ه‍.ش. ۱۳۹۱ مرداد ۳۱, سه‌شنبه


بهش گفتم یه جا منتظر بمونین که بتونم راحت پیداتون کنم.گفت مگه چه قد طول میکشه گفتم نمیدونم ولی کرایشو میدم.جواب نداد.البته منم منتظر جواب نموندم.درو بستم پله های درمونگاهو رفتم بالا.بارون میومد.حوصله لباس پوشیدن نداشتم.چکمه پوشیدم که مجبور نشم شلوار تن کنم.با ازین مانتو عبایی ها که حالم ازش بهم میخوره اما به علت راحتی بیش از حد اکثر اوقات که میرم بیرون میپوشم.چون قدم هم بلند نیس خیلی زشت تر میمونه تو تنم.اما وقتی اونارو میپوشی دیگه لازم نیس شلوار تن کنی.یا دکمه های مانتو رو ببندی.شب بود.حوصله م تو خونه سر رفت.مامان زنگ میزد میگفت برو دکتر.نیم ساعت دمبال دفترچه م گشتم پیدا نکردم.بارون خیلی زیاد بود.همه ی خیابونا رو آب ورداشته بود.رفتم اتاق تزریقات که آمپول بزنم اصلن حواسم نبود که باید برم پشت پرده.رو تخت کنار در دراز کشیدم.پرستاره اومد گفت اینجا نه اینجا اینجا نه.خیلی تند گفت این سه بارو.ابروهاشم داده بود بالا دست راستشم همزمان تکون میداد.بلن شدم رفتم اونطرف پرده.اومدم دراز بکشم دیدم کله ی پسره که اونطرف پرده س اینوره.موندم چیکار کنم.گفتم رو اینم دراز بکشم میاد گیر میده پرستاره.منتظرش موندم.با سرنگ اومد طرفم گفت چرا دراز نمیکشی.بهش گفتم بی حسی زدین.گفت نه.گفتم نه؟جوابمو نداد.موقعی که داشتم بلند میشدم گفت ینی انقد بارونه که چکمه پوشیدی.ته جمله ش علامت سوال نداشت.مثه جمله خبری گفت.گفتم آره خیلی.اما بعد اینکه گفتم آره خیلی احساس کردم لحنش یه حالتی بود که انگار داره تیکه میندازه.راننده تاکسیه نیم ساعت معطل موند.اما آخرش فقط چاهارتومن گرفت.مامانم زنگ زد گفت رفتی دکتر؟گفتم آره.چن تا چیز دیگه هم گفت که گوشم نبود بهش.خدافظی کردم.احساس کردم چه قد دلم گرفته.خیلی دلم گرفته

ه‍.ش. ۱۳۹۱ مرداد ۲۳, دوشنبه


انقد مامانمو مامان صدا کردم که مدت ها حواسم نبود میتونه اسم داشته باشه.وقتایی که تو ذهنم اسم مامانم میومد خیلی غریبی میکردم.چن بار اسمشو میگفتم بعد میگفتم این اسم مامانمه.اما بازم غریبی میکردم.یا شاید به نظرم اسم مامانم یه اسم خیلی عادی و معمولی بود.چن روز پیشا که داشتم عکسای قدیمیو میدیدم رسیدم به عکس زمون دانشجوییش.تو خوابگاه.با دمپایی و شلوار راحتی.و یه مانتو و روسری.دست یکی قابلمه بود.یکی دیگه دهنش لول مونده بود و چشاش نیمه باز.معلوم بود داشته حرف میزده.مامانم مثه من لبخند قشنگ زده بود به دوربین.عکسرو از آلبوم در آوردم پشتشو دیدم.نوشته بود زهرا سال 64.یهو ذهنم زاویه ش تغییر کرد.کسی که واسه من مامان بود و جز مامان چیز دیگه ای نمیتونستم صدا ش کنم واسه دوستاش زهرا بود.یاد رابطه ی خودم و دوستام افتادم.اینکه مثلن فاطی رو سیدی ای که سال دوم واسم رایت کرده بود نوشته بود متین.خیلی حس عجیبی پیدا کردم.تصور اینکه همینطور که من فاطیو راحت صدا میکنم یکی دیگه م سال 64 مامانمو زهرا صدا میکرده خیلی واسم سخت بود.و سخت هست.‏

ه‍.ش. ۱۳۹۱ مرداد ۱۴, شنبه

وقتی اعصابم خورده خوابم نمیبره.اینکه اتاق سرد باشه یا چشام از شدت خواب وا نمونه هم هیچ ربطی به قضیه نداره.ساده س.وقتی اعصابم خورده خوابم نمیبره.حالا واسه چی اعصابم خورده.اونم ساده س.واسه اینکه تکلیفمو نمیدونم.نمیدونم تا یه ماه دیگه یا کمتر دقیقن کجام و دارم چیکار میکنم.درسته که ازون آدما نیستم که برنامه ی زندگیشون دستشونه اما اینطورم نیستم که بدون هیچ ذهنیتی بتونم تحمل کنم.خیلی سعی کردم زود بخوابم که دیروقت بیدار نمونم.ولی نتونستم.سردم شد.حوصله اینکه دمبال کنترل کولر بگردم نداشتم.از قدرت لامسه م استفاده کردمو تو تاریکی یه پانچو پیدا کردم.الان حدقل سردم نیس.دارم تند تند تایپ میکنم و شاید اینجوری عصبانیتمو رو صفحه کلید خالی میکنم.چن بار صفحه چتو وا کردم که بنویسم اعصابم خورده و شروع کنم به صحبت کردن اما جلو خودمو گرفتم.کلافه میشم ازینکه بهم بگن ما هم نمیدونیم یا هی الکی بگن نه بابا ازین خبرا م نیس.و خب چیز دیگه ای هم نمیشه گفت.ولی مغزم داره متلاشی میشه
دمبال یه آهنگی ام که به روحیه م بخوره و یه کم سبک شم.اما هیچ آهنگی پیدا نمیکنم.شایدم عصبانیتم واسه همینه.نه آدمی نه آهنگی.تنهایی هم نمیتونم این فشارو تحمل کنم
دپ زدم.دپ