۱۳۹۱ اردیبهشت ۲, شنبه

اینکه میگم نمیدونم واسه چی ناراحتم دروغه.مشکلم اینه که حتا خودمم روم نمیشه با خودم روراست شم و بگم دخترجون تو ازین بابت ناراحتی.چون به نظرم خیلی مزخرفه دلیلم.دیدین کساییو که ساده ترین اتفاقو یه جوری میگن که خیال میکنی وای چه مصیبتی سرش اومده؟من اونجوری نیستم.بدترین اتفاقا هم اونقد عادی میگم که طرف شاید تو دلش بگه جدی نیس قضیه ش.یا شاید تو دلش بگه همین؟

۱۳۹۱ فروردین ۳۰, چهارشنبه

پاکت عکس و بیسکوییت ترد و کلی دسمال دماغی.همه ی اون چیزیه که رو میز پخشه.خواستم یه چیزی از تو کمد وردارم پام رفت رو بسته ی نوار بهداشتیا.اونام پخش زمینن.مثل جورابا و لباسام.احساس میکنم خیلی از همه دور افتادم.اگه این وبلاگو نداشتم خیلی آواره و سرگردون میشدم.دلم که تنگ میشه میام اینجا مینویسم.ناراحت که میشم میام اینجا مینویسم.ربط و بی ربط.داشتم فکر میکردم چه قد عجیبه که چن نفر تو رو دوست صمیمیه خودشون بدونن اما تو با هیچکی صمیمی نباشی.خودمو میگم.الان ناراحت نیستم.عصبانی هم نیستم.فقط دلم تنگ شده.نمیدونم واسه چی یا کی.در کل یه مدته هیچی نمیدونم.حالا نه که قبل تر ش میدونستما.نه.ولی الان حتی وقتی میخوام آهنگ گوش بدم نمیدونم چی گوش بدم.هی میرم رو آلبومای مختلف کلیک میکنم بعد میگم نه و میام بیرون.داشتم من ترانه پانزده سال دارمو نگاه میکردم.دیشب سیدیشو خریدم.دلم نمیخواست فیلمه تموم شه

۱۳۹۱ فروردین ۲۵, جمعه

رو کف اتاق نشستم.هر ازگاهی بلن میشم دمپاییمو پا میکنم راه میرم چن قدم.صدای کشیده شدن دمپایی رو زمین میاد.تنها صداییه که تو اتاق هست.نمیخوام آهنگ گوش بدم.همین سکوتو میخوام.صدای برخورد تسبیحی که تو دستمه با کیبورد.صدای تایپ.صدای کشیده شدن دمپایی.بعد از چند دقیقه هم یه نفس عمیق که با آه عمیق تر میدیش بیرون.رفتم به مامان شب بخیر گفتم گفت شب پیشم بخواب.گفتم نه مرسی.گفت چی؟داشت تلویزیون میدید حواسش نبود.گفتم مرسی ممنون.اومدم تو اتاقم درو بستم.نمیدونم چرا انقد آماده ی گریه م.وقتی اومدم تو اتاق چشام خیس بود.مثه الان.نتیجه ی اینکه یه مدت طولانی بخوای خودتو قوی نشون بدی اینه که یه مدت طولانی تر بغضت گوشه چشمت میمونه.طولانی که میگم یکی دو هفته نیستا.نه.طولانی منظورم یه سال دو سال.بیشتر
غروب که رفته بودیم بیرون مامان گفت میخواد ازین میوه فروشیه هندونه بخره.ماشینو زد کنار گفت الان میام.رفت اما فوری برگشت.خرید نکرده.گفتم چی شد؟گفت خانوم معیری تو میوه فروشیه.سرمو کج کردم داخل میوه فروشیو ببینم.همون شکلی مونده بود فقط یه کم موهاش روشن تر به نظر میومد.خانم معیری همسایه قدیمیمون بود.هشت سال طبقه پایینیمون بود.گفتم وا مگه کلاهبرداری کردیم ازش که فرار میکنی گفت نه حوصله سلام و علیک ندارم.گفتم منم حوصله ندارم اینجا معطل بمونم بریم خونه.گفت نه وایسا الان میره.گفتم نه یا برو خرید کن با بریم خونه.کیفشو ورداشت رفت خرید کرد.وقتی اومد گفتم دیدیش؟گفت نه رفته بود

