ه‍.ش. ۱۳۹۲ آبان ۲۸, سه‌شنبه

هرکاری میکنم کلافه م,موبایلو میگیرم دستم نگاهم به ساعت میفته کلافه میشم از اینکه چرا نمیخوابم,موبایلو میذارم کنار میخوام بخوابم کلافه میشم از بی خوابیم,امروز متوجه شدم چه قد مشتاقم برم پیش یه پیشگو یا فالگیر,و وقتیکه فهمیدم چه قد مشتاقم از موجودی که دارم بهش تبدیل میشم ترسیدم,خیلی
هیچوقت این اندازه بی هدف و غمگین نبودم

ه‍.ش. ۱۳۹۲ آبان ۱۳, دوشنبه

اینکه ساندویچ نون پنیرتو از ته هل بدی تا پنیرا ش بزنه بیرون و نونشو جدا بخوری و پنیراشو جدا برام لذتبخشه.امشب داشتم به شمیم میگفتم گه گیجه گرفتم از دستت.پا میشی بی خبر میای دمبالم ازونور اون رفتارات چیه.وسط حرفام یه یارویی اومد فندک گرفت بعدش با ببخشید فندکو گذاشت سر جاش منم گفتم مرسی.یادم رفت داشتم چی میگفتم شمیم دونه دونه حرفامو تکرار کرد.گفت همه ی اینارو میدونه ولی من حساس شدم.گفتم هربار که با سعید رفتم بیرون فکرم پیش پویا بود.چن بار خواستم سعیدو صدا بزنم اما اسمش یادم نمیومد.به جاش میخواستم بگم پویا.تو ماشین وقتی نگا م میکرد به جای اینکه راحت باشم معذب میشدم.هی الکی شیشه رو میدادم بالا پایین.بعد گفتم باشه.من حساس شدم.هیچوقت نمیتونم تو بحث کردن باهاش حرفمو نشون بدم.انقد که راحت همه چیو برمیگردونه سمت خودت.گفتم باشه من حساس شدم.گفت من نمیدونستم.بعد گفت بیا نزدیک.رفتم نزدیک آروم ازم پرسید عاشق شدی؟گفتم نه.‏

ه‍.ش. ۱۳۹۲ مهر ۲۳, سه‌شنبه

جدیدن میشینه رو تخت و همونطور که نشسته میزنه زیر گریه.بعد که گریه ش بند میاد میگه چن وقته نتونستم یه دل سیر گریه کنم.یه کم که میگذره حالش خوش میشه.بعد دوباره بی صدا میره یه گوشه چن قطره گریه میکنه.آخرین بار رفتم نزدیکش بالششو پرت کرد سمتم گفت برو

ه‍.ش. ۱۳۹۲ شهریور ۱۲, سه‌شنبه

چه جهنمیه

از وقتی فهمیدم دریچه قلبم فلان شده کلن واسه همه ی دردای سمت چپ دلیل پیدا کردم.و راستش بیشتر از همیشه ار تنهایی میترسم.این چن روز باورت نشه ولی با پسرایی که میپیچوندم قرار مدار گذاشتم بلکه دلم راضی شه با یکی.اون شب که مجبور شدم تنهایی رانندگی کنم تا یه بیمارستان,با اینکه قلبم سنگین بود اما کون به کون سیگار میکشیدم یه وقت گریه م نگیره تو اون موقعیت.دلم میخواست آدمی باشم که تو موقعیتای سخت سیگار بکشه تا اینکه گریه کنه.الان داشتیم با ساینا صحبت میکردیم دست چپم یهو گزگز کرد,فوری خاموش کردم سیگارمو گفتم بگیریم بخوابیم
یه هفته س تصمیم گرفتم کمش کنم.قبلن به شوخی گفته بودم هروقت با یکی فاب ببندم کم میکنم سیگارمو,از وقتی هم که این داستان پیش اومد داداشم بنده خدا دو سه بار گفته نمیخوام ادا داداش بزرگارو درآرم اما کمش کن,پوستت خراب میشه.میخوام کمش کنم اما اگه اینو بذارم کنار واقعن جایگزینش چیه,میدونم فردا اینو بخونم اعصابم از خودم بهم میریزه که در این حد چیزای پس ذهنمو میارم وسط,چیزای کسشر,ولی واقعن وقتی تنهام وقتی ناراحتم عصبی ام یا هرچی,حدقل تو تایم سیگار کشیدن ذهنت میره یه ور دیگه,حدقل چن دقیقه حواست پرت میشه
این جریان باعث شده از تنهاییم بترسم,ازینکه تکیه م به خودم باشه,چون وقتی قفسه سینه ت سفت میشه نفست تنگ میشه سخته که بخوای به خودت تکیه کنی
راستش الانم میترسم بخوابم.چون دست چپم گزگز میکنه,حدقل بیدار بمونم حواسم به خودم باشه

