۱۳۹۳ آذر ۲, یکشنبه

به نظرم ماشین زمان همون مغزمونه,میتونم چشامو ببندم و برم خونه لاکانی,برم طبقه دوم تختم که چسبیده بود به پنجره,پرده رو بزنم کنار و از بالاترین قسمت پنجره بتونم طبقه سوم آپارتمان روبروییمونو دید بزنم,اولین بار که توجهمو جلب کرد اون شبی بود که مهمونی گرفته بودن,شب بود,پرده رو زدم کنار دیدم کلی دختر پسر جوون تو خونه ن,یکی دو تا شونم تو تراس نشستن,یکی هم بین در تراس وایساده بود,ازون به بعد اونجا رو دید میزدم,همچین روبروی روبرو هم نبود,بینمون دو تا خونه ویلایی بود,ما داخل کوچه بودیم و اون آپارتمان رو به خیابون بود,چن بارم که با سرویس از مدرسه برمیگشتم خونه سعی کردم بشمرم و بفهمم اون طبقه تو کدوم یکی از این آپارتماناس,نتونستم,ده یازده ساله م بود,کار راحتی نبود برام,یه بار که داشتم نگاه میکردم دیدم دختره داره ظرف میشوره,سینکشون رو به پنجره بود,پسره از یخچال یه چی ورداشت و بعد دختررو از پشت بغل کرد,دختره م همونطور که داشت ظرف میشست گردنشو کج کرد سمت صورت پسره,تا یه مدتی اتاق خوابشون پرده نداشت,بعد هم که پرده زدن طول کشید تا بفهمم,چون پرده شون خیلی کلفت بود,همش فک میکردم چراغ اتاق خوابو دیگه روشن نمیکنن,یه بار که دقت کردم فهمیدم نه,پرده زدن,اونم پرده کلفت,یه بارم از تو تراس داشتم نگاشون میکردم,دختره فهمید,اومد تو تراس,فهمیدم موهاش رنگ شده س,وزه,عینک گرد میزنه,لاغره,اومد تو تراس زل زد بهم,خیلی زل زد بهم,منم خودمو زدم به اون راه از لبه بالکن خم شدم که مثلن حواسم به کوچه س,دیگه یادم نیس بعدشو,فک نکنم هنوز اونجا باشن,ما هم خیلی وقته ازونجا بلند شدیم,بعیده,نه,نیستن دیگه