ه‍.ش. ۱۳۹۲ اسفند ۱۵, پنجشنبه

افسردگی بیشتر از هر آدم و هر حس و هر عملی سوراخم میکنه.چون فشار همه ی چیزاییه که دیدم و اذیتم کرد.اگه بگم امسال سال سختی بود مضحکه.چون سال قبلش هم سال سختی بود .از شروع سال نو متنفرم.چون کلی خاطره ی بد یادم میاد.به علاوه ی اینکه خیال میکردی سال نو سال خوبی میشه ولی غافل ازینکه یه اتفاقایی یه آدمایی و خلاصه یه ماجراهایی کمین کردن واست.دوست دارم شاد باشم.و برای شاد بودن نهایت تلاشمو میکنم.ولی اینکه امسال هم داره تموم میشه فقط یادم میاره هر سال به جای اینکه واقعن شاد باشی فقط تو نقش بازی کردنت بیشتر جا میفتی.همه ی اینا باعث شده به سرنوشت اعتقاد پیدا کنم.چون اگه خواست و اراده ی من بود هر روز هر سال همه ی نلاشمو کردم که اتفاقای خوب بیفته.ولی در نهایت تنها چیزی که دست خودم بود این بود که هر اتفاقی افتاد باز سعی کن شاد بمونی.
کاش میتونستم نشون بدم چه قد از آدما نااُمیدم و در همون حال سعی میکنم اجازه بدم حضور داشته باشن.چون به نظرم خیلی سنم کمه برای اینکه بخوام شروع کنم به تنها بودن.هرچند امروز به یکی گفتم ترجیح میدم تنها باشم.امروز ظهر خواب دیدم زلزله اومده ولی کسی حرفمو باور نمیکرد.
من خیلی خستم.توانم کم شده.و شاید چن روزه برای این دلم گرفته که یه چیزی ته قلبم مطمئنه دیگه نمیتونم به تظاهر شادی ادامه بدم.تو سال جدید نمیتونم سعی کنم شاد بمونم و امیدم از دست نره.احتمالن مثل بقیه اعضای خونمون همون لباس عادی همیشگیمو میپوشم.میشینم پای تلویزیون تا سال تحویل شه.بعدشم میرم پی کارم
هیچ نظری ندارین که چه قد سعی کردم اینطوری نشم.امکان داره چندین سال دیگه م از قبول کردنش طفره برم.اما سرنوشت سرنوشته.باید تو مسیر خودت بمونی.کاری نمیشه کرد

ه‍.ش. ۱۳۹۲ اسفند ۱۰, شنبه

صدای سنگین سکوت در سرسرا پیچید،فاطی

حالم گرفته س,همسایه داره بلند آهنگ گوش میده,یکی داد زد گفت بهت میگم کمش کن,کاش یکی دیگه م داد زد میگفت بزن بعدی,یا یکی دیگه سرشو میاورد بیرون شروع میکرد به خوندن باهاش,ولی به جای همه اینا یکی داد زد بهت میگم کمش کن
از جوابابی که با چمیدونم والا,یا چی بگم شروع میشن خوشم نمیاد