۱۳۹۱ دی ۳, یکشنبه

واقعن برام مهم نیست,خبر مرگ یا بیماری نزدیک ترین ها از روی شناسنامه,تعجبم از اینه کی انقدر سنگ شدم,ته ته قلبم میدونم یا دلم میخواد خودم نباشم یا اینایی که اذیتم میکنن,در حد دلم میخواد هم نیست,یه خواسته ی قطعیه,شرمنده م از خودم,بابت هر روز بیدار شدنم,نه کار مفیدی انجام میدم و نه آدم حسابی ام,فقط یه آدم اضافی ام که به نظرم کافیه,چه قد تو ذهنم اینایی که توان خودکشی دارن آدمای قهرمان و بزرگی ان,شاید درست میگه,که بزدلم,ایکاش میتونستم یه نقطه ی پر رنگ بذارم ته این جمله و تمومش کنم

۱۳۹۱ آذر ۱۹, یکشنبه

تو جاده,سرمو به پشتی ماشین چسبوندم,چشام نیمه بازه و چن بار سعی کردم از تصویر جلو م عکس بندازم,با محکم پلک زدن,شمیم میگه صدا ی این دختره چه قد خوبه,یاد نسترن افتادم که میگفت صدای این زن واقعن آسمانیه و من بخاطر چیدمان و آهنگ کلماتش خندیدم,بعد دلم خواست یاد هیچکی نباشم,شیشه رو دادم پایین,هنوز گوشام درد میکنه,هوا سرده,نه بخاطر اینکه سرمایی ام اینو میگم,بخاطر اینکه واقعن سرده,ایکاش تو هم نمیرفتی میموندی کنارمون,عزیزم

۱۳۹۱ آذر ۱۱, شنبه

دلم اول دبستانمو خواست,موهامو خودم کوتاه کرده بودم,کوتاه بلند شده بود جلوش,مقنعمون سبز کمرنگ بود,ظهرا که برمیگشتم خونه مامان دم در میومد استقبالم,میگفت صبح شیک میکنی میری ظهر که برمیگردی کیفت شل تو دستته,مقنعه ت چپکیه,مثه لشکر شکست خورده ای,یه روزایی قیافشو ناراحت نشون میداد میگفت یادم رفت غذا درست کنم,منم دم در وا میرفتم,بعد منو میبرد آشپزخونه بالا سر قابلمه اجی مجی لاترجی میخوند در قابلمه رو وا میکرد,یادمه باور میکردم
هر روز ظهر موقع بالا اومدن از پله ها واسه اینکه زودتر تموم شن میشمردمشون,اگه خوب یادم باشه سی و چاهارتا پله بود,جای امنم همون پله ها بودن,میخوام دوباره برگردم تو اون خونه,پله ها رو بشمرم,تا زودتر تموم شن

دلم میخواست دختر خوشحال داخل تابلو فرش بودم که به دیوار رو به پنجره ی آفتابگیر یه خونه آویزونم

۱۳۹۱ آذر ۱۰, جمعه

احساس میکنم اشتباه از یه جای خیلی خیلی قبل تره.شخصیتم با اتفاقایی که میفته جور نیست.چرا باید خیال کنم آدمایی که باهام معاشرت دارن ازینکه جایی معرفیم کنن خجالت میکشن؟چرا خودم خودمو پنهون میکنم همیشه یه جا.وقتی همون شخصی که اصل مسئله س میپرسه مشکل چیه با من حرف بزن و من لال میشم و میگم مشکلی نیست و شروع میکنم در مورد چیز دیگه ای حرف زدن.چمه؟همه مقصرن جز خودم؟اینکه دقیقن هیچی و هیچی تو زندگیم سر جاش نیس.کلافه شدم از بس فکر کردم مشکل از کجاس.احساس میکنم این شخصیت با این داستان و اتفاقا جور نیست.جا به جا شده.اشتباه شده.نمیدونم باید چه واکنشی نشون بدم.دلم میخواد رو پیشونیم بنویسم من ضعیفم نیاین سمتم.دلم نمیخواد دیگه حتا یک کلوم هم با کسی حرف بزنم.انقدر که بهم ثابت شده همه چیز با من چه قدر فاصله داره و دوره.به چشم خودم تا الان هرکاری کردم فقط تلاش بوده واسه اون چیزایی که به نظرم درست میومد.پس چرا هیچی سرجاش نیست؟‏

۱۳۹۱ آبان ۲۸, یکشنبه


با یکی که حال نمیکنی میذاریش کنار.کمتر میری سراغش.قضیه اینه که من با خودم حال نمیکنم.ایکاش میشد خودمو بذارم کنار.اتاقم پر عنکبوت شده.یه ساعت پیش یکیشون از سقف قیژ تار تنید اومد پایین.گذاشتم بمونه.کاریش نکردم.دلم خیلی گرفته.چت هیستوری چن ماه پیشو رفتم خوندم اصلن حال نکردم.ازین آدما نیستم که راحت بتونم پاک کنم.اسمسای چارسال پیش هم تو گوشی قدیمیم هس.نه که بخونما.ولی هس.چیز باحالی هم نیس.تو اونام ریده م.ولی هس
از سر شب چشام یه نمه اشکی میشه بعد میپره.ناراحتم.خیلی

۱۳۹۱ مهر ۲۶, چهارشنبه



همه ی غصه م از اینه که چطور امیدوار شدم,بعد از همه ی اون اتفاقا,با شک و تردید زنگ زدم ماجرا رو واسه خانومه تعریف کردم,گفتم میشه؟گفت میشه.گفتم مطمئنین؟گفت بله خانوم کارمون همینه اینجا,در اتاقو وا کردم رفتم پیش مامان گفتم میشه,مامانم گفت خیلی وقت بود انقدر شاد ندیده بودمت دلم برای قیافه ی شادت تنگ شده بود,گفت اتفاقن میخواستم برات چایی بیارم,کاغذ آوردم دودوتاچاهارتاهامونو نوشتیم روش,گفتم امکان داره خانومه در جریان نبوده باشه؟یکی بوده که داشته رد میشده همینجوری جواب داده؟حتا اینو به مهدی هم گفتم,گفت نه,اگه گفته میشه یعنی میشه,رفتم تو سایت هرچی میزدم خطا میداد,وارد نمیکرد,دوباره زنگ زدم آقاهه گفت بله میشه,گفتم پس سایتتون چی میگه,مشخصاتمو گرفت خودش رفت تو سایت,گفت نباید این خطا رو بده,داشتم خفه میشدم,ازینکه از اون نا امیدی یهو چه قدر امیدوار شدم,و اگه خدایی وجود داشته باشه(که اطمینانم در هر دو حالت به یک اندازه س)چه خنده دار بین امید و نا امیدی منتظرم گذاشته,نشستم رو تخت,هیچوقت انقدر رنجور نشده بودم.دوباره زنگ زدم,آقاهه گفت مربوط به ما نیس,زنگ زدم به مهدی,گفتم اینا همه حروم زاده ن,گفت آره
صهبا گفت قیافت یه جوریه که انگار میحوای بخندی,گفتم وضعم بیشتر شبیه به شوخی نیست؟همه چی تا مرز شدن میره و نمیشه,انگار یکی میخواد باهام شوخی کنه,ازین شوخی سنگین بی مزه ها

