ه‍.ش. ۱۳۹۱ مهر ۲۶, چهارشنبه



همه ی غصه م از اینه که چطور امیدوار شدم,بعد از همه ی اون اتفاقا,با شک و تردید زنگ زدم ماجرا رو واسه خانومه تعریف کردم,گفتم میشه؟گفت میشه.گفتم مطمئنین؟گفت بله خانوم کارمون همینه اینجا,در اتاقو وا کردم رفتم پیش مامان گفتم میشه,مامانم گفت خیلی وقت بود انقدر شاد ندیده بودمت دلم برای قیافه ی شادت تنگ شده بود,گفت اتفاقن میخواستم برات چایی بیارم,کاغذ آوردم دودوتاچاهارتاهامونو نوشتیم روش,گفتم امکان داره خانومه در جریان نبوده باشه؟یکی بوده که داشته رد میشده همینجوری جواب داده؟حتا اینو به مهدی هم گفتم,گفت نه,اگه گفته میشه یعنی میشه,رفتم تو سایت هرچی میزدم خطا میداد,وارد نمیکرد,دوباره زنگ زدم آقاهه گفت بله میشه,گفتم پس سایتتون چی میگه,مشخصاتمو گرفت خودش رفت تو سایت,گفت نباید این خطا رو بده,داشتم خفه میشدم,ازینکه از اون نا امیدی یهو چه قدر امیدوار شدم,و اگه خدایی وجود داشته باشه(که اطمینانم در هر دو حالت به یک اندازه س)چه خنده دار بین امید و نا امیدی منتظرم گذاشته,نشستم رو تخت,هیچوقت انقدر رنجور نشده بودم.دوباره زنگ زدم,آقاهه گفت مربوط به ما نیس,زنگ زدم به مهدی,گفتم اینا همه حروم زاده ن,گفت آره
صهبا گفت قیافت یه جوریه که انگار میحوای بخندی,گفتم وضعم بیشتر شبیه به شوخی نیست؟همه چی تا مرز شدن میره و نمیشه,انگار یکی میخواد باهام شوخی کنه,ازین شوخی سنگین بی مزه ها

ه‍.ش. ۱۳۹۱ مهر ۲۳, یکشنبه


رو تخت دراز کشیدم,خوابم نمیبره,هر طرف که میچرخم فکر تازه ای میاد تو کله م,میدونی وقتی آیندتو خودت مشخص کنی هیجان داری ببینی چه شکلی میشه,اما وقتی بهت تحمیلش کنن میترسی,میترسی از آینده ای که هیچ سهم و نقشی توش نداری,و من واقعن ترسیدم,نه فقط از فردا,از همه جای زندگیم ترسیدم,هیچکس نمیتونه بفهمه چه قدر نا امیدم کرده
چن روزه فهمیدم همون یه ذره جذابیتمو از دس دادم,خودمم دلم نمیخواد دور و بر خودم باشم,چه برسه بقیه,جز نا امیدی و افسردگی چیزی برای گفتن ندارم,صهبا رو هر از گاهی میبینم,حتا اونم یه خورده که حرف میزنم قیافش کلافه میشه,با این حال موقع خدافظی بغلم میکنه و میگه خوش گذشت,همیشه برام سوال بوده اگه واقعن خوش گذشته نیازی به یادآوریش هس؟فک نکنم

ه‍.ش. ۱۳۹۱ مهر ۲۲, شنبه


گفتم نمیخوام فلانیو ببینم.چمیدونم.یه مدت یا کلن.نمیدونم.ولی اینو میدونم که نمیخوام ببینمش.حرفی هم اگه بزنی میدونی چی میگه؟میگه شما حسودی میکنین.خیال میکنه همه حسودی میکنن.گفتم انقد بگا م که خوب و خوشی بقیه اذیتم میکنه.اینکه یه نفر چش تو چشمم بشینه از نقطه های روشن زندگیش بگه احساس خفگی بهم میده.میشناسی منو.نبودم اینطوری.اما این وضعیتم انقدر گهه که نمیخوام حرف از خوشبختیه کسی بشنوم.حالا نه که خیال کنی طرف فک کرده خوشبخته ها.نه.زندگی معمولی.عادی.اینطوری متوجه میشم که من همین معمولیشم ندارم.این همه تو کف یه زندگی عادی ام.حدقل اگه نبینمش یه وقتا یادم میره.میشناسی.کلن یادم میره.ولی اگه باهاش هی در تماس باشم همون یه وقتا هم یادم نمیره.شاید یه مدت دیگه اوکی شم.اما تا اون موقع حتمن از دستم دلخور میشه.مهم نیس.بذار بشه.این همه ما بگا رفتیم دلخور شدیم چی شد؟دنیا وایساد؟آرومش کرد؟نه بابا.تند رفت جلو.بذار دلخور شه.این همه شدن.اینم روش.یه کیشمیش رو کیشمیشای دیگه

