ه‍.ش. ۱۳۹۰ خرداد ۳۰, دوشنبه

همه آدما دراز میکشن
اما دراز کشیدن با دراز کشیدن فرق داره.بعضیا چون خسته ن دراز میکشن
بعضیا چون نمیدونن چی کار کنن چی بگن چطور بگن دراز میکشن.در حالیکه از تو هدفون اَری هاوار پخش میشه

علاقه ای ندارم بگم جزء کدوم دسته م

ه‍.ش. ۱۳۹۰ خرداد ۲۴, سه‌شنبه

من نورِ خورشیدم
که میرم تو چشِ مردم
میرم وسط خونه ی مردم
اونا عینک آفتابی میزنن
اونا پرده های کلفت نصب میکنن
که نادیده م بگیرن
ولی باز من میرم تو چشمشون.میرم تو خونه هاشون

من یه نورِ خورشیدِ لعنتی ام

ه‍.ش. ۱۳۹۰ خرداد ۲۲, یکشنبه

ه‍.ش. ۱۳۹۰ خرداد ۲۰, جمعه

ه‍.ش. ۱۳۹۰ خرداد ۱۹, پنجشنبه

انگار همین دیروز بود

کاری ندارم جز اینکه نشستم فک میکنم چه چیزایی دلم میخواد
الان
‏دلم میخواست یه خونه حیاط دار داشتیم.
خونه سعدیمون حیاط داشت.زیر زمین داشت.حیاط پشتی داشت.یه خونه قدیمی و خوب بود
سقفش چوبی بود.دیواراش کاغذ دیواری بودن.طرح کاغذ دیواریش یادمه هنوز.گل های آبی
من هشت سالمم نشده بود از اونجا بلند شدیم
گوشه ی حیاط شوفاژخونه بود.خونه همسایه یه درخت ازگیل داشت.شاخ و برگ و میوه ش میومد بالای سقف شوفاژ خونه یِ ما
یه نردبون گذاشته بودن-مامانبابا-کنارِ شوفاژخونه.وقتایی که ازگیل میرسید میرفتن بالای شوفاژ خونه و اونارو میچیدن
وقتایی که تنها بودم
کفش پاشنه بلند مامانو میپوشیدم
از نردبون بالا میرفتم
میرفتم رو سقف
ازگیل میچیدم
میشستم همونجا میخوردمشون.‏
هیچوقت هیچکس منو ندید اونجا
هیچکس یه دختربچه رو که تو نبود مامانباباش میره رو سقف شوفاژخونه و ازگیل میچینه و میخوره رو نمیبینه

الانم همچی فرقی نکرده

ه‍.ش. ۱۳۹۰ خرداد ۱۵, یکشنبه

یه دسته ای هم هستن که گاهی اونقد بهت محبت میکنن که لای اون همه محبت خفه میشی
یهو همچی ولت میکنن و یه طوری گم میشی که تا پیدا شدنت باید خیلی زمان بگذره
خیلی