ه‍.ش. ۱۳۹۴ بهمن ۴, یکشنبه

خواب ترسناك كه ميديدم همه ي غصه م اين بود چطوري دستمو برسونم به كليد برق،بالش و پتومو ورميداشتم خيلي سريع ميرفتم پيش مامانم،آرامش اون لحظه خيلي شيرين بود،ترس فرار امنيت بغل خواب
چه قد ميخواستم سر تو كنارم بود،رو همين بالش،چه قد ميخوام،مثه بچه هايي كه تازه با يكي آشنا ميشنو همه چيشونو گم ميكنن،عصبي ام كلافه ام همه چيمو گم كردم،چه قد ازت متنفرم كه تو اينطوري نيستي،چه قد ميخوام كه سر ت شبا كنار من بخوابه،چه قد از ترك عادت بدم كه تو شدي ميترسم و عاجزم،بايد ازت فرار كنم،ولي نميتونم،تا يه ذره ميرم با شدت بيشتري ميام سمتت،من واقعن نميتونم بذارمت كنار،بلد نيستم تركت كنم

ه‍.ش. ۱۳۹۴ دی ۲۱, دوشنبه

نميدونم دقيقن در مورد كي صحبت كنم،ميتونم به جاش همرو تو يكي جا كنم و اسمشو مثلن بذاريم بهمن؟خيلي آدم،خيلي رابطه،مثل همه ي ورزشايي كه رفتمو نصفه ول كردم،يا فقط ثبت نام كردم و نرفتم،از چي ميترسم؟چرا ادامه نميدم يا حداقل چرا تهشو نميبندم؟همه نصفه،تا حالا يه آهنگ يا فيلم دانلود كردي بعد كه پلي ميكني وسطش تموم ميشه؟بعد ميگي اونو پلي نكن خرابه،كاش آدم تا ته برويي بودم،همش احساس ميكنم كافي نيستم،يعني مطمئنم كافي نيستم،واسه همين بدم مياد تا تهشو برم كه چيزي كه مطمئن بودم بياد جلو چشمم
دوست ندارم همينطور بيستوسه سالم شه،از روز تولد متنفرم