۱۳۹۱ مهر ۲۳, یکشنبه


رو تخت دراز کشیدم,خوابم نمیبره,هر طرف که میچرخم فکر تازه ای میاد تو کله م,میدونی وقتی آیندتو خودت مشخص کنی هیجان داری ببینی چه شکلی میشه,اما وقتی بهت تحمیلش کنن میترسی,میترسی از آینده ای که هیچ سهم و نقشی توش نداری,و من واقعن ترسیدم,نه فقط از فردا,از همه جای زندگیم ترسیدم,هیچکس نمیتونه بفهمه چه قدر نا امیدم کرده
چن روزه فهمیدم همون یه ذره جذابیتمو از دس دادم,خودمم دلم نمیخواد دور و بر خودم باشم,چه برسه بقیه,جز نا امیدی و افسردگی چیزی برای گفتن ندارم,صهبا رو هر از گاهی میبینم,حتا اونم یه خورده که حرف میزنم قیافش کلافه میشه,با این حال موقع خدافظی بغلم میکنه و میگه خوش گذشت,همیشه برام سوال بوده اگه واقعن خوش گذشته نیازی به یادآوریش هس؟فک نکنم

۱۳۹۱ مهر ۲۲, شنبه


گفتم نمیخوام فلانیو ببینم.چمیدونم.یه مدت یا کلن.نمیدونم.ولی اینو میدونم که نمیخوام ببینمش.حرفی هم اگه بزنی میدونی چی میگه؟میگه شما حسودی میکنین.خیال میکنه همه حسودی میکنن.گفتم انقد بگا م که خوب و خوشی بقیه اذیتم میکنه.اینکه یه نفر چش تو چشمم بشینه از نقطه های روشن زندگیش بگه احساس خفگی بهم میده.میشناسی منو.نبودم اینطوری.اما این وضعیتم انقدر گهه که نمیخوام حرف از خوشبختیه کسی بشنوم.حالا نه که خیال کنی طرف فک کرده خوشبخته ها.نه.زندگی معمولی.عادی.اینطوری متوجه میشم که من همین معمولیشم ندارم.این همه تو کف یه زندگی عادی ام.حدقل اگه نبینمش یه وقتا یادم میره.میشناسی.کلن یادم میره.ولی اگه باهاش هی در تماس باشم همون یه وقتا هم یادم نمیره.شاید یه مدت دیگه اوکی شم.اما تا اون موقع حتمن از دستم دلخور میشه.مهم نیس.بذار بشه.این همه ما بگا رفتیم دلخور شدیم چی شد؟دنیا وایساد؟آرومش کرد؟نه بابا.تند رفت جلو.بذار دلخور شه.این همه شدن.اینم روش.یه کیشمیش رو کیشمیشای دیگه

۱۳۹۱ مهر ۱۸, سه‌شنبه



هی غلت میزدم.دست راستم بی حس شده بود.خواب نرفته بود.با اینکه زیر پتو بود اما سرد بود و اذیتم میکرد.احساس نا راحتی بهم میداد.میذاشتم زیر بالش بیشتر بی حس میشد.عادی دراز میکشیدم هم باز همین آش و همین کاسه.همه زورمو میزدم مبادا چشامو باز کنم و تلاش چن ساعته م واسه خواب نابود شه.انقدر غلت زدم که احساس کردم رو تختی از تشک جدا شده.چه خوب که تنها میخوابم وگرنه هر کس دیگه ای کنارم بود بدخواب میشد از دستم.اینکه روتختی میزون نباشه ذهنمو درگیر میکنه.چشامو وا کردم که ببینم رو تختی در اومده یا نه.هوا روشن شده بود.ساعتو نگاه کردم.هفت و بیست دقیقه.صدای باز و بسته شدن در دستشوییو شنیدم.رو تختی در نیومده بود.موهامو پخش کردم و صورتمو فرو کردم تو موهام.پتو رو تا بالای گوشم کشیدم بالا.بعدش یادم نیس

۱۳۹۱ مهر ۱۷, دوشنبه


نشسته م رو نیمکت.دو تا بچه گربه با نرمی افتاده بودن به جون هم.داشتن همو میخاروندن.نگاهم به جلو بود اما با گوشه چشم میدیدم.چه قدر دلم میخواست جای یکی ازین گربه ها بودم.چه قدر دلم میخواست جای هر کسی یا هر چیزی بودم جز جای خودم.جز اینجا.مامان جمله های تکراریشو تکرار میکرد.سرمو چرخوندم سمتش نگاش کردم.فهمید دلم میخواد هیچی نشنوم.چن لحظه ساکت موند بعد گفت آخی این گربه ها رو .خیلی قشنگن.از تو کیفم عینک آفتابیمو در آوردم زدم به چشمام.گفت تا کی قراره اینجا بشینیم؟تو دلم بیشتر خواستم که جای اون گربه ها باشم.یا جای اونایی که از جلوم رد میشدن.لازم نبود این حرفا رو بشنون.لازم نبود جواب بدن.لازم نبود مجبور شن تا تصمیم بگیرن.بلند که شدیم گفت میخوای بریم اینجا صبحونه بخوریم؟بازم نگاش کردم.برام خیلی عجیب بود چطور میتونه انقدر بی تفاوت باشه و طوری رفتار کنه که انگار چیزی نیس.انگار چار تا تیکه لباس خریدیم و سایزمون نبوده و فروشنده هم تعویض نمیکنه.پس فدا سرت بیخیالش شو.سرمو انداختم پایین.گفت چرا باهام حرف نمیزنی؟گفتم چرا حرف میزنم.صدا م خیلی ریز تر از اون بود که بشه شنید.گفت بهم قول بده دمغ نباشی.میخواستم بگم قول دادنیه؟به تاکسی گفتم دربست ترمینال غرب.نگاهش مردد بود.گفتم نمیبرین؟گفت چرا میبرم اما چه قد میدین؟گفتم تاکسی متر ندارین مگه؟گفت نه.گفتم  راننده قبلی یازده تومن گرفته.قیافشو یه طوری کرد که انگار میخواد یه رقم گنده بگه.گفت دوازده تومن.داشتم فکر میکردم چرا با عصبانیت به نگهبانه پریدم؟به اون چه ربطی داشت؟‏
دستمو گذاشتم رو دست مامان.سریع سرشو برگردوند گفت قول میدی؟گفتم باشه

