۱۳۹۱ خرداد ۸, دوشنبه

آدم باحالی نیستم.اینو از خیلیا شنیدم یا از رفتاراشون فهمیدم.چن تا موقعیت هم پیش اومد که اگه باحال بودم تو اون موقعیتا باید خودی نشون میدادم اما مثه لاک پشت رفتار کردم.آدم باحال که نباشی حتا مامانتم واسه بیرون اومدن باهات بهونه میاره و در نهایت راستشو میگه که با تو خوش نمیگذره همش ساکتی.نه میشه باهات خندید نه حرف زد.یه شب چن نفر دور هم جم شده بودیم رفتیم سر خاطره تعریف کردن.همه خاطره هاشونو گفتم رسید به من.هرچی زور زدم هیچی یادم نبومد.یه کار باحال.یه خاطره باحال.یه اتفاق باحال.هیچی.هرچی هم گفتم چیزی یادم نیس بیخیال اما بیخیال نشدن.آخرش یه چیز مزخرف تعریف کردم که همشون هاج و واج نگام کردن گفتن همین؟مونده بودم چی بگم.گفتم من میرم از تو ماشین پفک بیارم
وقتی عکس ایناییو میبینم که تو عکس با دل راحت دارن میخندن یا ادا درمیارن و بعد عکسای خودمو میبینم که هروقت ازم خواستن ادا دربیارم نهایتن زبونمو آوردم بیرون.یا چشامو گرد کردم.همیشه حواسم بود تو عکسا طوری نخندم که دندونام معلوم شه.با اینکه از بچگی هر شب مسواک میزدم اما رنگشون اونطور که دلم میخواد سفید نیست.ردیفه اما سفید نیست.دکتره میگفت بعضیا رنگ دندونشون اینجوریه از اول.کاریش نمیشه کرد.همیشه حواسم بود موقع عکس انداختن دندونام معلوم نشه.به یه لبخند ملو اکتفا میکردم.امان از وقتایی که میگفتن بخند بابا بخند.بعد که نمیشد دیگه در برابر تقاضاشون مقاومت کرد و میخندیدم خودشون میگفتن این خوب نشد یه عکس دیگه.تو عکس دیگه میذاشتن راحت باشم
وقتایی که کسی بهم ابراز علاقه میکنه سعی میکنم جدی نگیرم.چشمم ترسیده از آدما.بحث تازه ای نیست.دختر و پسرم فرقی نداره.از اول دبیرستان اینطوری بودم.وقتی تو یه جمعی کسی دستشو میذارم رو دستم یا موقع حرف زدن بیشتر به من خیره میشه یا هرکاری مثه اینا به روی خودم نمیارم.میگم اتفاقی دستش خورده به دستم.اتفاقی بوده.وقتی میبینن رفتار متقابل نداری کم کم بیخیالت میشن.بارها پیش اومده و شکی ندارم به ترتیب اتفاقا.هردفعه که مورد تازه ای پیش میاد گوشه ذهنم با دقت اتفاقارو زیر نظر میگیرم و پیش بینی میکنم و وقتی عین پیش بینیم درست از آب درمیاد خنده م میگیره
کاریشم نمیشه کرد.

۱۳۹۱ خرداد ۲, سه‌شنبه


هوا پر رنگ شده.عاشق وقتایی ام که هوا پر رنگ میشه.داره بارون میاد.یه وقتا هم صدای بوووم گنده بدون اینکه برقی ببینم.شاید چون هوا روشنه معلوم نیس.ظهر خیلی خوب خوابم برد.وقتی بیدار شده بودم کاملن خستگی رفته بود از تنم.بعد از اینکه دکمه انتشار اینو فشار دادم باید برم دستشویی.متوجه شدم اینکه کسی بهت بگی خبری نیست در واقع ینی خیلی خبرا هست.بیخیالِ این چیزا
شمیم زنگ زد یه تصویری از آینده واسم ساخت که خیلی شیرین بود.شمیم و فاطی افتادن رو دور تصویر سازی از آینده.نگرونم اونا به تصویراشون برسن من عقب بمونم.وای چه بارون قشنگیه =)

۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۱, پنجشنبه

بلاتکلیفی مسریه.کافیه تو یه مورد تکلیفت معلوم نباشه.هر روز که جلو تر میره میبینی یه مورد به موردای دیگه اضافه شده.اونقد پیش میره که میرسه به جزئی ترین و کوچک ترین چیزا.اینکه حتی نتونی تصمیم بگیری بشینی یا بلن شی.این آهنگو گوش بدی یا اون آهنگو.شیر بخوری یا چایی.کاری هم نمیشه کرد.باید منتظر موند تا بگذره.مثه سرماخوردگی