ه‍.ش. ۱۳۹۰ اردیبهشت ۸, پنجشنبه

تنها چیزیه که از قلبم درمیاد


مامانم الان سه هفته س پن شمبه ها خونه تنها میمونه
الان اینو فهمیدم
ما هممون میریم یه وری
از ساعت هفت هشت میزنیم از خونه بیرون
بعد مامانم یه بطری آب معدنی ور میداره
میره میشینه جلو تلویزیون
شبکه ها را بالا پایین میکنه
بعد حوصله ش که سر بره
تنهایی خسته ش میکنه
اونکه یه پسرِ بزرگه و زشته مامانش هی بهش زنگ بزنه
میمونم من
من یه دختر هیفده هیژده ساله
هی به من زنگ میزنه
کجایی پس
تصمیم نداری شب بیای خونه دیگه
بیا دیگه
کی میای دقیقن
دوستتم وردار بیار
بعد من خسته که بشم
گوشیمو میذارم رو سایلنت میندازم تو کیفم
میرسم خونه
میبینم همه چراغا خاموشه
تو خونه ما همیشه چراغا خاموشه
بطری آب نصف شده
تلویزیون روشن مونده
رو مبل خوابش برده
بعد فردا صبش که همو میبینیم
بهم میگه دیشب خوابم برم رو مبل.روم یه پتو مینداختی بی وفا
لبخند میزنم
اینجور وقتاس که حوصله م ازخودم سر میره
اینکه حتا در توانم نیس یه پتو بندازم رو سرِ مامانم
اینکه حتا دلم نمیخاد یه بعدازظهری که خونه س باهاش بمونم
من خسته م
خسته تر از اونی که بتونم این کارارو بکنم
اگه ازم بپرسین چرا
بازم لبخند میزنم
این تنها کاریه که خوب بلدم
لب‌خند
لب‌خند
لب‌خند

ه‍.ش. ۱۳۹۰ اردیبهشت ۵, دوشنبه


حس یه عابر پیاده رو دارم.که داره از خیابون رد میشه.که بره خودشو تو یه کوچه پس کوچه ای گم کنه.
هوا هم سرده.زمین هم لیزه.کفششم مناسب نیس.
از خیابون رد میشه.از یه خیابون شلوغ.
میفته.بلند میشه باز.تند خودشو تو یه فرعی قایم میکنه
هیچکی متوجه نمیشه
از تو جمعیت یکی کم میشه.اما هیچکی نمیفمه
انگار که از اول نبود
انگار که هیچوقت نبود

خودشم جز یه زخم چیزی از اون جمعیت یادگار نداره
فقد درد داره
درد

ه‍.ش. ۱۳۹۰ اردیبهشت ۴, یکشنبه


من که بخواهم به کسی مهربانی کنم
دستش را می‌گیرم.می‌گذارم روی شکمم.اجازه می‌دهم شکمِ نرمم را حس کنند
بعد انگشتِ اشاره ام را میگذارم روی انگشت اشاره‌شان.فشار میدهم تو.میرود تو
آنها لبخند می‌زنند و من چشمک

گاهی هم مهربانی می‌کنم.
چیزی نیست که بلد نباشم
بلدم.

ه‍.ش. ۱۳۹۰ فروردین ۳۱, چهارشنبه

زندگیِ مربوط به من-13



آن بهار می‌رود و این بهار می‌آید و همینجور میگذرد.
تنها چیزی که به این باغ و خانه اش اضافه می‌شود تَرَک هایِ رویِ دیوارش است.
این کمی مرا می‌ترساند.هرچند که برایم مهم نباشد.

