۱۳۹۱ مهر ۴, سه‌شنبه


بی تفاوت شده ام.مهم نیست جمله ی محبت آمیز بشنوم یا قهری.نه اخم میکنم نه لبخند میزنم.وقتی خودم را در آینه میبینم یاد سنگ چشم دار میفتم.اما این سنگ چشم دار تا دلتان بخواهد کنترل اشک ریختنش را از دست داده.بدون هیچ موضوعی هیچ اتفاقی.بگویید گریه کن.یا نه حتی لازم نیست بگویید.خودم که نشستم یک گوشه چنان میتوانم یک دل سیر گریه کنم که موجب تعجب خودم هم بشوم.آدم ها را که در خیابان میبینم حس نفرت بی دلیلی نسبت به تک تکشان دارم.هرکی بلد باشد نگاه را بخواند میتواند از نگاه من بفهمد چه حس کینه ای نسبت به همه ی عالم در نگاهم موج میزند.راضی نیستم.شاید نوشتن این ها حسم را کم کند.شاید دریچه ای باز شود و مانند آب مانده ی داخل لوله ی آب این حال هم از من خارج شود
تنها چیزی که میتوانم بگویم این است که خیلی ناراحتم.در این خیلی دریایی ست که ایکاش وسعتش نوشتنی بود

۱۳۹۱ شهریور ۲۸, سه‌شنبه

دستمو ولو کرده بودم رو پیشخون.صف جلو نمیرفت.آقاهه گفت برین بشینین اسماتونو صدا میکنیم.بین اون همه آدم فقط به من گفت ولی جمع بست.خودمو زدم به نشنیدن.شمیم گفت چه قد خانومه تمبله صف به این طولانی نمیگه بلن شم کاراشونو انجام بدم فقط رو صندلی نشسته.خانومه همون لحظه بلن شد بره یه لیوان آب واسه خودش بیاره.گفتم حامله س.شمیم گفت چی؟گفتم خانومه.حامله س.یادم اومد دو روزه تنها چیزی که خوردم یه کم آب ولرم و چن تا بیسکوییت مادر بود.چیز دیگه ای نمیتونستم بخورم.لیوان آبی که آورد یخِ یخ بود.نگاهم قفل شده بود رو لیوان.چه قد دلم آب سرد و خنک میخواست.شمیم رفت باجه ی دو.یعنی اون آقاهه به شمیم گفت شما برو باجه ی دو.ولی به من نگفت.همون باجه ی شیش موندم.چاهارتا رفتم جلو.به خانومی که پشت سیستم بود و در جواب مراجعه کننده ای که خانوم گل صداش کرده بود با ناز و کرشمه و اخم و بی حوصلگی گفت بله خیره شده بودم.کم کم صداها برام محو شدن.مثه لحظه ای که برای اتاق عمل بیهوشت میکنن.تصویر خانومه هم تار شد.واسه چن ثانیه نه میتونستم چیزیو ببینم نه چیزیو بشنوم.در صورتیکه میدونستم اطرافم خیلی شلوغه و الانه که نوبتم شه.پس هم باید ببینم هم باید بشنوم.سرم گیج رفت.محکم دست بغل دستیمو گرفتم.فک نکنم صداش هیچوقت یادم بره.به یه صدای آروم تو اون لحظه خیلی نیاز داشتم.گفت حالت بده؟گفتم آره.دستمو گرفت برد رو صندلی نشوند.از تو کیفش شکلات درآورد.با یه بطری آب یخ.بطریو پیچید دور چادرش چادرو نزدیک صورتم کرد که خنک شم.اما هیچکدوم از اینا باعث نمیشد که بوی وایتکسی که از دستاش میومد اذیتم نکنه.بادبزن از کیفش در آورد .گفتم نمیخواد.ولی نشنید.معذب بودم که بالا سرم وایساده.خوبیش این بود که انقدر اونجا شلوغ بود اصلن کسی متوجه نشد.وگرنه بیشتر معذب میشدم.گفتم کافیه خودتو تو زحمت ننداز مرسی.گفت نه میمونم پیشت.یه خورده موند بعد رفت تو صف.دوستش کنارش بود.صدای دوستشو میشنیدم که داشت در مورد دوست کرمانیش حرف میزد.صحبتشون این بود که دختره گفته من سخته برام جایی بگم واسه رشتم.چون میگن رشتیا زیاد اوضای پوشش و ایناشون خوب نیس.کرمانیه گفته نه بابا ما بدتریم اینجا به قاچاق و دزدی معروفه.خیلی آروم داشتم به حرفاشون گوش میدادم.این یکی دختره که کمکم کرده بود و بوی وایتکس میداد در مورد اولین زنی که تو ایران حجابشو ورداشت صحبت میکرد.رفتم دوباره تو صف.گفتم مرسی که حواست بود.گفت خواهش میکنم.کارم که تموم شد نوبت اونا بود.فهمیدم دختره به جای دو تا صدی یه دویستی داره.دو تا صد تومنی گذاشتم رو میز گفتم کارت راه میفته با این.دهنشو وا کرد تشکر کنه از صف اومدم بیرون.شمیم جلوی باجه دو بود.یه آقایی پشت باجه چاهار بیکار نشسته بود.رو نوک پا وایسادم سرمو نزدیک سرش کردم.فک کرد کار مهمی دارم.پرسیدم آب سرد کن کجاست.گفت انتهای سالن سمت راست.لیوان نبود.اطرافو نگاه کردم.خلوت بود.کیفمو گذاشتم زمین دستمو مشت کرد قلپ قلپ آب خوردم.واسم مهم نبود بد طعمه.آبش سرد بود.تنها چیزی که میخواستم همین بود.چن تا قلپ آب سرد.داشتیم میرفتیم بیرون شمیم گفت ساعت یازدهونیمه.گفتم آره

۱۳۹۱ شهریور ۱۵, چهارشنبه


رستوران همیشگی جاییه که برای مدت طولانی ای فقط و فقط اونجا میری.بعد از چند وقت هم اینطور میشه که آدمای تکراری میبینی.همون دختر پسری که اوندفعه با یه خانوم سن بالاتر اومدن و از یه بشقاب غذا خوردن.همون دختره که اوندفه هم موهاشو بافته بود.همون پسره که اوندفعه هم همین لباسو پوشیده بود.اونام میبیننت.از نگاهشون میتونی بفهمی که تو هم واسه اونا آشنایی.اما قرار نیس به روی خودتون بیارین.باشگاهم همینطوره.آدماییو واسه مدت طولانی(مثلن چاهار سال)‏ هر هفته میبینی.اما یه کلوم هم بینتون رد و بدل نشده.حالا چرا دارم اینارو میگم نمیدونم.امشب ساعت نه و ربع یه اتفاقی واسم افتاد که نمیدونم چیه.فقط میدونم دیگه اون آدم قبل ساعت نه و ربع نیستم.متوجه شدم چند ساله زندگیم همینه.همین برنامه.همین آدما.همین چیزا
ایکاش میشد واسه چند روز جای کس دیگه زندگی کنم.ایکاش میتونستم چن تا جمله ی دیگه هم با خیال راحت اینجا اضافه کنم.بدونِ اینکه نگران لو رفتن خودم باشم.ازینکه با هر نفس کشیدن انگار یه وزنه ی بزرگو تکون میدم و میذارم سر جاش خسته شدم.دلم میخواست همیشه آدم امیدواری باشم.نمیدونم نااُمیدی از کدوم در وارد شد.ایکاش بره

این آهنگ