۱۳۹۰ مهر ۱, جمعه


درِ اتاقم خراب شده بود.مامان میگفت نمیتونی خودت درست کنی.یه کار مردونه س.میگفت وایسا فلان روز میگم یه تعمیرکار بیاد.ماها از پسش برنمیایم.این بدترین حرفیه که تو میتونی بهم بزنی مامان.میدونستی؟‏
دیشب جعبه ابزارو ورداشتم.دسگیره ی درو هم گذاشتم جلوم.دسگیره ی قدیمی و دسگیره ی جدید.پیچ و مهره هاشو چیدم.یه پیچ‌گوشتی هم گذاشتم کنارشون.بعد از چن بار اشتباه جا زدن بلخره فهمیدم کدوم پیچ و مهره واسه کدوم سوراخه.و تونستم دسگیره درو درست کنم.حالا از دیشب هروقت میخوام از اتاق برم بیرون دس میکشم رو دسگیره اتاق.بی اختیار لبخند میزنم.و ازینجایی که من نشستم کافیه سرمو بچرخونم سمت راست.یا حتا یه نیم نگاه بندازم سمت راست.و دلگرم‌کننده ترین اتفاق چند ماه اخیرمو ببینم و اینجوری شم :)

۱۳۹۰ شهریور ۲۸, دوشنبه


من از پس هیچ کاری برنمیام اما میتونم زیر دوش معجزه کنم
کافیه انگشتمو بذارم رو گوشم تا صدای بادُ بشنوم
کافیه دو تا دستمو کامل بذارم رو گوشام تا بتونم صدای دریا رو بفهمم
وقتی این کارارو میکنم میدونی چی میشه؟دیگه صدای خودمو نمیشنوم.صدای نفس کشیدنمو.صدای گریه‌مو
من واسه فرار از سر و صدای خودم میتونم معجزه کنم.زیرِ دوش