۱۳۹۱ فروردین ۱۰, پنجشنبه

با هزار بدبختی خوابت میبره و وسطاش بی دلیل بیدار میشی.هم گیج خوابی هم خوابت نمیبره.اینجور وقتا کنترل تلویزیون بهترین رفیقه.این گوشی جدیده اگه خبری باشه کنارش چراغ میزنه.چن ثانیه روش میخکوب میشم ببینم چراغ میزنه یا نه.هنوز تو کف اون آهنگ قشنگه م که گفته بودم.داره میخونه.تلویزیون شبا برنامه نداره.ینی داره ها.منظورم اینه که تنظیم نیس.مثلن یه شب میبینی مدار صفر درجه میده شبکه چاهار.فردا شب میبینی نمیده.به جاش یه خانوم سیاه پوسته اینگیلیسی حرف میزنه.ولی از هیچی بهتره.میشینم حرفای همونارو گوش میدم.انقد خوشحالن.در مورد مسائل مزخرف بحث میکنن.کویر و این چیزا.احساس میکنم فک میکنن کسی شبا برنامه هاشونو نگا نمیکنه واسه همین هرچی عشقشون میکشه میذارن.هرچی که دم دس تره.اگه فاطی یا شمیم نبودن این گوشیه سالی یه بارم چراغ نمیزد.ازتون متنفر میشم اگه فک کنین نک و ناله م.من توپم.توپِ توپم.
شیشه سس رو خالی کردم حسابی شستمش توش شیر میخورم.واسه تنوع.یه جور لیوانه.این آقاهه میگه لت می گو هوم آیم سو تایرد.آخ خدا چه خوب میگه.چه خوب میگه .چه خوب میگه

۱۳۹۱ فروردین ۹, چهارشنبه

یه حرفایی هس میری توییت کنی میبینی خب بخونن که چی؟بری آدمشو پیدا کنی حرف بزنی میبینی آدمت نیست.این همون حرفاییه که جاش تو وبلاگه.هم میگی هم اینکه به زور نمیری جلوی چشم کسی.حس بدش کمتره
یه آهنگ قشنگ پیدا کردم امروز.تصمیم دارم تا آخر عمر پیش خودم نگهش دارم.به کسی ندم.خوانندهه از اول تا آخر چن بار میگه من خیلی خسته م من خیلی خسته م.اینگیلیسی میخونه البته.شمیم زنگ زد گفت از فاطی چه خبر دلم براش تنگ شده گفتم آره.آهنگه خیلی قشنگه ها.حیف که به خودم قول دادم.وگرنه به اشتراک میذاشتم.خیلی نرم و خسته س.عید پارسال بود رفته بودیم خونه ییلاق.بعد رفتیم طبقه آخرش شومینه هیزمیشو آتیش کردیم چاهارتا بالش گذاشتیم کنار شومینه بیهوش شدیم.خیلی زندگیم قشنگه نه؟صدامو نشنیدین.پر انرژی و شاد.ازینام که سلام خوبی چه خبر هم با خنده میگن.نه گفتنشون با خنده س.حتا وقتایی که چن بار ازم میپرسه خودت خوبی و میفهمم میخواد اصلِ حالمو بدونه بازم میخندم میگم آره تو چطوری
میدونی.زندگیه خوبه.ولی هیچ چیز سر جاش نیست.در واقع هر چیزی که اتفاق میفته واسم یا خیلی دیره یا خیلی زوده.اینه که زهرمارم میکنه.
حالا تو هم کوتاه بیا.کوتاه بیا.آره عزیزم.حیفه

۱۳۹۰ اسفند ۲۴, چهارشنبه

گف جایی که میخوای بری بعد از پیچه؟گفتم نه اون دست خیابونه.زد کنار گف دور زدن ممنوعه معذرت میخوام.گفتم خواهش میکنم و شد سه تومن.موقع پیاده شدن کافشنو پوشه رو با یه دست ورداشتم.کیفمم با یه دست دیگه.شالم چپکی سر خورده بود.یه طرفش زیاد بود یه طرفش کم.از خیابون رد شدن میترسم.هروخ همراه کسی باشم محکم بازو شو چنگ میندازم تا رد شیم.وقتایی که تنها م وایمیسم یکی برسه که با اون رد شم.اون بشه دیوارم.از خیابون که رد شدم خیلی پریشون بود وضعم.کافشنه باد کرده بود.پوشه رو کجکی تو دستم داشتم و جرات نمیکردم داخلشو نگا کنم که نکنه یه وخ چیزی از توش افتاده باشه.چشمم به کنار پیاده رو بود ببینم کجا تمیزه که کیفو کافشنو بذارم زمین شالمو درست کنم.هیچجا نبود.همیشه اینجور وقتا وسایلمو میدادم دست یکی که همرامه واسم نیگه داره.به سرم زد برم به یه عابر بگم ببخشید میشه اینو یه لحظه نگه دارین شالمو درست کنم؟دیدم نه.مشکوکه
آخرش رفتم داخل یه ساختمون وسایلمو گذاشتم رو پله اول طبقه دوم.شالمو میزون کردم.کافشنمو پوشیدم.داخل پوشه رو نگاه نکردم.کیفمو برداشتم راه افتادم