ه‍.ش. ۱۳۹۱ مهر ۱۸, سه‌شنبه



هی غلت میزدم.دست راستم بی حس شده بود.خواب نرفته بود.با اینکه زیر پتو بود اما سرد بود و اذیتم میکرد.احساس نا راحتی بهم میداد.میذاشتم زیر بالش بیشتر بی حس میشد.عادی دراز میکشیدم هم باز همین آش و همین کاسه.همه زورمو میزدم مبادا چشامو باز کنم و تلاش چن ساعته م واسه خواب نابود شه.انقدر غلت زدم که احساس کردم رو تختی از تشک جدا شده.چه خوب که تنها میخوابم وگرنه هر کس دیگه ای کنارم بود بدخواب میشد از دستم.اینکه روتختی میزون نباشه ذهنمو درگیر میکنه.چشامو وا کردم که ببینم رو تختی در اومده یا نه.هوا روشن شده بود.ساعتو نگاه کردم.هفت و بیست دقیقه.صدای باز و بسته شدن در دستشوییو شنیدم.رو تختی در نیومده بود.موهامو پخش کردم و صورتمو فرو کردم تو موهام.پتو رو تا بالای گوشم کشیدم بالا.بعدش یادم نیس

ه‍.ش. ۱۳۹۱ مهر ۱۷, دوشنبه


نشسته م رو نیمکت.دو تا بچه گربه با نرمی افتاده بودن به جون هم.داشتن همو میخاروندن.نگاهم به جلو بود اما با گوشه چشم میدیدم.چه قدر دلم میخواست جای یکی ازین گربه ها بودم.چه قدر دلم میخواست جای هر کسی یا هر چیزی بودم جز جای خودم.جز اینجا.مامان جمله های تکراریشو تکرار میکرد.سرمو چرخوندم سمتش نگاش کردم.فهمید دلم میخواد هیچی نشنوم.چن لحظه ساکت موند بعد گفت آخی این گربه ها رو .خیلی قشنگن.از تو کیفم عینک آفتابیمو در آوردم زدم به چشمام.گفت تا کی قراره اینجا بشینیم؟تو دلم بیشتر خواستم که جای اون گربه ها باشم.یا جای اونایی که از جلوم رد میشدن.لازم نبود این حرفا رو بشنون.لازم نبود جواب بدن.لازم نبود مجبور شن تا تصمیم بگیرن.بلند که شدیم گفت میخوای بریم اینجا صبحونه بخوریم؟بازم نگاش کردم.برام خیلی عجیب بود چطور میتونه انقدر بی تفاوت باشه و طوری رفتار کنه که انگار چیزی نیس.انگار چار تا تیکه لباس خریدیم و سایزمون نبوده و فروشنده هم تعویض نمیکنه.پس فدا سرت بیخیالش شو.سرمو انداختم پایین.گفت چرا باهام حرف نمیزنی؟گفتم چرا حرف میزنم.صدا م خیلی ریز تر از اون بود که بشه شنید.گفت بهم قول بده دمغ نباشی.میخواستم بگم قول دادنیه؟به تاکسی گفتم دربست ترمینال غرب.نگاهش مردد بود.گفتم نمیبرین؟گفت چرا میبرم اما چه قد میدین؟گفتم تاکسی متر ندارین مگه؟گفت نه.گفتم  راننده قبلی یازده تومن گرفته.قیافشو یه طوری کرد که انگار میخواد یه رقم گنده بگه.گفت دوازده تومن.داشتم فکر میکردم چرا با عصبانیت به نگهبانه پریدم؟به اون چه ربطی داشت؟‏
دستمو گذاشتم رو دست مامان.سریع سرشو برگردوند گفت قول میدی؟گفتم باشه