ه‍.ش. ۱۳۹۳ بهمن ۱۶, پنجشنبه


اولین بار دبستان بودم که متوجه شدم.هربار با مامانم قرار بود جایی برم و تو مدرسه به آذین میگفتم برناممون کنسل میشد.و دقیقا وقتایی که نمیگفتم برنامه سر جاش بود.راهنمایی که رفتیم تو حیاطمون درخت بود.چن تا.با آذین که حرف میزدیم و اینا.هر چیزی میگفتم بعدش سه بار میزدم به چوب.اینطوری شد که خیلی از چشم شور و زدن به تخته حساب میبرم.دبیرستان بودیم.از گردنبند نسترن تعریف کردم.همون لحظه بی دلیل پاره شد.میتونم حداقل ده مورد سرسری اسم ببرم ولی لوس بازی میشه.که فهمیدم مشکل از چشم خودمه.چشام شور بود.به خودمم رحم نمیکرد.کم کم کارایی که میخواستم بکنمو به زبون نمیاوردم.اگه نسبت به چیزی هیجان داشتم به روی خودم نمیاوردم.مبادا گه مالی شه.همینم باعث شد که شدیدتر از همیشه بریزم تو خودم.حرف میزدم.معاشرت داشتم.ولی واقعن کسی نمیدونست تو ذهنم چیه.تو دلم کیه.هرچیزی که بیشتر دوسش داشتم به ظاهر نسبت بهش بی تفاوت تر بودم.اصلن هیچ اشاره ای نمیکردم.فقط اینطوری میتونستم از چیزایی که دوسشون دارم محافظت کنم.احساس میکردم اینطوری میتونم محافظت کنم.ولی آدما دوس دارن نشون داده بشن.دوس دارن اسمشون رو زبون بیاد.حرف زدم ولی قلبم سفت تر شد.که اگه مبادا چیزی از دستم رفت بند دلم پاره نشه.اینکه هر لحظه آمادگی بدترین اتفاق رو داشته باشی و هر ثانیه منتظرش باشی و تو ذهنت توجیه و دلیلتم آماده بشه تبدیلت میکنه به یه آدم نا امن و شکاک به همه.همه ی کلمات.همه ی حسا.همه ی حرفا.برای همین اگه حرفی بزنی صدبار میپرسم تا مطمئن شم.اگه بخوای پیشم بمونی صدبار میپرسم تا مطمئن شم.خنده داره که فکر میکنی لذت میبرم ازین کار.کاش از این همه پرسیدنا به یه حداقل اطمینانی میرسیدم.ولی نرسیدم.هیچوقت نمیرسم.
برای همین نمیتونم کسیو کنار خودم ببینم.نمیتونم کسیو دوس داشته باشم.نمیتونم از بودنش لذت ببرم.چون میدونم تا حسمو به بقیه نشون بدم باعث میشه از دستش بدم.ترجیح میدم بذارم بره.تا اینکه  خودم باعثش شم