۱۳۹۰ اسفند ۲۲, دوشنبه

اگه الان یکی ازم بپرسه داری چیکار میکنی بهش میگم دارم چایی میخورم.من خیلی سعی میکنم جوابام تکراری نباشه.مثلن حواسم هس دفعه ی قبل که ازم پرسیده بود حالت چطوره چی جواب دادم و جواب ایندفعه م با قبل فرق داشته باشه.مثلن اگه گفتم بد نیستم ایندفعه بگم خوبم.که یه وخ نگن دختره همیشه ناله س.دکمه اسپیس کار نمیکنه چارکلوم مینویسم سرمو میارم بالا میبینم بهم وصل مونده همه چی.آره.دارم چایی میخورم.یه هفته س دارم چایی میخورم.استرس دارم.یهو متوجه شدم هرچی جلو م هس آزمون و تسته.آزمون رانندگی.امتاحانای اردیبهشت.کنکور.چه قد آدم باید پشتکار داشته باشه که همشو خوب بده و بره پی زندگیش.نیم ساعت پیش فهمیدم این حس کلافگی و اعصاب خوردی و اینا همش واسه استرسه.استرس دارم.ایکاش میشد شاشید تو همه ی این آزمونا و امتاحانا.سیمز که بازی میکردیم اونوقتا هروخ آدمه کارایی که دلش میخواستو انجام نمیداد از سبز میرفت تو زرد.از زرد میرفت تو قرمز.قرمزو که رد میکرد خل و چل میشد.میفتاد یه گوشه دستوپاهاش گره میخورد تو هم.از آسمون یهو یه خرگوش میومد که بقیه نمیدیدنش.فقط این آدمه میدید.باهاش حرف میزد.بغل مغلش میکرد تا میزون شه.ولی ما چی؟ما هیچی عزیزم
صبح مامانم دستش خورد به لیوان چایی که رو میز بود.لیوانه چپه شد رو همه وسیله ها م.دوربین لبتاپ مدارک رانندگی.عصبانی شدم.چن بار پشت سر هم گفتم ریدی ریدی .گفت از قصد نبود.همین.شایدم همین نبود.دلم میخواد اونجور که دوس دارم تریف کنم ماجراهارو.با لحن خودم.چیزی که تو سر و ذهن خودمه.دوس دارم بقیه از همون زاویه که من میبینم ببینن
شدم پر از حسرت و آرزو.تو برنامم نبود

۱۳۹۰ اسفند ۲۰, شنبه

دامن عزیزم
من تو را چند هفته است که گم کرده ام و این مرا کلافه کرده.نمیدانم الان کجا هستی چون حتی به خاطر ندارم آخرین بار تو را کجا پوشیده ام و متاسفانه وقت نشد آنطور که میخواستم از تو استفاده کنم.از همان روزی که تو را در آن حراجی به قیمت پانزده هزار تومان خریدم تصمیم داشتم یک روزی که خیلی حالم خوب بود تو را بپوشم تا اگر زمانی کسی خواست آن روز را یادم بیاورد بگوید روزی که آن دامن زرشکی تنت بود.میخواستم یک روز که قرار بود برای دوست پسرم دلبری کنم تو را پوشیده باشم.اما دامن عزیزم من متاسفم که هیچکدام از این روزها نیامد و حالا من تو را گم کرده ام.فقط یکبار تو را در تولد امیر حسین بچه ی نسیم که خواهر شمیم است پوشیدم.با دکلته ی مشکی.و به جز آن روز دیگر هیچوقت فرصت نشد تا بپوشمت.و هیچ عکسی هم از تو ندارم.انگار که همه ش خواب بود و تو از اول نبودی.
پنجره باز است و باران می آید و من روی تخت دراز کشیده ام.معمولا وقتی خوابم نمیبرد به مهدی ایمیل میدهم.اما او یکبار گفت میخواهد رک و راست حرف بزند و گفت انقدر غر نزنم.برای همین وقتی در ایمیل نوشتم دامنم را گم کردم و خوابم نمیبرد ترسیدم غر تلقی شود پس تنها چیزی که فرستادم این بود: خوابم نمیبره ه ه ه
دامن عزیزم
باران شدت گرفته و من نمیتوانم به چیزی جز تو فکر کنم.همه ی کمد ها را گشتم.آخر تو کجایی :(