۱۳۹۰ تیر ۲۹, چهارشنبه

5:33


من صد و شصت سانتی متر قد دارم.مریم جون مربی بندسازی ام میگوید آنهایی که بلوغشان زود بود در رشد قدشان تاثیر دارد و مدتی بعد از بلوغشان رشد قد متوقف میشود.و من جزء آنها هستم.و بلوغم خیلی زود بود.بعد میگوید در نهایت تا آخر سن رشدشان شیش سانت قدشان بیشتر شود.که آنهم کمر به بالاست و در زمان پیری کاهش پیدا میکند.و من الان خوابیده بودم و جز صدای هوم کولر صدای دیگری نبود.اما این حرفهای مریم جون خیلی وقت ها روی مخم رژه میرود.و من خیال میکنم که یک روز پیر میشوم.شیش سانت از قدم را کم میکنم.صد و پنجاه و چهار.احتمالن آن موقع چاق خواهم بود.یک پیرزن صد و پنجاه و چهار سانتیِ چاق.کنار خیابان می‌ایستم و دست دراز میکنم و دربست میگیرم.میرسم خانه و لباس هایم را آویزان میکنم و احتمالن آن موقع هم مثل الان آنقدری تمبل هستم که بیخیال چای ریختن شوم.و احتمالن آن موقع مثل الان هنوز عاشق آلبوم عکس دیدنم.طوریکه همیشه دو سه آلبوم کنار تختم باشد-مثلِ الان-یکجور مینشینم رویِ مبل که پاهایم بین زمین و هوا معلق نماند.چون همش صد و پنجاه و چاهار سانت قد دارم.احتمالن تکیه نمیدهم.بعد آلبوم را ورق میزنم.و داخلش کلی آدم است که دیگر نیستند.آن موقع احتمالن عکس ها فقد کمی رنگ هاشان وا رفته.داشتم میخوابیدم الان که این فکر ها آمد تویِ مخم.آنقدر خانه ساکت است که صدای نفس کشیدن مامان تا اینجا می‌آید.همینجور که دراز کشیده بودم به این هم فکر کردم که وقتی ما داخل هواپیماییم آن زیر اگر زلزله بیاید چه مشکلی برای هواپیما ایجاد میشود؟و آیا موقع فرود خطری هست؟و بعدتر فکر کردم برای پنج شمبه چه بپوشم بهتر است؟و بعدش سردم شد و سرم را داخل بالش فرو کردم.و بوسیدمش.آدم-من- وقت هایی که تنهاست سرش را داخل بالش میکند.گاهی هم که خیلی خل شود بالش را میبوسد.درست مثلِ حالایِ من

۱۳۹۰ تیر ۱۱, شنبه


رفتم ظرفارو بشورم.از اول قرار نبود برم ظرفارو بشورم.نهایت کاری که میخاستم امروز انجام بدم این بود که اتاقمو تمیز کنم و هنوز این کارو نکردم.مامان زنگ زد و گفت سه تا آمپول زده.این مهم نیست که شما چه قد حالت بده.تو خونواده ی ما معیار بد بودنِ حال تعداد آمپولاییه که زدی.ینی حتا اگه رو به موت هم باشی ولی دکتر آمپول نده پس چیزیت نیس.
زنگ زد و گفت سه تا آمپول زدم.گفتم آخی.گفت ظرفارو میشوری؟گفتم دارین میاین مرغ سوخاری میخرین؟گفت باشه.گفتم باشه
بلن شدم.پیشبند بستم.دسکشای سایز اِسمال که بازم واسم بزرگه رو دستم کردم.باید نور زیاد باشه.کلی چراغ روشن کردم ولی باز نورش کافی نبود.دکمه پلی گوشیو زدم.نانسی عجرم بود.همه مدل آهنگ دارم.نانسی عجرم واسه وقتای قر دادنه.داشت میخوند و منم قر میدادم و ظرف میشستم.وسط کار یادم اومد چیزی داریم به اسم ماشین ظرفشویی.گیج هستم.باقی مونده ی ظرفارو پاک کردم و ریختم تو ماشین ظرفشویی.چن تا ظرف تمیزم توشون بود که چون تمبلیم میومد درشون بیارم گذاشتم تا دوباره شسته شن.رفت آهنگِ بعدی .فرامرز اصلانی.ازون دختری که تو فکر مرغ سوخاری بود و داشت ظرفارو میشست و تنها دغدغه ش این بود که با قسمت بعدی چطوری قر بده که آب نپاشه یهو تبدیل شدم به یه زنِ خونه داری که میدونه شوهرش بهش خیانت کرده اما کاری از دستش برنمیاد.میدونه اگه بگه فقد حرمتا فلان میشه و بدتر میشه.خونواده ش مخالف بودن اما اون پافشاری کرده و حالا روش نمیشه برگرده پیش خونواده ش.تا این حد.یه آهنگ میتونه تا این حد آدمو بپیچونه.حالا کدوم آهنگش بود؟اونیکه میگه تا که غربت یارِ من در برگفت.دل بهانه های خود از سر گرفت.گرمیه خورشید هم آخر گرفت.کلبه ام خاموش شد آتشم افسرد.غنچه های بوسه ام بر عکسِ او پژمرد.باد یادِ عاشقان را برد.باد یادِ عاشقان را برد.باد یادِ عاشقان را برد.باد یادِ عاشقان را برد.‏
اتاقم مونده هنوز