ه‍.ش. ۱۳۹۰ فروردین ۳۰, سه‌شنبه

درفت*


حس ماشینیُ دارم که غمگینه ولی دارن باهاش بوق عروسی میزنن

*چیزایی که قرار بود سند شن.اما نشد.بجاش تو درفت سیو شدن.حالا میخام تفشون کنم بیرون

ه‍.ش. ۱۳۹۰ فروردین ۲۹, دوشنبه

روزی که دخترک،دخترک ماند.‏


روزی روزگاری
در زمان های خیلی دور
دخترکی در کلبه ای چوبی
زندگی میکرد
دخترک صبح تا شب
تو مزرعه ی اربابش کار میکرد
دخترک
لاغر بود
زرد بود
ناخوناش همه شکسته بود
بعد یه روز
شاهزاده ی اون سرزمین
داشته از کنار مزرعه ی ارباب دخترک رد میشده
شاهزاده دخترِ ارباب رو میبینه
یک دل نه صد دل عاشقش میشه
شاهزاده میره سمت دخترک قصه ی ما
میگه دخترک
دخترک که تا اون روز زرد بود
یهو قرمز میشه
صورتی میشه
بنفش میشه
همه رنگای جیغ
به تته پته میفته
فکر همه ی روزای سختی که از سرش گذشت و میکنه
تو دلش میگه ارزششو داشت
الان همسر شاهزاده میشم
بعدش ملکه این سرزمین میشم
تو ذهنش بچه دار میشه
پسر دار میشه
میشه مادر شاه آینده
حتا تو ذهنش دسیسه چید
شاهزاده رو کشت و یه جاهایی از تصوراتش خودش شده بود ملکه و همه کاره ی کشور
تو همین فکرا بود
شاهزاده باز میگه دخترک
دخترک میگه بله شاهزاده
شاهزاده شماره موبایلشو میده
میگه برام میس بنداز شمارتو سیو کنم
دخترک گوشیشو درمیاره
میس میندازه
شاهزاده سیو میکنه
دخترک هم سیو میکنه و به این فک میکنه شب که رفت خونه شماره شاهزاده ی مملکتو به همه دوستاش نشون بده.ینی عکس بندازه بذاره فیس بوک همه ببینن و حسودی کنن و اینا
شاهزاده شبش به دختره اسمس میده
میگه دخترک
دخترک میگه بله شاهزاده
شاهزاده میگه دختر اربابت.خب؟
دخترک میگه خب
شاهزاده میگه از اون خوشم اوم...‏
دخترک دیگه هیچی نتونست بخونه.چشاش چپ شد
حالا جواب اون همه آدم تو فیس بوکو چطو بدم
خودمو چی کا کنم
خلاصه
فرداییش
شاهزاده میاد خواسدگاری دختر ارباب
باهم ازدواج میکنن
و سالهای سال
شاهزاده و دخترک ارباب
به خوبی و خوشی در کنار هم زندگی میکنن و صاحب بچه های زیادی میشن و مملکت آبادی و قدرتمندی میسازن
و حتا انرژی هسته ای هم کشف میکنن
این در حالی بود که
دخترک
همون شب
تو کلبه چوبیش
که بیرون شهر بود
مرد
شاهزاده وقتی دید دخترک جوابشو نداده
فک کرده شاید گوشیش شارژش تموم شده یا هرچی
شاهزاده ی مملکت بیکار نیس ببینه یه دخترک چرا جوابشو نداده که
دخترک
همون شب
مرد
جسدش بو گرفت
خوراک موش و سوسکا شد
حالا
سالهای ساله که
استخونای دخترک
رو تخت خوابش که رو به پنجره بود افتاده
تخت خواب دخترک رو به پنجره نبود
اون شب
دخترک واسه اینکه یه شب رویایی رو تصویر کنه
تختشو کشون کشون برد سمت پنجره
که مهتاب شبو ببینه و با شاهزاده اسمس بازی کنه
ولی
همون شب
دخترک مرد
هیچکی نفهمید
هیچکی خبردار نشد
حالا
سالهای ساله که
استخونای دخترک
رو تخت خوابش
افتاده

گنجیشک لالا
مهتاب لالا
بخاب کوچولوو
لالالایی یی
لا لا لالایی یی لالالالا یی

بوس

ه‍.ش. ۱۳۹۰ فروردین ۲۶, جمعه

اصول ها کردن-3


گوشه کتاب درسیم نوشتم:
خنده ات را قورت بده
قهقهه مردنی‌ست

چاهارده اسفند
ساعت دوازده و خورده ای

*الان فکر میکنم قهقهه رفتنی‌ست بهتر است.