ه‍.ش. ۱۳۹۲ شهریور ۳, یکشنبه

اومدیم تو آلاچیق بخوابیم,دور تا دور نصف دیوارا پنجره س,میشه شیش تا پنجره,بدون پرده,اصلن نمیتونم بخوابم,یادم اومد که کلن همیشه قبل خواب پرده پنجررو میکشم,هی باد هم میاد,همه چی صدا میده,اگه ببینم یکی چسبیده به پنجره داره نگا م میکنه فک نکنم غافلگیر شم,چون تصویر زنده ش تو ذهنم از سر شب تکرار میشه مدام,وایسم صب شه بعد

ه‍.ش. ۱۳۹۲ مرداد ۲۹, سه‌شنبه

داشتن در مورد اینکه پس زمینه ذهن هرکی چی و کجاس صحبت میکردن.که من فهمیدم شت پس زمینه ذهنم خونه ی سعدیه.بخاطر زیرزمینش بخاطر کاغذ دیواری شیری با گلای آبی بخاطر حیاطش و شوفاژخونه ش.اینکه میشد رفت رو سقف شوفاژخونه و مستقیم از درخت چید و خورد.ایوون داشت.حیاط پشتی داشت.نمیدونم خوبه یا بد.اینکه پس زمینه ذهننت خونه ی سعدی باشه.خونه ای که وسط شهره.تو محله قدیمی و شلوغ.خونه ای که چند بار دزد اومد و همین علت جابجاییمون بود.خونه ای که انقد در پارکینگش تنگ بود بابا م وقتی از بنز سبز به پاترول تغییر ماشین داد مجبور بود شبا ببره بذاره پارکینگ عمومی.خونه ای که از شیش هفت سالگی به اینور دیگه نرفتم توش و هیچوقت هم نمیتونم برم.فقط یه وقتایی با ماشین ازونور رد میشم و زیر چشمی نگاه میکنم.میترسم از بیشتر نگاه کردنش.از اینکه بیشتر بره پس زمینه ذهنم.شاید یه روز خرابش کنن.شاید که نه.حتمن خرابش میکنن.کاش پس زمینه ذهنم یه جا دیگه بود.از وقتی فهمیدم استرس ریز گرفتم.ازینکه نمیتونم برم اونجا.و ازینکه یه بار رد شم و ببینم خرابش کردن.

ه‍.ش. ۱۳۹۲ تیر ۴, سه‌شنبه

بابا من دیگه تایمم خیلی باهاتون فرق داره,مثلن الان دارم درس میخونم,بعدش میخوام برم پیاده روی,بعدش صبحونه و فلانو فلان,یه وقتا به خودم میگم اشکال نداره متین,تا وقتی دوسپسر نداری تا هروقت که خواستی بخواب و هروقت دوس داشتی بیدار شو,زندگی منظم واسه اوناس که کسیو دارن,نه تو,عزیزم


