۱۳۹۰ شهریور ۹, چهارشنبه

اون؛اشاره به سالهای دور


مادربزرگم اون اواخر به جز دوستی که لال بود دیگه هیچی نداشت.هرچه قد زور میزنم اسم دوستش یادم بیاد نمیشه.میگفتن از اول لال نبوده.از یه اتفاقی به بعد لال شده.هرچه قد زور میزنم که چه اتفاقی یادم نمیاد.ولی مامان بزرگم حرفاشو خوب میفهمید.با هم میرفتن بیرون.گردش و تفریح.کباب درست میکردن.هیچ صحنه ای از چایی خوردنشون تو ذهنم نیس ولی خب دو تا دوست که کنار هم باشن مطمئنن بعدازظهرا چایی هم میخورن دیگه.با هم.یادم نیس کدوم یکیشون اول مرد.قضیه واسه هف هش سال پیشه
یه عکسم ازشون داشتیم که همدیگرو بغل کرده بودن.ینی دستشون دور گردن هم بود.میخندیدن.حتا از تو عکسم میشه فهمید اونیکه بیشتر زور میزنه تا از تهِ دل بخنده،همونیه که نمیتونه حرف بزنه


۱۳۹۰ شهریور ۴, جمعه


این صدای برخورد قطره های بارون به سقف خونه ها مستم میکنه
دلم میخواد برم به یه درِ آهنیِ زنگ زده آویزون شم شورو کنه قیژ قیژ صدا دادن تا این سمفونیِ لعنتی کامل شه

۱۳۹۰ مرداد ۱۳, پنجشنبه


چند روزی‌ست یک عدد تسبیح با دانه های ریز نارنجی پیدا کرده ام.دو دور که روی مچِ دستم بچرخانم اندازه میشود.میشود دستبند.تسبیح ریزه میزه ایست و ریش ریش های بالای تسبیح کوتاهتر از آن است که بشود گیس کرد یا چیزی مثل آن.یعنی یک شب تا نیم ساعت درگیر ریش ریش هایش بودم.چن تا گیس میشد و بقیه نمیشد و آن بقیه آنقدر کوتاه بود که نمیشد گره زد.نتیجه این که کلافه میشدم.گیس را باز میکردم.تسبیح را می‌انداختم رویِ میز.‏
آغاز کلافگی از اینجاست.‏
چند روز است هرکاری میکنم نمیشود.نمیشودش هم طوری نیست که وسط کار بفهمی نمیشود.از همان اول معلوم است که نمی‌شود.همش دلم می‌خواهد یک نفر پیدا شود.من به جای اینکه پایم را از دسته ی این صندلی آویزان کنم پاهایم را بگذارم روی پاهایش.تکیه بدهم به دیوارِ پشتم.زمزمه طور بگویم میدونی بعد او سر تکان بدهد که یعنی آره میدونم.بعد من نفس عمیق بکشم.چشم هایم را ببندم.و ازاینکه یک نفر هست که میداند خوشحال شوم.حتا برای چند ثانیه