۱۳۹۰ خرداد ۱۰, سه‌شنبه

بخز تو اتاقت
چراغارو خاموش کن
هدفونو بذار تو گوشت
صداشو تا ته بلن کن
چشاتو ببند
سعی کن اون چیزی که میخواستی اتفاق بیفته رو پشت چشای بسته ت ببینی
این تنها کار
تنها کاریه که از دستت برمیاد
سعی کن بدترین چیزی که میتونه الان اتفاق بیفته رو تصویر کنی
حتا اگه دستات بلرزن
حتا اگه داغ شی
حتا اگه نفست در نیاد
سعی کن تمومش کنی

خیالتو
تصورتو
واقعیتتو
تمومش کن

۱۳۹۰ خرداد ۹, دوشنبه


نیاز دارم وقتی رو این صندلی نشستم و دارم چایی میخورم یکی بیاد طرفمو بگه ئه ئه ئه این چه کاری بود کردی؟
بعد من با آرامش نگاش کنم ازون لبخندا بزنم چشامو ریز کنم و بگم به هر حال کاری بود که شده دیگه
بعد اون بگه الان خوبی ؟بهتری؟
بعد من بگم هعی بدک نیستم
بعد بگه باشه پس مواظب خودت باش
بعد من بگم باشه
اون بگه خدافظ
منم بگم خدافظ
و بعد بشینم بقیه چاییمو بخورم.تا آخرِ روز بشینم و بقیه چاییمو بخورم.

۱۳۹۰ خرداد ۳, سه‌شنبه


یکوقت هایی آدم را مرگ میگیرد و هیچ چیز واضح تر از این نیست.
از ساعت سه تا الان که ساعت ده دقیقه به پنج است هی دارم خودم را میپیچانم.هوا گرم است و منِ احمق کنترل کولر را گم کردم.ولی با این حال چون سرم درد میکند باید چای بنوشم.کتاب را باز میکنم میگویم خب شورو کن.بعد به خودم در آینه نگا میکنم و میگویم قیافه است؟بعد بلند میشوم چند قلم آرایش میکنم.بعد میگویم خب آب کتری تموم نشه.میرم کتری را پر از آب میکنم و چای داخل قوری را عوض میکنم.میروم روی تراس.آقایی که دارد سوار ماشینش میشود و ریش دارد و ریش هایش سفید است من را بد نگاه میکند.چون من لباسم خیلی لختی ست؟مهم است؟نه.پس همانجا میمانم.بعد پنجره ها را باز میکنم.باد میزند و در ها هی خودشان را میکوبند به چاهارچوبشان.میترسم از این صدا؟بله.پس تعدادی از در و پنجره ها را میبندم.بعد می‌آیم مینشینم همینجا هی رفرش میزنم همه چیز را.توییتر را.فیس بوک را.گوگل ریدر را.هیچ چیز جدیدی نیست.جدید برای من البته.هی دستانم را باز میکنم و خودم را از داخل فوت میکنم.خنک میشوم؟ابدن.
از این وضع متنفرم.ایکاش حدقل کنترل کولر پیدا شود.

۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۸, چهارشنبه

همین لذتای کوچیک


هسته ی گوجه سبز هارو شوت میکنم یه گوشه
هسته ی زردآلو هارو میچینم تو دسمال کاغذی
خوشمزه س.دوس دارم
قیافمم الان اینطوریه :)

۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۶, دوشنبه


درست مثل یه پرگار
وسط یه کاغذ سفید
یکی منو دستش گرفته
هی داره منو دوره خودم میچرخونه
میخوام بالا بیارم
میخوام روش بالا بیارم
میخوام روش بالا بیارم
میخوام روش بالا بیارم
شاید ولم کنه
شاید منو وسط یه کاغذ سفید ول کنه
این تنها چیزیه که میخوام
همین

۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۲, پنجشنبه


دیشب ساعت سه
تازه داشتم گرم خواب میشدم.یهو خیلی تشنه م شد.پا شدم رفتم از سر یخچال یه بطری آب برداشتم و قلپ قلپ خوردم و اومدم سمت تخت.نشستم.تو اون تاریکی بالشم که افتاده بود پشت تخت تو نظرم یه مرد خمیده اومد که زانوهاشو بغل کرده و تنها تنها نشسته گوشه اتاق.تو اون عالم باورم شده بود که تو اتاق به جز من یکی دیگه هم هس.خاستم برم نزدیکش بشینم.بغلش کنم.بگم ببین تنها نیستی.منم هستم اینجا.حتا میخاستم تختمو بهش بدم که بیاد و راحت بخوابه.دوباره تشنه م شد.یه قلپ دیگه.زیرچشمی مرد خمیده رو نگا میکردم.بیشتر از اون نتونستم خودمو نگه دارم.افتادم رو تخت.
اون واسه خودش
من واسه خودم
تا صب زانوهامونو بغل کردیم.
گریه کردیم؟
من که صدایی نشنیدم.

۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۴, چهارشنبه

مانندِ من هستند بسیار

من آدم وسواسی هستم.خیلی هم خوب و جالب.
ما آدمهای وسواسی یک سری عادت داریم که شاید در نظر بقیه مزخرف محض باشد.که البته مهم نیس.مثلن اینکه شخصی میرود حمام.یا دستشویی.از نظر من آن مکان تا نیم ساعت دهنی ست.البته این ترفندی بود که مادرم در کودکی از آن استفاده میکرد تا صبح زودتر از بقیه بیدار شوم.میگفت پاشو پاشو تا کسی نرفته دسشویی.و واقعن هم بیدار میشدم.پا میشدم.و گاهی میدوییدم تا زودتر از بقیه به دستشویی برسم.
یک عادت دیگر
مثلن دو روز پیش شبنم خورده های بیسکوییت را ریخت کفِ دستش و خورد.چهره در هم کشیده نگاهش کردم.گفتم بیا بریم دستاتو بشور.هیچ مقاومت نکرد.دمبالم آمد.دستانش را شست.و صد البته که آنها را خشک کرد.و من نفس راحتی کشیدم.
یک خاطره
دوستم-فروغ-داشت ظرف ها را میشست.من روی کابینت آشپزخانه نشسته بودم.پاهایم را زیر هم جمع کرده بودم.نگاهش میکردم.داشت حرف میزد.گوش میدادم.خواست چیزی بردارد.آمد نزدیک من.همانطور که دستانش خیس بود به صحبتش ادامه داد.به جاهای حساس صحبتش رسید.نزدیک تر شد.یک لحظه احساس کردم باید در کنار خودم نگهش دارم.دستانش را گرفتم.حلقه کردم دور گردنم.دستانش خیس بود.بله.دست های او خیس بود.اما چیزی نگفتم.تحمل هم نکردم.حس خاصی نداشتم.یک شرایط استثنا بود.دوستم غم داشت و نیاز به بغل من داشت.و من ساده ترین کار دنیا را کردم.
یک سرگذشت
عمه ی پدرم هم مثل من وسواسی بود.هیچوقت ازدواج نکرد.آخرش هم در تنهایی مرد.