۱۳۹۱ مهر ۴, سه‌شنبه


بی تفاوت شده ام.مهم نیست جمله ی محبت آمیز بشنوم یا قهری.نه اخم میکنم نه لبخند میزنم.وقتی خودم را در آینه میبینم یاد سنگ چشم دار میفتم.اما این سنگ چشم دار تا دلتان بخواهد کنترل اشک ریختنش را از دست داده.بدون هیچ موضوعی هیچ اتفاقی.بگویید گریه کن.یا نه حتی لازم نیست بگویید.خودم که نشستم یک گوشه چنان میتوانم یک دل سیر گریه کنم که موجب تعجب خودم هم بشوم.آدم ها را که در خیابان میبینم حس نفرت بی دلیلی نسبت به تک تکشان دارم.هرکی بلد باشد نگاه را بخواند میتواند از نگاه من بفهمد چه حس کینه ای نسبت به همه ی عالم در نگاهم موج میزند.راضی نیستم.شاید نوشتن این ها حسم را کم کند.شاید دریچه ای باز شود و مانند آب مانده ی داخل لوله ی آب این حال هم از من خارج شود
تنها چیزی که میتوانم بگویم این است که خیلی ناراحتم.در این خیلی دریایی ست که ایکاش وسعتش نوشتنی بود

۱۳۹۱ شهریور ۲۸, سه‌شنبه

دستمو ولو کرده بودم رو پیشخون.صف جلو نمیرفت.آقاهه گفت برین بشینین اسماتونو صدا میکنیم.بین اون همه آدم فقط به من گفت ولی جمع بست.خودمو زدم به نشنیدن.شمیم گفت چه قد خانومه تمبله صف به این طولانی نمیگه بلن شم کاراشونو انجام بدم فقط رو صندلی نشسته.خانومه همون لحظه بلن شد بره یه لیوان آب واسه خودش بیاره.گفتم حامله س.شمیم گفت چی؟گفتم خانومه.حامله س.یادم اومد دو روزه تنها چیزی که خوردم یه کم آب ولرم و چن تا بیسکوییت مادر بود.چیز دیگه ای نمیتونستم بخورم.لیوان آبی که آورد یخِ یخ بود.نگاهم قفل شده بود رو لیوان.چه قد دلم آب سرد و خنک میخواست.شمیم رفت باجه ی دو.یعنی اون آقاهه به شمیم گفت شما برو باجه ی دو.ولی به من نگفت.همون باجه ی شیش موندم.چاهارتا رفتم جلو.به خانومی که پشت سیستم بود و در جواب مراجعه کننده ای که خانوم گل صداش کرده بود با ناز و کرشمه و اخم و بی حوصلگی گفت بله خیره شده بودم.کم کم صداها برام محو شدن.مثه لحظه ای که برای اتاق عمل بیهوشت میکنن.تصویر خانومه هم تار شد.واسه چن ثانیه نه میتونستم چیزیو ببینم نه چیزیو بشنوم.در صورتیکه میدونستم اطرافم خیلی شلوغه و الانه که نوبتم شه.پس هم باید ببینم هم باید بشنوم.سرم گیج رفت.محکم دست بغل دستیمو گرفتم.فک نکنم صداش هیچوقت یادم بره.به یه صدای آروم تو اون لحظه خیلی نیاز داشتم.گفت حالت بده؟گفتم آره.دستمو گرفت برد رو صندلی نشوند.از تو کیفش شکلات درآورد.با یه بطری آب یخ.بطریو پیچید دور چادرش چادرو نزدیک صورتم کرد که خنک شم.اما هیچکدوم از اینا باعث نمیشد که بوی وایتکسی که از دستاش میومد اذیتم نکنه.بادبزن از کیفش در آورد .گفتم نمیخواد.ولی نشنید.معذب بودم که بالا سرم وایساده.خوبیش این بود که انقدر اونجا شلوغ بود اصلن کسی متوجه نشد.وگرنه بیشتر معذب میشدم.گفتم کافیه خودتو تو زحمت ننداز مرسی.گفت نه میمونم پیشت.یه خورده موند بعد رفت تو صف.دوستش کنارش بود.صدای دوستشو میشنیدم که داشت در مورد دوست کرمانیش حرف میزد.صحبتشون این بود که دختره گفته من سخته برام جایی بگم واسه رشتم.چون میگن رشتیا زیاد اوضای پوشش و ایناشون خوب نیس.کرمانیه گفته نه بابا ما بدتریم اینجا به قاچاق و دزدی معروفه.خیلی آروم داشتم به حرفاشون گوش میدادم.این یکی دختره که کمکم کرده بود و بوی وایتکس میداد در مورد اولین زنی که تو ایران حجابشو ورداشت صحبت میکرد.رفتم دوباره تو صف.گفتم مرسی که حواست بود.گفت خواهش میکنم.کارم که تموم شد نوبت اونا بود.فهمیدم دختره به جای دو تا صدی یه دویستی داره.دو تا صد تومنی گذاشتم رو میز گفتم کارت راه میفته با این.دهنشو وا کرد تشکر کنه از صف اومدم بیرون.شمیم جلوی باجه دو بود.یه آقایی پشت باجه چاهار بیکار نشسته بود.رو نوک پا وایسادم سرمو نزدیک سرش کردم.فک کرد کار مهمی دارم.پرسیدم آب سرد کن کجاست.گفت انتهای سالن سمت راست.لیوان نبود.اطرافو نگاه کردم.خلوت بود.کیفمو گذاشتم زمین دستمو مشت کرد قلپ قلپ آب خوردم.واسم مهم نبود بد طعمه.آبش سرد بود.تنها چیزی که میخواستم همین بود.چن تا قلپ آب سرد.داشتیم میرفتیم بیرون شمیم گفت ساعت یازدهونیمه.گفتم آره

۱۳۹۱ شهریور ۱۵, چهارشنبه


رستوران همیشگی جاییه که برای مدت طولانی ای فقط و فقط اونجا میری.بعد از چند وقت هم اینطور میشه که آدمای تکراری میبینی.همون دختر پسری که اوندفعه با یه خانوم سن بالاتر اومدن و از یه بشقاب غذا خوردن.همون دختره که اوندفه هم موهاشو بافته بود.همون پسره که اوندفعه هم همین لباسو پوشیده بود.اونام میبیننت.از نگاهشون میتونی بفهمی که تو هم واسه اونا آشنایی.اما قرار نیس به روی خودتون بیارین.باشگاهم همینطوره.آدماییو واسه مدت طولانی(مثلن چاهار سال)‏ هر هفته میبینی.اما یه کلوم هم بینتون رد و بدل نشده.حالا چرا دارم اینارو میگم نمیدونم.امشب ساعت نه و ربع یه اتفاقی واسم افتاد که نمیدونم چیه.فقط میدونم دیگه اون آدم قبل ساعت نه و ربع نیستم.متوجه شدم چند ساله زندگیم همینه.همین برنامه.همین آدما.همین چیزا
ایکاش میشد واسه چند روز جای کس دیگه زندگی کنم.ایکاش میتونستم چن تا جمله ی دیگه هم با خیال راحت اینجا اضافه کنم.بدونِ اینکه نگران لو رفتن خودم باشم.ازینکه با هر نفس کشیدن انگار یه وزنه ی بزرگو تکون میدم و میذارم سر جاش خسته شدم.دلم میخواست همیشه آدم امیدواری باشم.نمیدونم نااُمیدی از کدوم در وارد شد.ایکاش بره

