۱۳۹۴ تیر ۱, دوشنبه

شبا به اين فك ميكنم اگه بميري تو مجلست چي بپوشم،اگه تو تنم ببيني چي ميگي؟مثه هميشه به نظرت بد پوشيدم يا ميگي دخترم چه قد خوشتيپه،بعد كه ميخوابم دهنم سرويس ميشه تو خواب،چون همه حسايي كه تو بيداري داستم وقتي ميخوابم شديدترش مياد سراغم،ديشب تو خواب بوسم كردي و من فقط بايد يه كم تو چشام اسك جمع ميشد،اما به جاش خيلي گريه كردم،چون همه ي اون حسايي كه مرده بودن با بوست اومد بيرون،خيلي گريه كردم،طوريكه صحنه خراب شد،تو جنگل هم همه ي درختا خشك شده بودن،پاي همشون اسيد ريخته بودن تا ريشه شون بسوزه،ولي تو ديگه نبودي،من خيلي تنها شدم،فك ميكردم ميتونم با درختا دوس شم ولي اونا م سوخته بودن،اونوقت تو فك ميكني بخاطر حرف فلاني ناراحتم و از تو تخت بيرون نميام،من حتا نميدونم از چي ناراحتم،تنها حسي كه دارم تنفره،از خودم تا همه

۱۳۹۴ خرداد ۳۱, یکشنبه

چرا وقتي به آدما ميگي ساكت شو ساكت نميشن؟وقتي ميگي بهم دست نزن به حرفت گوش نميدن،چرا فك ميكنن ميفهمن وقتي نميفهن؟كاش بهم دست نزني،كاش نگرانم نباشي،بهم فكر نكني،بذار برم،اين تنها چيزيه كه ميخوام
از وقتي بيدار شدم بدن درد داشتم،عطسه،سرفه،سر م گيج ميرفت،عين اينا كه آنفولانزا ميگيرن،رفتم حموم،با حوله رو تخت دراز كشيدم،اعصابم خورد بود،داد زدم،فحش دادم،ناراحت كردم،نشستم رو تخت،گريه م گرفت،اونقد كه دسمال كاغذي تموم شد،فهميدم سر گيجم رفت،عطسه و سرفه م رفت،بدن دردم رفت،فقط تنفر دارم،از خودم تا همه،ميترسم