۱۳۹۵ آذر ۱, دوشنبه

تو هميشه بهم اين احساسو ميدي كه كافيه دستمو دراز كنم تا برسم بهت ولي نميذاري



وقتي داشتيم از اون جاده رد ميشديم واقعن ترسيدم،شايد زيادي چت بودم ولي يه جاده ي تاريك باروني،با كسي كه بارها از بلندي پرتم كرده پايين،من رو تو نقطه ضعف دارم و از خودم عصباني ام چرا ازت راه خلاصي ندارم،اَه چه قد غر ميزني،حالا يك دقيقه و نيم ساكت ميشيني تا يه جواب منطقي پيدا كني،انقد چيزايي كه ميخوايو دودوتاچاهارتا نكن،تو از من چي ميخواي؟ميخوام خودت باشي،ولي تو دروغ ميگي،الكي دروغ ميگي،واسه اينكه نميخواستم از دستت بدم،تو هزاربار منو از دست دادي،ولي هميشه برام كسي بودي كه ميخواستم بيشتر بشناسمت،ولي هيچوقت خوب پيش نرفت،تقصير كيه؟ دنبال مقصر نباش،من اينطوري نيستم،من دليل ميخوام،من كنارت ميمونم،اين جاده رو هزاربار رفتيم،هر هزاربارم تو غر زدي،من از دستت ناراحتم،حق داري،چرا اينطوري ميكني،چي بگم،هيچي