ميترسونه،ماها طوري بزرگ شديم كه نديدن رو انتخاب كنيم،فراموشي رو انتخاب كنيم،كاش منم مثه اين آدمايي كه ازشون حالم بهم ميخوره نبودم،ولي خيلي هم فرقي با هم نداريم،دوام آوردن خيلي بي رحم تر از اونيه كه بشه فكرشو كرد،حتما بيشتر از بقيه اينو ميفهمي،اما ميخوام بدوني كه هميشه تو قلبم واستون شمع روشنه،شما بي گناه ترين بچه هايي بودين كه اندازه همه ي آدما حق زندگي داشتين،تنها فرقمون اينه كه شما كسايي بودين كه اونجا به دنيا اومدين،همين،بازم زندگي همينه،تو فقط بايد برقصي،حتي موقع مردنت

۱ نظر:

محـمد گفت...

قلبم گرفت، هم از ناراحتی هم از قشنگی