این آهنگ

۱۳۹۱ مرداد ۳۱, سه‌شنبه


بهش گفتم یه جا منتظر بمونین که بتونم راحت پیداتون کنم.گفت مگه چه قد طول میکشه گفتم نمیدونم ولی کرایشو میدم.جواب نداد.البته منم منتظر جواب نموندم.درو بستم پله های درمونگاهو رفتم بالا.بارون میومد.حوصله لباس پوشیدن نداشتم.چکمه پوشیدم که مجبور نشم شلوار تن کنم.با ازین مانتو عبایی ها که حالم ازش بهم میخوره اما به علت راحتی بیش از حد اکثر اوقات که میرم بیرون میپوشم.چون قدم هم بلند نیس خیلی زشت تر میمونه تو تنم.اما وقتی اونارو میپوشی دیگه لازم نیس شلوار تن کنی.یا دکمه های مانتو رو ببندی.شب بود.حوصله م تو خونه سر رفت.مامان زنگ میزد میگفت برو دکتر.نیم ساعت دمبال دفترچه م گشتم پیدا نکردم.بارون خیلی زیاد بود.همه ی خیابونا رو آب ورداشته بود.رفتم اتاق تزریقات که آمپول بزنم اصلن حواسم نبود که باید برم پشت پرده.رو تخت کنار در دراز کشیدم.پرستاره اومد گفت اینجا نه اینجا اینجا نه.خیلی تند گفت این سه بارو.ابروهاشم داده بود بالا دست راستشم همزمان تکون میداد.بلن شدم رفتم اونطرف پرده.اومدم دراز بکشم دیدم کله ی پسره که اونطرف پرده س اینوره.موندم چیکار کنم.گفتم رو اینم دراز بکشم میاد گیر میده پرستاره.منتظرش موندم.با سرنگ اومد طرفم گفت چرا دراز نمیکشی.بهش گفتم بی حسی زدین.گفت نه.گفتم نه؟جوابمو نداد.موقعی که داشتم بلند میشدم گفت ینی انقد بارونه که چکمه پوشیدی.ته جمله ش علامت سوال نداشت.مثه جمله خبری گفت.گفتم آره خیلی.اما بعد اینکه گفتم آره خیلی احساس کردم لحنش یه حالتی بود که انگار داره تیکه میندازه.راننده تاکسیه نیم ساعت معطل موند.اما آخرش فقط چاهارتومن گرفت.مامانم زنگ زد گفت رفتی دکتر؟گفتم آره.چن تا چیز دیگه هم گفت که گوشم نبود بهش.خدافظی کردم.احساس کردم چه قد دلم گرفته.خیلی دلم گرفته

۱۳۹۱ مرداد ۲۳, دوشنبه


انقد مامانمو مامان صدا کردم که مدت ها حواسم نبود میتونه اسم داشته باشه.وقتایی که تو ذهنم اسم مامانم میومد خیلی غریبی میکردم.چن بار اسمشو میگفتم بعد میگفتم این اسم مامانمه.اما بازم غریبی میکردم.یا شاید به نظرم اسم مامانم یه اسم خیلی عادی و معمولی بود.چن روز پیشا که داشتم عکسای قدیمیو میدیدم رسیدم به عکس زمون دانشجوییش.تو خوابگاه.با دمپایی و شلوار راحتی.و یه مانتو و روسری.دست یکی قابلمه بود.یکی دیگه دهنش لول مونده بود و چشاش نیمه باز.معلوم بود داشته حرف میزده.مامانم مثه من لبخند قشنگ زده بود به دوربین.عکسرو از آلبوم در آوردم پشتشو دیدم.نوشته بود زهرا سال 64.یهو ذهنم زاویه ش تغییر کرد.کسی که واسه من مامان بود و جز مامان چیز دیگه ای نمیتونستم صدا ش کنم واسه دوستاش زهرا بود.یاد رابطه ی خودم و دوستام افتادم.اینکه مثلن فاطی رو سیدی ای که سال دوم واسم رایت کرده بود نوشته بود متین.خیلی حس عجیبی پیدا کردم.تصور اینکه همینطور که من فاطیو راحت صدا میکنم یکی دیگه م سال 64 مامانمو زهرا صدا میکرده خیلی واسم سخت بود.و سخت هست.‏

۱۳۹۱ مرداد ۱۴, شنبه

وقتی اعصابم خورده خوابم نمیبره.اینکه اتاق سرد باشه یا چشام از شدت خواب وا نمونه هم هیچ ربطی به قضیه نداره.ساده س.وقتی اعصابم خورده خوابم نمیبره.حالا واسه چی اعصابم خورده.اونم ساده س.واسه اینکه تکلیفمو نمیدونم.نمیدونم تا یه ماه دیگه یا کمتر دقیقن کجام و دارم چیکار میکنم.درسته که ازون آدما نیستم که برنامه ی زندگیشون دستشونه اما اینطورم نیستم که بدون هیچ ذهنیتی بتونم تحمل کنم.خیلی سعی کردم زود بخوابم که دیروقت بیدار نمونم.ولی نتونستم.سردم شد.حوصله اینکه دمبال کنترل کولر بگردم نداشتم.از قدرت لامسه م استفاده کردمو تو تاریکی یه پانچو پیدا کردم.الان حدقل سردم نیس.دارم تند تند تایپ میکنم و شاید اینجوری عصبانیتمو رو صفحه کلید خالی میکنم.چن بار صفحه چتو وا کردم که بنویسم اعصابم خورده و شروع کنم به صحبت کردن اما جلو خودمو گرفتم.کلافه میشم ازینکه بهم بگن ما هم نمیدونیم یا هی الکی بگن نه بابا ازین خبرا م نیس.و خب چیز دیگه ای هم نمیشه گفت.ولی مغزم داره متلاشی میشه
دمبال یه آهنگی ام که به روحیه م بخوره و یه کم سبک شم.اما هیچ آهنگی پیدا نمیکنم.شایدم عصبانیتم واسه همینه.نه آدمی نه آهنگی.تنهایی هم نمیتونم این فشارو تحمل کنم
دپ زدم.دپ

۱۳۹۱ مرداد ۲, دوشنبه

بعضی رابطه ها فقط برای این بوجود میان که برای همیشه تو ذهنت ناتموم بمونن.وقتای تنهایی و بیکاری بی اختیار ذهنت میره سراغش و نمیتونی کاری کنی.البته من هیچوقت سعی نکردم چیزیو کنترل کنم.به نظرم بهترین راه اونه که بذاری هرچیزی سیر طبیعی خودشو داشته باشه.ولی چیزی که واسم خنده داره اینه که این قضیه اونقد ریز و کوچیکه که حتا روم نمیشه(یا هرچی) در موردش با کسی حرف بزنم.ولی نمیتونم جلوی ذهنمو بگیرم.حسی که بهم دس میده رو دوس دارم.یه چیزای قروقاطی.هم لذت هم غصه

