ه‍.ش. ۱۳۹۴ مهر ۷, سه‌شنبه

بابا م اولين كسي بود كه بهم حس نفرتو فهموند،اينكه نديدن و نبودنش آرومت كنه،نشنيدن صداش آرزو ت باشه،دبستان كه بودم خيلي از خدا ميخواستم كه بميره،چون واقعن به نظرم مردنش بهتر از بودنش بود،وقتايي كه خيلي وضعيت گه ميشد ميرفتم تو دسشويي حياط ميشستم بلند بلند با خدا حرف ميزدم،برام مهم نبود چن ساعت اونجا م،فقط ميخواستم باهاش تو يه فضاي بسته نباشم،فقط ميخواستم بلند با خدا صحبت كنم و ازش بخوام كه بابا م زودتر بميره،يه بار شنيد،به روي خودش نياورد،كم كم رفت،تو هيچكدوم از عكسا و خاطرات و سفر ها نيست،نميخواستم باشه،خودشم راحت تر بود اينطوري،كلمه ي بابا واسم يه كلمه ي بي معني بود،ميرفتم تولد دوستام ميديدم باباشون هست يا كادو داده واسم عجيب بود،ناراحتي نه،عجيب،كه مثلن مگه بابا ها م ازين كارا ميكنن؟ولي الان ميبينم چه قد جفتمون عاجز بوديم،ميخواست باشه اما بلد نبود،منم ازينكه نميتونستم يه دليل براي بودنش پيدا كنم كلافه ميشدم،اما الان كه پنجاهوهفت سالشه و منم بيست و دو،انگار يه كانال زديم،براي اينكه ناراحت نمونم باهام حرف ميزنه،ميتونه دلداريم بده،با قولا ش،با لجبازي هاي اعصاب خوردكنش كه بعد منم هي زر بزنم تا شروع كنه حرف زدن،هنوزم رسمي ايم،ولي ديگه بعد دعواها ازش رومو برنميگردونم چون ديدم چه قد نياز داره يكي حالشو بپرسه،يا بخاطر گذشته كسي منفي نگاهش نكنه و قابل اعتماد باشه،اعماق قلبم هنوز ازش بدم مياد،ولي ديگه مردنشو نميخوام،چون  فهميدم مقصر نيست،وقتي نگاهش ميكنم خودمو تو ش ميبينم،خيلي شبيهشم،جفتمون عاجزيم

ه‍.ش. ۱۳۹۴ مهر ۴, شنبه

به بار ديگه م از دست آهنگات كلافه شده بودم،اول قيافه گرفتم رفتم تو آشپزخونه به بهونه فندك و سيگار،اول نفهميدي ولي بهد گردنتو آوردي بالا ببيني كجا م بهد دوباره برگشتي سر جات،يه كم گذشت به بهونه چايي ريختن اومدي آشپزخونه،من رفتم تو هال گوشي خودمو وصل كردم،آهنگي كه خيلي دوسش داشتمو پلي كردم،اونقد كه مرز باريك تا نفرتو هميشه باهاش حس ميكردم،تو هم با دو تا ليوان چايي اومدي،خواستم با آهنگه بخونم صدا م نميرسيد بهش،ميخواستم يه كاري كنم كه بخندي يا بگي چته ولي كلافه م كرده بودي،پيشت نشستم،بهت لم دادم تو هم كلاهتو ورداشتي گذاشتي سرم،اون لحظه م ميدونستم پلي كردن اين آهنگ غلطه،كولر مستقيم ميزد بهم،پاهامو جمع كردم تو خودم،گفتي چرا هميشه بو بچه ميدي،گفتم خودتي،نگا م كردي گفته قفسه سينه ت اندازه كف دستمه،ياد حرف مامانم افتادم كه داشت استخونامو با استخون بوقلمىن مقايسه ميكرد و ميگفت اون ازت درشت تر ه،نميدونم چه مدلي چايي دمي پنج دقيقه اي ميذاشتي،ولي اين آهنگرو ميتونم گوش بدم،اونم مهم نيستا،فقط نميخوام مطمئن شم مهم نيست،ميخوام ندونم بعدش حسم چيه،همين
تو كه مهم نيستي،يعني معمولي،فرقي نميكنه،ولي اون آهنگرو دوس داشتم،تو گوشيم دارم اما دستم نميره پلي ش كنم چون نميدونم بعدش كجا م،ياد خوندنت بيفتم با اون صداي تخمي گرفته ت،ياد اين بيفتم كه جلو آينه بغلم كردي گفتي ببين چه باحاليم اون تو،ياد اين بيفتم كه گفتي نميذارم جايي بري،يعني خودتم حواست نبودا،يه آهنگي پلي شد و رفت رو روپيت و منم آراندبي دوس دارم،دلم واسه آهنگه خيلي تنگ شده اما ميترسم دستم بره روش،كاش آهنگرو دوس نداشتم و فكرم نميرفت سمتش
نميدونم از چي بايد دل بكنم،انقد زياده كه نميدونم از كجا شروع كنم،قرصتو بخور،برو حموم،زود بخواب،ده سال هم كه طول بكشه ميگذره خلاصه،به تخمت