۱۳۹۱ فروردین ۱۸, جمعه

مثه این میمونه که بهت بگن بخاریو روشن کن.با اینکه میدونن بخاری ای نیست.بعدم میرینن بهت که به هیچ دردی نمیخوری
همتونا.همتون

۱۳۹۱ فروردین ۱۶, چهارشنبه

شورشو در آوردم.از بس موهامو باز و بسته کردم شورشو در آوردم.یه بار با این کش قهوه ایه.یه بار با اون کش گلداره.یه بار با کیلیپس پروانه ای.یه بار با کیلیپس مشکیه.انقد موهامو چرخوندم و چرخوندم که درد گرفتن.موهام درد گرفتن.همه چیم همینه ها.عن هر چیزیو باید در آرم.گقتنم نداره.مامان چن روزه گیر داده به کمپوت.تو یخچال پر کمپوته.کمپوت زردآلو آناناس گیلاس.هی باز میکنه تو اتاقا میچرخه میذاره جلومون که بخوریم.منم چن روزه لب به هیچی نزدم.ظهر با شمیم ناهار رفتیم بیرون.من عاشق سیب زمینی سرخ شده م.ولی نتونستم بخورم.غذای اصلی هم نتونستم.شمیم میگفت حدقل یکی بخور.گفتم خیلی دلم میخواد اما نمیتونم حالم بده.میگفت وای چه بد.سرمو انداختم پایین چشمم افتاد به گوشی.کنارش خط افتاده.به شمیم نشون دادم خندیدیم.من بلن تر خندیدم.گفتم به نظرت کی اینجوری شد.این چن روزه که جایی نیفتاد.گفت نمیدونم.بازم خندیدم.واسه پیشخدمته دلم خیلی سوخت.اول که اومد میزو تمیز کنه وقتی خم شد غوزش زد بیرون.پیرهن شیک تنش کرده بودن.ازینا که خیلی شیکه.رنگ یقه و آستینش فرق میکنه.اما شلوارش گرد و خاکی بود.دستش ازین تبلت ها بود سفارشارو مینوشت.اون غوز و تبلت و پیرهن شیک و شلوار گرد و خاکی خیلی تو ذوق میزد.شمیم میگفت به نظرم مشکل داره.وقتی رفت چن بار صدا ش کرد و آقاهه جواب نداد.گفت دیدی گفتم مشکل داره.آقاهه اومد سمتمون شمیم باز صدا ش کرد و جواب نداد.دفعه آخر من بلن تر صدا زدم گفتم آقا ببخشید.برگشت سمتمون.تا من دستمو ببرم بالا و اشاره کنم سمت ظرف سالاد شمیم گفت اگه میشه ظرف سالادو بیارین.دستم تو هوا بی حرکت موند.آوردمش پایین.رومو کردم سمت بیرون گفتم دلم واسش میسوزه.گفت چرا گفتم چون قیافش بیش از حد معقوله.وقتی رفت تو آشپزخونه دیدم سرآشپزه با عصبانیت داشت میگفت چرا سفارشارو میذاری اینجا اما اون خیلی آروم دستشو به هم قفل کرده بود و سرشو انداخته بود پایین.نزدیک بود گریه م درآد.باز رومو کردم سمت بیرون.یه ساختمون بود که اسمشو نمیگم.این روزا سرمو هرطرف میچرخونم یه اسم میاد.که اسمشو نمیگم.نه میتونستم بیرونو نگاه کنم نه سمت آشپزخونرو.دوباره سرمو انداختم پایین گفتم ولی عجیبه ها.این گوشیه که جایی نیفتاد.مامان و معین دارن بلند بلند حرف میزنن.نمیتونم بفهمم جر و بحثه یا حرف عادیه یا شوخی.خیلی وقتا هراسون رفتم ببینم چه خبره دیدم غش غش دارن میخندن.‏
خلاصه ش کنم.ازینکه نمیتونم خیلی چیزا رو بفهمم کلافه م.و ازین کلافه بودن هم کلافه م