۱۳۹۱ خرداد ۲۵, پنجشنبه

دلم میخواد با آدما حرف بزنم,اما گفتنی ندارم و همینطور بیشتر از چار پن دقیقه همصحبتی عصبیم میکنه,درسته که از ساختمون روبرویی پر سر و صدامون متنفرم اما نور اتاق یکی از اتاقای ساختمون افتاده رو تختم و باعث شده احساس تنها نبودن خوبی داشته باشم
ایکاش فکر و خیال بوسیدنی بود میشد بوسیدشون گذاشت کنار,فک نکنم صبحی در کار باشه,خیلی کلافه م

۱۳۹۱ خرداد ۸, دوشنبه

آدم باحالی نیستم.اینو از خیلیا شنیدم یا از رفتاراشون فهمیدم.چن تا موقعیت هم پیش اومد که اگه باحال بودم تو اون موقعیتا باید خودی نشون میدادم اما مثه لاک پشت رفتار کردم.آدم باحال که نباشی حتا مامانتم واسه بیرون اومدن باهات بهونه میاره و در نهایت راستشو میگه که با تو خوش نمیگذره همش ساکتی.نه میشه باهات خندید نه حرف زد.یه شب چن نفر دور هم جم شده بودیم رفتیم سر خاطره تعریف کردن.همه خاطره هاشونو گفتم رسید به من.هرچی زور زدم هیچی یادم نبومد.یه کار باحال.یه خاطره باحال.یه اتفاق باحال.هیچی.هرچی هم گفتم چیزی یادم نیس بیخیال اما بیخیال نشدن.آخرش یه چیز مزخرف تعریف کردم که همشون هاج و واج نگام کردن گفتن همین؟مونده بودم چی بگم.گفتم من میرم از تو ماشین پفک بیارم
وقتی عکس ایناییو میبینم که تو عکس با دل راحت دارن میخندن یا ادا درمیارن و بعد عکسای خودمو میبینم که هروقت ازم خواستن ادا دربیارم نهایتن زبونمو آوردم بیرون.یا چشامو گرد کردم.همیشه حواسم بود تو عکسا طوری نخندم که دندونام معلوم شه.با اینکه از بچگی هر شب مسواک میزدم اما رنگشون اونطور که دلم میخواد سفید نیست.ردیفه اما سفید نیست.دکتره میگفت بعضیا رنگ دندونشون اینجوریه از اول.کاریش نمیشه کرد.همیشه حواسم بود موقع عکس انداختن دندونام معلوم نشه.به یه لبخند ملو اکتفا میکردم.امان از وقتایی که میگفتن بخند بابا بخند.بعد که نمیشد دیگه در برابر تقاضاشون مقاومت کرد و میخندیدم خودشون میگفتن این خوب نشد یه عکس دیگه.تو عکس دیگه میذاشتن راحت باشم
وقتایی که کسی بهم ابراز علاقه میکنه سعی میکنم جدی نگیرم.چشمم ترسیده از آدما.بحث تازه ای نیست.دختر و پسرم فرقی نداره.از اول دبیرستان اینطوری بودم.وقتی تو یه جمعی کسی دستشو میذارم رو دستم یا موقع حرف زدن بیشتر به من خیره میشه یا هرکاری مثه اینا به روی خودم نمیارم.میگم اتفاقی دستش خورده به دستم.اتفاقی بوده.وقتی میبینن رفتار متقابل نداری کم کم بیخیالت میشن.بارها پیش اومده و شکی ندارم به ترتیب اتفاقا.هردفعه که مورد تازه ای پیش میاد گوشه ذهنم با دقت اتفاقارو زیر نظر میگیرم و پیش بینی میکنم و وقتی عین پیش بینیم درست از آب درمیاد خنده م میگیره
کاریشم نمیشه کرد.

۱۳۹۱ خرداد ۲, سه‌شنبه


هوا پر رنگ شده.عاشق وقتایی ام که هوا پر رنگ میشه.داره بارون میاد.یه وقتا هم صدای بوووم گنده بدون اینکه برقی ببینم.شاید چون هوا روشنه معلوم نیس.ظهر خیلی خوب خوابم برد.وقتی بیدار شده بودم کاملن خستگی رفته بود از تنم.بعد از اینکه دکمه انتشار اینو فشار دادم باید برم دستشویی.متوجه شدم اینکه کسی بهت بگی خبری نیست در واقع ینی خیلی خبرا هست.بیخیالِ این چیزا
شمیم زنگ زد یه تصویری از آینده واسم ساخت که خیلی شیرین بود.شمیم و فاطی افتادن رو دور تصویر سازی از آینده.نگرونم اونا به تصویراشون برسن من عقب بمونم.وای چه بارون قشنگیه =)

۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۱, پنجشنبه

بلاتکلیفی مسریه.کافیه تو یه مورد تکلیفت معلوم نباشه.هر روز که جلو تر میره میبینی یه مورد به موردای دیگه اضافه شده.اونقد پیش میره که میرسه به جزئی ترین و کوچک ترین چیزا.اینکه حتی نتونی تصمیم بگیری بشینی یا بلن شی.این آهنگو گوش بدی یا اون آهنگو.شیر بخوری یا چایی.کاری هم نمیشه کرد.باید منتظر موند تا بگذره.مثه سرماخوردگی

۱۳۹۱ اردیبهشت ۲, شنبه

اینکه میگم نمیدونم واسه چی ناراحتم دروغه.مشکلم اینه که حتا خودمم روم نمیشه با خودم روراست شم و بگم دخترجون تو ازین بابت ناراحتی.چون به نظرم خیلی مزخرفه دلیلم.دیدین کساییو که ساده ترین اتفاقو یه جوری میگن که خیال میکنی وای چه مصیبتی سرش اومده؟من اونجوری نیستم.بدترین اتفاقا هم اونقد عادی میگم که طرف شاید تو دلش بگه جدی نیس قضیه ش.یا شاید تو دلش بگه همین؟

۱۳۹۱ فروردین ۳۰, چهارشنبه

پاکت عکس و بیسکوییت ترد و کلی دسمال دماغی.همه ی اون چیزیه که رو میز پخشه.خواستم یه چیزی از تو کمد وردارم پام رفت رو بسته ی نوار بهداشتیا.اونام پخش زمینن.مثل جورابا و لباسام.احساس میکنم خیلی از همه دور افتادم.اگه این وبلاگو نداشتم خیلی آواره و سرگردون میشدم.دلم که تنگ میشه میام اینجا مینویسم.ناراحت که میشم میام اینجا مینویسم.ربط و بی ربط.داشتم فکر میکردم چه قد عجیبه که چن نفر تو رو دوست صمیمیه خودشون بدونن اما تو با هیچکی صمیمی نباشی.خودمو میگم.الان ناراحت نیستم.عصبانی هم نیستم.فقط دلم تنگ شده.نمیدونم واسه چی یا کی.در کل یه مدته هیچی نمیدونم.حالا نه که قبل تر ش میدونستما.نه.ولی الان حتی وقتی میخوام آهنگ گوش بدم نمیدونم چی گوش بدم.هی میرم رو آلبومای مختلف کلیک میکنم بعد میگم نه و میام بیرون.داشتم من ترانه پانزده سال دارمو نگاه میکردم.دیشب سیدیشو خریدم.دلم نمیخواست فیلمه تموم شه