امشب هم شام با مامان رفتیم کبابی,یه آقا پیر مهربونی بود اونجا,اومد نوشیدنی ها رو بده خواستم دو تا دوغ از سینی ش وردارم سرشو آورد نزدیک پچ پچ کنان گفت این دوغا به درد نمیخوره,بذارین برم واستون دو تا دوغ به درد بخور بیارم,بعد رفت دو تا دوغ به درد بخور آورد,به همین سادگی 

ه‍.ش. ۱۳۹۲ خرداد ۲۹, چهارشنبه

به نظرم آدما بدشون نمیاد که مورد علاقه واقع شن,میدونی چی میگم,کاش تو هم ازینکه دوست دارم و دلم برات تنگ میشه لذت میبردی,جای اینکه خودتو بزنی به اون راه,که منم مجبور شم خودمو بزنم به اون راه,آدم نیستی

لعنتی دلیور نمیشه,همسایمون کولرشو خاموش کرد,یواش یواش بخوابم

چن روز پیش رفته بودم فروشگاه خرت و پرت بخرم,موقع حساب کتاب یه آقای بامزه و کمی تپل با موهای ریخته و روشن جلو م بود,سمعک داشت,نمیتونست خوب حرف بزنه,من دیوثم که وقتی آدمای این تیپی میبینم نگاهم عوض میشه,با همه ی عشقم بهشون زل میزنم,از هر فرصتی برای لبخند زدن استفاده میکنم,اگه یه لحظه حواسم نباشه اشکم میریزه بیرون,من دیوثم

امروز بعد از اینکه پارک کردم متوجه تابلو حمل با جرثقیل شدم,داشتم فک میکردم این وقت شب تو این شلوغی جرثقیل از کجا بیارن,به نظرم بعید اومد,گفتم از یکی بپرسم مطمئن شم,کلمو از پنجره آوردم بیرون دستمو بالا پایین کردم گفتم آقا ببخشید,آقاهه دستشو برد سمت گوشاش سرشو تکون داد,فهمیدم نمیشنوه

دوس دارم یه جایی باشم که همش روزه,همش بیداریم,همش هستیم

همسایمون کولرش خیلی صدا داره,دو ثانیه یه بار صدا زوزه میده,نمیذاره بخوابم,مامانم رو سرفه ها م حساس شده,میگه برای سیگاره,ولی به نظر خودم آلرژیه,چون اگه برای سیگار بود آبریزش بینی و عطسه نداشت,ولی انقد حساس شده جدیدن به زور جلو سرفمو میگیرم,و خیلی وقتا مجبورم با آب جلوشو بگیرم,وانقد بطری تموم کردم,تند تند میرم دسشویی,الانم احتمالن باید برم کم کم

صهبا خیلی نیاز به دسشویی داشت,وقتی از توالت عمومی اومدیم خیابونارو نگاه کردم و فهمیدم گیر کردیم,واقعن نمیشد برگشت

یه طوریم که دوس دارم حالمو به یکی بگم و از طرفی میدونم کسی حوصله جمله های تکراری دلم گرفته حالم ردیف نیست رو نداره,و از همه مهم تر منم حوصله شنیدن جوابای تکراری رو ندارم,بازم از آدما سرد شدم,کسایی که فک میکردم میتونم دوسشون داشته باشم و دوسم داشته باشن میبینم نه خبری نیس,بابا من خیلی لطیفم,دلم میگیره وقتی میبینم باز زندگیم از مهر و محبت و دوستی خالی شده,کاش بفهمین,چون حداقل اینکه یکی بفهمه و سر تایید تکون بده هم مسکنه,صبر رو زیاد میکنه

ه‍.ش. ۱۳۹۲ خرداد ۱۹, یکشنبه

یه ریتم ناراحت کننده ای گرفته اوضام.بیدار میشم کارامو میکنم میرم یه جا یکی دو نفرو میبینم چایی میخورم سلام خوبی چه خبر میگم.میام خونه.سریالای تکراریمو میبینم.با دیدنشون بیشتر ازینکه حواسم به سریال باشه حواسم میره سمت اینکه دفعه آخر که این قسمتو دیدم حالم چه جوری بود یا چه غذایی باهاش میخوردم.بعد میرم حموم.بعدش هم این دنده اون دنده میشم تا خوابم ببره.یه ساله.کاش ازم نپرسن چه خبر

