ه‍.ش. ۱۳۹۴ تیر ۲۳, سه‌شنبه

چاهار روزه قرصامو گذاشتم كنار،هر بار كه ميخوابم اونقد خواب ميبينم كه با ترس و خستگي بيدار ميشمو وقتي خودمو تو آينه ميبينم واقعن خوشحال ميشم كه خواب بوده،كاش بيدار ميشدم،كاش خواباي بد يه جا تموم ميشد،انگار يه سلول كوچيكه پر از حس مرگ و نفرت و دوس نداشته شدن،طول ميكشه تا بفهمم بيدار شدمو واقعي نبوده،گوشيمو تند چك ميكنم ببينم آخرين تماسم با آدما چي بوده،ميرم تو اتاقا ميگردم ببينم همه چي سرجاشه؟آخرش ميرم جلو آينه تا باورم شه اونا فقط خواب بودن،نميخوام ديگه برم سمت قرص،اگه حالم بده بذار بد باشه،فقط كاش بدوني يه سلول پر از حس مرگ و نفرت و دوس نداشته شدن يعني چي،كاش بدوني