۱۳۹۱ فروردین ۲۵, جمعه

رو کف اتاق نشستم.هر ازگاهی بلن میشم دمپاییمو پا میکنم راه میرم چن قدم.صدای کشیده شدن دمپایی رو زمین میاد.تنها صداییه که تو اتاق هست.نمیخوام آهنگ گوش بدم.همین سکوتو میخوام.صدای برخورد تسبیحی که تو دستمه با کیبورد.صدای تایپ.صدای کشیده شدن دمپایی.بعد از چند دقیقه هم یه نفس عمیق که با آه عمیق تر میدیش بیرون.رفتم به مامان شب بخیر گفتم گفت شب پیشم بخواب.گفتم نه مرسی.گفت چی؟داشت تلویزیون میدید حواسش نبود.گفتم مرسی ممنون.اومدم تو اتاقم درو بستم.نمیدونم چرا انقد آماده ی گریه م.وقتی اومدم تو اتاق چشام خیس بود.مثه الان.نتیجه ی اینکه یه مدت طولانی بخوای خودتو قوی نشون بدی اینه که یه مدت طولانی تر بغضت گوشه چشمت میمونه.طولانی که میگم یکی دو هفته نیستا.نه.طولانی منظورم یه سال دو سال.بیشتر
غروب که رفته بودیم بیرون مامان گفت میخواد ازین میوه فروشیه هندونه بخره.ماشینو زد کنار گفت الان میام.رفت اما فوری برگشت.خرید نکرده.گفتم چی شد؟گفت خانوم معیری تو میوه فروشیه.سرمو کج کردم داخل میوه فروشیو ببینم.همون شکلی مونده بود فقط یه کم موهاش روشن تر به نظر میومد.خانم معیری همسایه قدیمیمون بود.هشت سال طبقه پایینیمون بود.گفتم وا مگه کلاهبرداری کردیم ازش که فرار میکنی گفت نه حوصله سلام و علیک ندارم.گفتم منم حوصله ندارم اینجا معطل بمونم بریم خونه.گفت نه وایسا الان میره.گفتم نه یا برو خرید کن با بریم خونه.کیفشو ورداشت رفت خرید کرد.وقتی اومد گفتم دیدیش؟گفت نه رفته بود

۱۳۹۱ فروردین ۱۸, جمعه

مثه این میمونه که بهت بگن بخاریو روشن کن.با اینکه میدونن بخاری ای نیست.بعدم میرینن بهت که به هیچ دردی نمیخوری
همتونا.همتون

۱۳۹۱ فروردین ۱۶, چهارشنبه

شورشو در آوردم.از بس موهامو باز و بسته کردم شورشو در آوردم.یه بار با این کش قهوه ایه.یه بار با اون کش گلداره.یه بار با کیلیپس پروانه ای.یه بار با کیلیپس مشکیه.انقد موهامو چرخوندم و چرخوندم که درد گرفتن.موهام درد گرفتن.همه چیم همینه ها.عن هر چیزیو باید در آرم.گقتنم نداره.مامان چن روزه گیر داده به کمپوت.تو یخچال پر کمپوته.کمپوت زردآلو آناناس گیلاس.هی باز میکنه تو اتاقا میچرخه میذاره جلومون که بخوریم.منم چن روزه لب به هیچی نزدم.ظهر با شمیم ناهار رفتیم بیرون.من عاشق سیب زمینی سرخ شده م.ولی نتونستم بخورم.غذای اصلی هم نتونستم.شمیم میگفت حدقل یکی بخور.گفتم خیلی دلم میخواد اما نمیتونم حالم بده.میگفت وای چه بد.سرمو انداختم پایین چشمم افتاد به گوشی.کنارش خط افتاده.به شمیم نشون دادم خندیدیم.من بلن تر خندیدم.گفتم به نظرت کی اینجوری شد.این چن روزه که جایی نیفتاد.گفت نمیدونم.بازم خندیدم.واسه پیشخدمته دلم خیلی سوخت.اول که اومد میزو تمیز کنه وقتی خم شد غوزش زد بیرون.پیرهن شیک تنش کرده بودن.ازینا که خیلی شیکه.رنگ یقه و آستینش فرق میکنه.اما شلوارش گرد و خاکی بود.دستش ازین تبلت ها بود سفارشارو مینوشت.اون غوز و تبلت و پیرهن شیک و شلوار گرد و خاکی خیلی تو ذوق میزد.شمیم میگفت به نظرم مشکل داره.وقتی رفت چن بار صدا ش کرد و آقاهه جواب نداد.گفت دیدی گفتم مشکل داره.آقاهه اومد سمتمون شمیم باز صدا ش کرد و جواب نداد.دفعه آخر من بلن تر صدا زدم گفتم آقا ببخشید.برگشت سمتمون.تا من دستمو ببرم بالا و اشاره کنم سمت ظرف سالاد شمیم گفت اگه میشه ظرف سالادو بیارین.دستم تو هوا بی حرکت موند.آوردمش پایین.رومو کردم سمت بیرون گفتم دلم واسش میسوزه.گفت چرا گفتم چون قیافش بیش از حد معقوله.وقتی رفت تو آشپزخونه دیدم سرآشپزه با عصبانیت داشت میگفت چرا سفارشارو میذاری اینجا اما اون خیلی آروم دستشو به هم قفل کرده بود و سرشو انداخته بود پایین.نزدیک بود گریه م درآد.باز رومو کردم سمت بیرون.یه ساختمون بود که اسمشو نمیگم.این روزا سرمو هرطرف میچرخونم یه اسم میاد.که اسمشو نمیگم.نه میتونستم بیرونو نگاه کنم نه سمت آشپزخونرو.دوباره سرمو انداختم پایین گفتم ولی عجیبه ها.این گوشیه که جایی نیفتاد.مامان و معین دارن بلند بلند حرف میزنن.نمیتونم بفهمم جر و بحثه یا حرف عادیه یا شوخی.خیلی وقتا هراسون رفتم ببینم چه خبره دیدم غش غش دارن میخندن.‏
خلاصه ش کنم.ازینکه نمیتونم خیلی چیزا رو بفهمم کلافه م.و ازین کلافه بودن هم کلافه م