ه‍.ش. ۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۶, دوشنبه

موهام تازه داشت میرسید اونجا که راحت میشد گیس کرد.این روزای آخر تند و سریع گیس میکردم.با اینکه میدونستم هر چه قد بگذره موخوره ها میرن بالاتر و بهتره زودتر نوکشو بزنم یه نفسی بکشن موهام.این بار سمیرا خودش اصرار کرد که کوتاه کن.بعد هانیه رو صدا زد.هانیه هم بعد از کلی طول دادن کیف مخصوص قیچی ها رو بست کمرش تند تند موهامو کوتاه کرد.قبلش پرسید چه قد.بدون اینکه حرفی بزنم سرمو کردم تو انگشت اشاره دست راستم که با تمرکز ببینم یه بند انگشت خیلی میشه یا نه.بعد سرمو آوردم بالا یه بند انگشتمو نشونش دادم گفتم همینقد.ولی تقریبن بیشتر کوتاه کرد.الان هر چه قد سعی کردم گیس کنم نتونستم.موهای بلاتکلیفم که نه فره نه صاف سر کردن باهاشون این روزا سخت شده.اونقد بلند هس که با پف کردنش حجم زیادی رو بگیره و اونقد کوتاه که نمیشه هیچ کاریشون کرد.جز اینکه با سنجاق سر ریزا دونه دونه ببندمشون به یه جای کله م

ه‍.ش. ۱۳۹۱ اسفند ۶, یکشنبه


اگه قرار باشه سالهای زندگیمو دسته بندی کنم وقتی برسم به نودویک جلوش مینویسم گه بگیرن

نمیدونم تازگیا چرا انقد زود عصبانی میشم.چن هفته پیش فک میکردم شاید واسه پریوده.که همیشه همه میگن موقع پریود آدم عصبیه یه کم.هیچوقت تجربه نکرده بودم.چن هفته پیش فک میکردم واسه اونه.اما نیس.تازگیا کلن اینجوری شدم.فک کنم آخرش با همین عصبانیتم این چیز تازهرو میزنم خراب میکنم.کاش یکی بود موقع ور زدنم دهنمو با چسب میبست.خیلی هم پیش پا افتاده س.یه ربع بگذره اوکی میشم.پا شم برم دسشویی بیام اوکی ام.یه لیوان آب بخورم ردیفم.ولی نه.عصبانی میشم و همونجا وایمیسم و فقط و فقط و فقط ور میزنم.از ساعت سه و نیم بدم میاد.بعدش فوری چاهار میشه.‏
کاش این توت فرنگیا رو تموم کرده بودم.حالا تا فردا میپوسن

ه‍.ش. ۱۳۹۱ بهمن ۱۰, سه‌شنبه

ه‍.ش. ۱۳۹۱ بهمن ۶, جمعه


من به یه قیچی نیاز دارم.قیچی و چسب.بگردم قسمتایی که دوس ندارم و قیچی کنم ورشون دارم ازون وسط.باقی مونده ها رو بچسبونم به هم.دو تا خال ریز در اومده رو دست چپم.کم کم داره همه چی تغییر میکنه.حالا میبینی

ه‍.ش. ۱۳۹۱ دی ۲۵, دوشنبه

:(

نمیدونم,به حسرت تبدیل نشده,دلم نمیسوزه,دلم نمیخواد,اما هنوزم هوا م,فکرشم نمیکردم,اما هنوز همونجا م,یا یه روز منم میام پایین,یا اینکه مهم نیس,جای خوبیه,فقط یه وقتایی(همیشه) دلم تنگ میشه