ه‍.ش. ۱۳۹۱ خرداد ۲۵, پنجشنبه

دلم میخواد با آدما حرف بزنم,اما گفتنی ندارم و همینطور بیشتر از چار پن دقیقه همصحبتی عصبیم میکنه,درسته که از ساختمون روبرویی پر سر و صدامون متنفرم اما نور اتاق یکی از اتاقای ساختمون افتاده رو تختم و باعث شده احساس تنها نبودن خوبی داشته باشم
ایکاش فکر و خیال بوسیدنی بود میشد بوسیدشون گذاشت کنار,فک نکنم صبحی در کار باشه,خیلی کلافه م