۱۳۹۱ فروردین ۱۰, پنجشنبه

با هزار بدبختی خوابت میبره و وسطاش بی دلیل بیدار میشی.هم گیج خوابی هم خوابت نمیبره.اینجور وقتا کنترل تلویزیون بهترین رفیقه.این گوشی جدیده اگه خبری باشه کنارش چراغ میزنه.چن ثانیه روش میخکوب میشم ببینم چراغ میزنه یا نه.هنوز تو کف اون آهنگ قشنگه م که گفته بودم.داره میخونه.تلویزیون شبا برنامه نداره.ینی داره ها.منظورم اینه که تنظیم نیس.مثلن یه شب میبینی مدار صفر درجه میده شبکه چاهار.فردا شب میبینی نمیده.به جاش یه خانوم سیاه پوسته اینگیلیسی حرف میزنه.ولی از هیچی بهتره.میشینم حرفای همونارو گوش میدم.انقد خوشحالن.در مورد مسائل مزخرف بحث میکنن.کویر و این چیزا.احساس میکنم فک میکنن کسی شبا برنامه هاشونو نگا نمیکنه واسه همین هرچی عشقشون میکشه میذارن.هرچی که دم دس تره.اگه فاطی یا شمیم نبودن این گوشیه سالی یه بارم چراغ نمیزد.ازتون متنفر میشم اگه فک کنین نک و ناله م.من توپم.توپِ توپم.
شیشه سس رو خالی کردم حسابی شستمش توش شیر میخورم.واسه تنوع.یه جور لیوانه.این آقاهه میگه لت می گو هوم آیم سو تایرد.آخ خدا چه خوب میگه.چه خوب میگه .چه خوب میگه

۱۳۹۱ فروردین ۹, چهارشنبه

یه حرفایی هس میری توییت کنی میبینی خب بخونن که چی؟بری آدمشو پیدا کنی حرف بزنی میبینی آدمت نیست.این همون حرفاییه که جاش تو وبلاگه.هم میگی هم اینکه به زور نمیری جلوی چشم کسی.حس بدش کمتره
یه آهنگ قشنگ پیدا کردم امروز.تصمیم دارم تا آخر عمر پیش خودم نگهش دارم.به کسی ندم.خوانندهه از اول تا آخر چن بار میگه من خیلی خسته م من خیلی خسته م.اینگیلیسی میخونه البته.شمیم زنگ زد گفت از فاطی چه خبر دلم براش تنگ شده گفتم آره.آهنگه خیلی قشنگه ها.حیف که به خودم قول دادم.وگرنه به اشتراک میذاشتم.خیلی نرم و خسته س.عید پارسال بود رفته بودیم خونه ییلاق.بعد رفتیم طبقه آخرش شومینه هیزمیشو آتیش کردیم چاهارتا بالش گذاشتیم کنار شومینه بیهوش شدیم.خیلی زندگیم قشنگه نه؟صدامو نشنیدین.پر انرژی و شاد.ازینام که سلام خوبی چه خبر هم با خنده میگن.نه گفتنشون با خنده س.حتا وقتایی که چن بار ازم میپرسه خودت خوبی و میفهمم میخواد اصلِ حالمو بدونه بازم میخندم میگم آره تو چطوری
میدونی.زندگیه خوبه.ولی هیچ چیز سر جاش نیست.در واقع هر چیزی که اتفاق میفته واسم یا خیلی دیره یا خیلی زوده.اینه که زهرمارم میکنه.
حالا تو هم کوتاه بیا.کوتاه بیا.آره عزیزم.حیفه

۱۳۹۰ اسفند ۲۴, چهارشنبه

گف جایی که میخوای بری بعد از پیچه؟گفتم نه اون دست خیابونه.زد کنار گف دور زدن ممنوعه معذرت میخوام.گفتم خواهش میکنم و شد سه تومن.موقع پیاده شدن کافشنو پوشه رو با یه دست ورداشتم.کیفمم با یه دست دیگه.شالم چپکی سر خورده بود.یه طرفش زیاد بود یه طرفش کم.از خیابون رد شدن میترسم.هروخ همراه کسی باشم محکم بازو شو چنگ میندازم تا رد شیم.وقتایی که تنها م وایمیسم یکی برسه که با اون رد شم.اون بشه دیوارم.از خیابون که رد شدم خیلی پریشون بود وضعم.کافشنه باد کرده بود.پوشه رو کجکی تو دستم داشتم و جرات نمیکردم داخلشو نگا کنم که نکنه یه وخ چیزی از توش افتاده باشه.چشمم به کنار پیاده رو بود ببینم کجا تمیزه که کیفو کافشنو بذارم زمین شالمو درست کنم.هیچجا نبود.همیشه اینجور وقتا وسایلمو میدادم دست یکی که همرامه واسم نیگه داره.به سرم زد برم به یه عابر بگم ببخشید میشه اینو یه لحظه نگه دارین شالمو درست کنم؟دیدم نه.مشکوکه
آخرش رفتم داخل یه ساختمون وسایلمو گذاشتم رو پله اول طبقه دوم.شالمو میزون کردم.کافشنمو پوشیدم.داخل پوشه رو نگاه نکردم.کیفمو برداشتم راه افتادم

۱۳۹۰ اسفند ۲۲, دوشنبه

اگه الان یکی ازم بپرسه داری چیکار میکنی بهش میگم دارم چایی میخورم.من خیلی سعی میکنم جوابام تکراری نباشه.مثلن حواسم هس دفعه ی قبل که ازم پرسیده بود حالت چطوره چی جواب دادم و جواب ایندفعه م با قبل فرق داشته باشه.مثلن اگه گفتم بد نیستم ایندفعه بگم خوبم.که یه وخ نگن دختره همیشه ناله س.دکمه اسپیس کار نمیکنه چارکلوم مینویسم سرمو میارم بالا میبینم بهم وصل مونده همه چی.آره.دارم چایی میخورم.یه هفته س دارم چایی میخورم.استرس دارم.یهو متوجه شدم هرچی جلو م هس آزمون و تسته.آزمون رانندگی.امتاحانای اردیبهشت.کنکور.چه قد آدم باید پشتکار داشته باشه که همشو خوب بده و بره پی زندگیش.نیم ساعت پیش فهمیدم این حس کلافگی و اعصاب خوردی و اینا همش واسه استرسه.استرس دارم.ایکاش میشد شاشید تو همه ی این آزمونا و امتاحانا.سیمز که بازی میکردیم اونوقتا هروخ آدمه کارایی که دلش میخواستو انجام نمیداد از سبز میرفت تو زرد.از زرد میرفت تو قرمز.قرمزو که رد میکرد خل و چل میشد.میفتاد یه گوشه دستوپاهاش گره میخورد تو هم.از آسمون یهو یه خرگوش میومد که بقیه نمیدیدنش.فقط این آدمه میدید.باهاش حرف میزد.بغل مغلش میکرد تا میزون شه.ولی ما چی؟ما هیچی عزیزم
صبح مامانم دستش خورد به لیوان چایی که رو میز بود.لیوانه چپه شد رو همه وسیله ها م.دوربین لبتاپ مدارک رانندگی.عصبانی شدم.چن بار پشت سر هم گفتم ریدی ریدی .گفت از قصد نبود.همین.شایدم همین نبود.دلم میخواد اونجور که دوس دارم تریف کنم ماجراهارو.با لحن خودم.چیزی که تو سر و ذهن خودمه.دوس دارم بقیه از همون زاویه که من میبینم ببینن
شدم پر از حسرت و آرزو.تو برنامم نبود