ه‍.ش. ۱۳۹۴ تیر ۲۳, سه‌شنبه

چاهار روزه قرصامو گذاشتم كنار،هر بار كه ميخوابم اونقد خواب ميبينم كه با ترس و خستگي بيدار ميشمو وقتي خودمو تو آينه ميبينم واقعن خوشحال ميشم كه خواب بوده،كاش بيدار ميشدم،كاش خواباي بد يه جا تموم ميشد،انگار يه سلول كوچيكه پر از حس مرگ و نفرت و دوس نداشته شدن،طول ميكشه تا بفهمم بيدار شدمو واقعي نبوده،گوشيمو تند چك ميكنم ببينم آخرين تماسم با آدما چي بوده،ميرم تو اتاقا ميگردم ببينم همه چي سرجاشه؟آخرش ميرم جلو آينه تا باورم شه اونا فقط خواب بودن،نميخوام ديگه برم سمت قرص،اگه حالم بده بذار بد باشه،فقط كاش بدوني يه سلول پر از حس مرگ و نفرت و دوس نداشته شدن يعني چي،كاش بدوني

ه‍.ش. ۱۳۹۴ تیر ۱, دوشنبه

شبا به اين فك ميكنم اگه بميري تو مجلست چي بپوشم،اگه تو تنم ببيني چي ميگي؟مثه هميشه به نظرت بد پوشيدم يا ميگي دخترم چه قد خوشتيپه،بعد كه ميخوابم دهنم سرويس ميشه تو خواب،چون همه حسايي كه تو بيداري داستم وقتي ميخوابم شديدترش مياد سراغم،ديشب تو خواب بوسم كردي و من فقط بايد يه كم تو چشام اسك جمع ميشد،اما به جاش خيلي گريه كردم،چون همه ي اون حسايي كه مرده بودن با بوست اومد بيرون،خيلي گريه كردم،طوريكه صحنه خراب شد،تو جنگل هم همه ي درختا خشك شده بودن،پاي همشون اسيد ريخته بودن تا ريشه شون بسوزه،ولي تو ديگه نبودي،من خيلي تنها شدم،فك ميكردم ميتونم با درختا دوس شم ولي اونا م سوخته بودن،اونوقت تو فك ميكني بخاطر حرف فلاني ناراحتم و از تو تخت بيرون نميام،من حتا نميدونم از چي ناراحتم،تنها حسي كه دارم تنفره،از خودم تا همه