ه‍.ش. ۱۳۹۰ فروردین ۲۴, چهارشنبه

این روزها نم دارد.‏

بیایید کمی دردِ دل کنم
من خودم هم خسته شده ام از این احساسات ضد و نقیضم.همین چاهار روز پیش بود.از صبح رگ خنده ام باز شد.به عنوان مثال خانومی را دیدم که از پشت پنجره با دختری در گوشه ی حیاط صحبت میکرد.خنده دار است؟اما من با همه ی وجود قهقهه زدم.در تمام مدت کلاس نیشم باز بود.هروقت که حواسم جمع خودم میشد میدیدم دارم با نیش باز روبرو را نگاه میکنم.‏
اما فردایش
سگ مجسم بودم.حوصله ی هیچکس را نداشتم.به عنوان مثال بغل دستی ام موقع امتحان چیزی نگذاشته بود زیر ورقه اش و نوک تیز خودکار در برخورد با کاغذ نازک و زیر آن چوب تخ تخ صدا میداد.اینطور میگویند که بد گفتی.من گفتم یه چی بذار اون زیر.میگویند که بد گفتم.با تشر گفتم.اما من اینطور فکر نمیکنم.اما به هر حال این ها نشانه های ریزی بود که فقد خودم حالیم میشود.‏
یا مثلن شب که شد نشستم در اتاقم.این چیز عجیبی نیست.من همیشه میشینم در اتاقم.اما وقتی مادرم چای آورد و آن را گذاشت روی لبه ی تختم و منتظر ماند از او تشکر کنم همانند سگ وحشی به او پریدم.‏در حالیکه شب قبلش کوکو سبزی درست کرده بود و من که متنفرم از این غذا با لبخند نشستم خوردمش.این اتفاق آخرین بار حدود پنج سال پیش یا شاید بیشتر افتاد.(با لبخند کوکو سبزی خوردن)‏
به هر حال
بعد از همه ی این تغییر حالات چیزی که برای من میماند هنگام خواب است.وقت خواب.موقعش که چراغ را خاموش میکنم.مایل میشوم سمت پنجره و آن را کمی باز میگذارم.بعد سرم را در وسط بالش فشار میدهم-این کار باعث میشود همیشه جلوی موهایم شاخ شود.هوا برود-آن موقع این فکر می آید در سرم که حالا راضی شدی؟مردم را رنجاندی راضی شدی؟حالا که از فردا آن ها هم تو را عن کنند خیالت راحت میشود؟چرا از پس خودت بر نمی‌آیی؟و این قبیل مزخرفات
بعد دلم میگیرد.غم انگیز است که آدم دلش از خودش بگیردواین وقت ها تو نیاز داری که یک چیز را محکم بغل کنی و از آن تو نفس بکشی.و من بعدها مطلبی خواهم نوشت در این مورد که پتوها چه بویی میدهند

اینکه میگویم دلم روزهای خوب را میخاهد مشخصن منظورم روزهای خاصی است که با گذر زمان و بی ارزش شدن آن روزهای خاص ازشان خواهم گفت.‏

+بدون هیچ دوباره خوانی و مطمئنن پر از غلط.ادیت نخواهد شد.‏

ه‍.ش. ۱۳۹۰ فروردین ۲۰, شنبه

جیغ باد هم از همین است.‏

باد جیغ می‌کشد
من سیگار
کتاب هم آن گوشه با خودش بازی می‌کند

باد جیغ می‌کشد
در خودش را محکم به چارچوبش می‌کوبد
من حواسم را جمع میکنم که مثل آن دفعه لبم نسوزد

باد جیغ می‌کشد
یک چیز تالاپی می‌افتد
صدای تالاپ را در می‌آورم
میخندم
قهقهه میزنم

در واقع این یک فرار رقت انگیز است.‏

ه‍.ش. ۱۳۹۰ فروردین ۱۵, دوشنبه

درخت هم که بشوم
برگی ندارم
شاخه ای ندارم
سایه ای ندارم
زیر پایم هم هیچکس سفره ی پیک نیک پهن نمی‌کند.‏

درخت هم که بشوم
اوضاع همین است.‏

درخت هم که بشوم
از آن تک و تنهاهای نوک تپه می‌شوم
از آن هایی که از دور نشان میدهد که های اینجا چیزی‌ست.حتا بی برگ.حتا بی سایه.حتا بی شاخه

درخت هم که بشوم
اوضاع همین است.‏