۱۳۹۱ دی ۳, یکشنبه

واقعن برام مهم نیست,خبر مرگ یا بیماری نزدیک ترین ها از روی شناسنامه,تعجبم از اینه کی انقدر سنگ شدم,ته ته قلبم میدونم یا دلم میخواد خودم نباشم یا اینایی که اذیتم میکنن,در حد دلم میخواد هم نیست,یه خواسته ی قطعیه,شرمنده م از خودم,بابت هر روز بیدار شدنم,نه کار مفیدی انجام میدم و نه آدم حسابی ام,فقط یه آدم اضافی ام که به نظرم کافیه,چه قد تو ذهنم اینایی که توان خودکشی دارن آدمای قهرمان و بزرگی ان,شاید درست میگه,که بزدلم,ایکاش میتونستم یه نقطه ی پر رنگ بذارم ته این جمله و تمومش کنم

۱۳۹۱ آذر ۱۹, یکشنبه

تو جاده,سرمو به پشتی ماشین چسبوندم,چشام نیمه بازه و چن بار سعی کردم از تصویر جلو م عکس بندازم,با محکم پلک زدن,شمیم میگه صدا ی این دختره چه قد خوبه,یاد نسترن افتادم که میگفت صدای این زن واقعن آسمانیه و من بخاطر چیدمان و آهنگ کلماتش خندیدم,بعد دلم خواست یاد هیچکی نباشم,شیشه رو دادم پایین,هنوز گوشام درد میکنه,هوا سرده,نه بخاطر اینکه سرمایی ام اینو میگم,بخاطر اینکه واقعن سرده,ایکاش تو هم نمیرفتی میموندی کنارمون,عزیزم

۱۳۹۱ آذر ۱۱, شنبه

دلم اول دبستانمو خواست,موهامو خودم کوتاه کرده بودم,کوتاه بلند شده بود جلوش,مقنعمون سبز کمرنگ بود,ظهرا که برمیگشتم خونه مامان دم در میومد استقبالم,میگفت صبح شیک میکنی میری ظهر که برمیگردی کیفت شل تو دستته,مقنعه ت چپکیه,مثه لشکر شکست خورده ای,یه روزایی قیافشو ناراحت نشون میداد میگفت یادم رفت غذا درست کنم,منم دم در وا میرفتم,بعد منو میبرد آشپزخونه بالا سر قابلمه اجی مجی لاترجی میخوند در قابلمه رو وا میکرد,یادمه باور میکردم
هر روز ظهر موقع بالا اومدن از پله ها واسه اینکه زودتر تموم شن میشمردمشون,اگه خوب یادم باشه سی و چاهارتا پله بود,جای امنم همون پله ها بودن,میخوام دوباره برگردم تو اون خونه,پله ها رو بشمرم,تا زودتر تموم شن

دلم میخواست دختر خوشحال داخل تابلو فرش بودم که به دیوار رو به پنجره ی آفتابگیر یه خونه آویزونم