۱۳۹۲ شهریور ۳, یکشنبه

اومدیم تو آلاچیق بخوابیم,دور تا دور نصف دیوارا پنجره س,میشه شیش تا پنجره,بدون پرده,اصلن نمیتونم بخوابم,یادم اومد که کلن همیشه قبل خواب پرده پنجررو میکشم,هی باد هم میاد,همه چی صدا میده,اگه ببینم یکی چسبیده به پنجره داره نگا م میکنه فک نکنم غافلگیر شم,چون تصویر زنده ش تو ذهنم از سر شب تکرار میشه مدام,وایسم صب شه بعد

۱۳۹۲ مرداد ۲۹, سه‌شنبه

داشتن در مورد اینکه پس زمینه ذهن هرکی چی و کجاس صحبت میکردن.که من فهمیدم شت پس زمینه ذهنم خونه ی سعدیه.بخاطر زیرزمینش بخاطر کاغذ دیواری شیری با گلای آبی بخاطر حیاطش و شوفاژخونه ش.اینکه میشد رفت رو سقف شوفاژخونه و مستقیم از درخت چید و خورد.ایوون داشت.حیاط پشتی داشت.نمیدونم خوبه یا بد.اینکه پس زمینه ذهننت خونه ی سعدی باشه.خونه ای که وسط شهره.تو محله قدیمی و شلوغ.خونه ای که چند بار دزد اومد و همین علت جابجاییمون بود.خونه ای که انقد در پارکینگش تنگ بود بابا م وقتی از بنز سبز به پاترول تغییر ماشین داد مجبور بود شبا ببره بذاره پارکینگ عمومی.خونه ای که از شیش هفت سالگی به اینور دیگه نرفتم توش و هیچوقت هم نمیتونم برم.فقط یه وقتایی با ماشین ازونور رد میشم و زیر چشمی نگاه میکنم.میترسم از بیشتر نگاه کردنش.از اینکه بیشتر بره پس زمینه ذهنم.شاید یه روز خرابش کنن.شاید که نه.حتمن خرابش میکنن.کاش پس زمینه ذهنم یه جا دیگه بود.از وقتی فهمیدم استرس ریز گرفتم.ازینکه نمیتونم برم اونجا.و ازینکه یه بار رد شم و ببینم خرابش کردن.