۱۳۹۰ اسفند ۲۰, شنبه

دامن عزیزم
من تو را چند هفته است که گم کرده ام و این مرا کلافه کرده.نمیدانم الان کجا هستی چون حتی به خاطر ندارم آخرین بار تو را کجا پوشیده ام و متاسفانه وقت نشد آنطور که میخواستم از تو استفاده کنم.از همان روزی که تو را در آن حراجی به قیمت پانزده هزار تومان خریدم تصمیم داشتم یک روزی که خیلی حالم خوب بود تو را بپوشم تا اگر زمانی کسی خواست آن روز را یادم بیاورد بگوید روزی که آن دامن زرشکی تنت بود.میخواستم یک روز که قرار بود برای دوست پسرم دلبری کنم تو را پوشیده باشم.اما دامن عزیزم من متاسفم که هیچکدام از این روزها نیامد و حالا من تو را گم کرده ام.فقط یکبار تو را در تولد امیر حسین بچه ی نسیم که خواهر شمیم است پوشیدم.با دکلته ی مشکی.و به جز آن روز دیگر هیچوقت فرصت نشد تا بپوشمت.و هیچ عکسی هم از تو ندارم.انگار که همه ش خواب بود و تو از اول نبودی.
پنجره باز است و باران می آید و من روی تخت دراز کشیده ام.معمولا وقتی خوابم نمیبرد به مهدی ایمیل میدهم.اما او یکبار گفت میخواهد رک و راست حرف بزند و گفت انقدر غر نزنم.برای همین وقتی در ایمیل نوشتم دامنم را گم کردم و خوابم نمیبرد ترسیدم غر تلقی شود پس تنها چیزی که فرستادم این بود: خوابم نمیبره ه ه ه
دامن عزیزم
باران شدت گرفته و من نمیتوانم به چیزی جز تو فکر کنم.همه ی کمد ها را گشتم.آخر تو کجایی :(

۱۳۹۰ بهمن ۸, شنبه


کاری نداره.میتونی بنویسیو بنویسی آخرش اون ضربدر بالارو بزنی بیای بیرون.هزار بار این کارو کردم.الانم مینویسم که حدقل فردا به خودم بگم الکی بیدار نموندی.یه حرکتی کردی.دیدی یه وقتایی دلت میخواد یکی از یه زاویه دیگه نگات کنه؟به نظرش همه چی تموم که نه ولی اوکی باشی.ازون وقتامه.شاید چون کسیو پیدا نکردم اطرافم واسه همین اعصابم خورده و ربطش میدم به هزار و یک چیز مثل دانشگاه و دوسپسر و صدتا چیز نداشته ی دیگه
حالا که فک میکنم ازینکه تو خاطره کسی به عنوان آدم خاص حضور ندارم ناراحتم.همه دغدغه م همینه.حالا بیاین بگین سنی نداریو این کسشرا.شمام که چهل سالته دغدغه ت همینه.جمله بندیمون شاید فرق داشته باشه اما معنیش همینه.اصلن من یه آدمی ام که خیلی احساسی ام.خیلی.هروقت با مامانم قدم میزنم بعد چن دقیقه محکم دستشو میگیرم بهش آویزون میشم.هروخ با دوستام راه میرم اونقد خودمو بهشون نزدیک میکنم که نشون بدم خودمو بهشون نزدیک کردم.هروقتم میام اینجا مینویسم آخرش گریه م میگیره.گیر آوردم خودمو

۱۳۹۰ دی ۱۷, شنبه

چیزی که اون داره نقده.آدمیو که دوسش داره کنارشه.هروقت که بخواد میتونه بهش زنگ بزنه یا ببینتش.کسی رو دوس داره که اونم دوسش داره.با آدمایی رفیقه که مثه خودشن.از جنس خودشن
چیزی که من دارم هیچی نیس.شماهایی که همتون یه جای دیگه این.خیلی حس بدیه که تک و تنها بیفتی.واسه من غربت فرقی با الانم نداره.جایی که آدماش باهام همخونی ندارن جایی که توش هیچکیو ندارم عین غربته.تو دهخدا معنی غربتو نوشته دوری از جای خود.من جام اینجا نیس.حوصله نوشتن ندارم وگرنه حرف زیاده

اگه همه ی جمله ها منظورشون با همون یه جمله تموم میشد آخ که چه قد دنیا قشنگ بود.اگه هیچ اما یی نبود.اگه هیچ اگه ای نبود.ولی ای نبود.دلم به یه سری عکس کوفتی خوش بود که الانم این لبتاپ خراب شده و فلشارو نمیخونه.ینی حتا اونارم ندارم دیگه.لبتاپه بسته به حالش داره.هروخ میزون بود میخونه اگه هم نبود که هیچی.اصلن من نمیفهمم شماها چی میگین.باور کنین الکی میخندم به حرفاتون.چن بارم مچمو گرفتن.یه چی بهم گفتن بعد بغل دستی پرسید که چی چی؟بعد اونیکه باهام داشت حرف میزد گف بگو به اون.آدم میمونه این وقتا.من نموندم البته.گفتم خودت بگو.یا امشب شمیم با خنده نگام کرد گفت فمیدی؟خندیدم گفتم آآآره.ولی اصلن حواسم نبود داشتم به یه چی دیگه نگا میکردم.انقد تنها بودم.همون موقع که دلم نمیخواد تنها باشم اگه یکی هم کنارم باشه دلم نمیخواد کنارم باشه.همه ی سوالای ذهنمو با نمیدونم جواب میدم.گاهی به خودم میپرم که به تو چه.اگه هم حال یکیو بپرسه میگم نیس نمدونم ول کن.الان الکی گریه م گرفت.الکی هم نه.به هزار و یک دلیل گریه م گرفت.همیشه ازینکه بنویسم گریه م گرفته یا جمله ای بنویسم که توش کلمه گریه باشه متنفر بودم.فک میکردم احساس ضعفه.الان گریه م بند اومد.دارم فک میکنم برم کلانترو ببینم یا نه.اینه وضعم.یه لحظه اینطوری یه لحظه اونطوری.ایکاش این غده نبود.نصف غمام میرف اگه این غده نبود.الان دوباره گریه م گرفت.نصف دیگشم به رو خودم نمیاوردم.ایکاش گریه م نمیگرفت.چرا میگین چیزی نیس؟نه که حتمن چیزی باشه ولی نگین اینو.حالا دردم این وامونده نیس.به درک.مثه شیر دسشوییه انگار.یکی اون بالا داره میپیچونه بازش میکنه میبنده.الان بند اومد باز.حالا حرف من این نیس.حرف من اونه