ه‍.ش. ۱۳۹۴ خرداد ۳۱, یکشنبه

چرا وقتي به آدما ميگي ساكت شو ساكت نميشن؟وقتي ميگي بهم دست نزن به حرفت گوش نميدن،چرا فك ميكنن ميفهمن وقتي نميفهن؟كاش بهم دست نزني،كاش نگرانم نباشي،بهم فكر نكني،بذار برم،اين تنها چيزيه كه ميخوام
از وقتي بيدار شدم بدن درد داشتم،عطسه،سرفه،سر م گيج ميرفت،عين اينا كه آنفولانزا ميگيرن،رفتم حموم،با حوله رو تخت دراز كشيدم،اعصابم خورد بود،داد زدم،فحش دادم،ناراحت كردم،نشستم رو تخت،گريه م گرفت،اونقد كه دسمال كاغذي تموم شد،فهميدم سر گيجم رفت،عطسه و سرفه م رفت،بدن دردم رفت،فقط تنفر دارم،از خودم تا همه،ميترسم

ه‍.ش. ۱۳۹۳ بهمن ۱۶, پنجشنبه


اولین بار دبستان بودم که متوجه شدم.هربار با مامانم قرار بود جایی برم و تو مدرسه به آذین میگفتم برناممون کنسل میشد.و دقیقا وقتایی که نمیگفتم برنامه سر جاش بود.راهنمایی که رفتیم تو حیاطمون درخت بود.چن تا.با آذین که حرف میزدیم و اینا.هر چیزی میگفتم بعدش سه بار میزدم به چوب.اینطوری شد که خیلی از چشم شور و زدن به تخته حساب میبرم.دبیرستان بودیم.از گردنبند نسترن تعریف کردم.همون لحظه بی دلیل پاره شد.میتونم حداقل ده مورد سرسری اسم ببرم ولی لوس بازی میشه.که فهمیدم مشکل از چشم خودمه.چشام شور بود.به خودمم رحم نمیکرد.کم کم کارایی که میخواستم بکنمو به زبون نمیاوردم.اگه نسبت به چیزی هیجان داشتم به روی خودم نمیاوردم.مبادا گه مالی شه.همینم باعث شد که شدیدتر از همیشه بریزم تو خودم.حرف میزدم.معاشرت داشتم.ولی واقعن کسی نمیدونست تو ذهنم چیه.تو دلم کیه.هرچیزی که بیشتر دوسش داشتم به ظاهر نسبت بهش بی تفاوت تر بودم.اصلن هیچ اشاره ای نمیکردم.فقط اینطوری میتونستم از چیزایی که دوسشون دارم محافظت کنم.احساس میکردم اینطوری میتونم محافظت کنم.ولی آدما دوس دارن نشون داده بشن.دوس دارن اسمشون رو زبون بیاد.حرف زدم ولی قلبم سفت تر شد.که اگه مبادا چیزی از دستم رفت بند دلم پاره نشه.اینکه هر لحظه آمادگی بدترین اتفاق رو داشته باشی و هر ثانیه منتظرش باشی و تو ذهنت توجیه و دلیلتم آماده بشه تبدیلت میکنه به یه آدم نا امن و شکاک به همه.همه ی کلمات.همه ی حسا.همه ی حرفا.برای همین اگه حرفی بزنی صدبار میپرسم تا مطمئن شم.اگه بخوای پیشم بمونی صدبار میپرسم تا مطمئن شم.خنده داره که فکر میکنی لذت میبرم ازین کار.کاش از این همه پرسیدنا به یه حداقل اطمینانی میرسیدم.ولی نرسیدم.هیچوقت نمیرسم.
برای همین نمیتونم کسیو کنار خودم ببینم.نمیتونم کسیو دوس داشته باشم.نمیتونم از بودنش لذت ببرم.چون میدونم تا حسمو به بقیه نشون بدم باعث میشه از دستش بدم.ترجیح میدم بذارم بره.تا اینکه  خودم باعثش شم

ه‍.ش. ۱۳۹۳ بهمن ۴, شنبه


به چیزی فک نمیکنم.فقط دارم به اون نقطه نگاه میکنم.یه نقطه ای که دور از منه و حتی ازم خبر نداره.فقط دارم اونو نگاه میکنم.همین