ه‍.ش. ۱۳۹۱ آذر ۱۰, جمعه

احساس میکنم اشتباه از یه جای خیلی خیلی قبل تره.شخصیتم با اتفاقایی که میفته جور نیست.چرا باید خیال کنم آدمایی که باهام معاشرت دارن ازینکه جایی معرفیم کنن خجالت میکشن؟چرا خودم خودمو پنهون میکنم همیشه یه جا.وقتی همون شخصی که اصل مسئله س میپرسه مشکل چیه با من حرف بزن و من لال میشم و میگم مشکلی نیست و شروع میکنم در مورد چیز دیگه ای حرف زدن.چمه؟همه مقصرن جز خودم؟اینکه دقیقن هیچی و هیچی تو زندگیم سر جاش نیس.کلافه شدم از بس فکر کردم مشکل از کجاس.احساس میکنم این شخصیت با این داستان و اتفاقا جور نیست.جا به جا شده.اشتباه شده.نمیدونم باید چه واکنشی نشون بدم.دلم میخواد رو پیشونیم بنویسم من ضعیفم نیاین سمتم.دلم نمیخواد دیگه حتا یک کلوم هم با کسی حرف بزنم.انقدر که بهم ثابت شده همه چیز با من چه قدر فاصله داره و دوره.به چشم خودم تا الان هرکاری کردم فقط تلاش بوده واسه اون چیزایی که به نظرم درست میومد.پس چرا هیچی سرجاش نیست؟‏

ه‍.ش. ۱۳۹۱ آبان ۲۸, یکشنبه


با یکی که حال نمیکنی میذاریش کنار.کمتر میری سراغش.قضیه اینه که من با خودم حال نمیکنم.ایکاش میشد خودمو بذارم کنار.اتاقم پر عنکبوت شده.یه ساعت پیش یکیشون از سقف قیژ تار تنید اومد پایین.گذاشتم بمونه.کاریش نکردم.دلم خیلی گرفته.چت هیستوری چن ماه پیشو رفتم خوندم اصلن حال نکردم.ازین آدما نیستم که راحت بتونم پاک کنم.اسمسای چارسال پیش هم تو گوشی قدیمیم هس.نه که بخونما.ولی هس.چیز باحالی هم نیس.تو اونام ریده م.ولی هس
از سر شب چشام یه نمه اشکی میشه بعد میپره.ناراحتم.خیلی