ه‍.ش. ۱۳۹۰ فروردین ۹, سه‌شنبه

ه‍.ش. ۱۳۹۰ فروردین ۸, دوشنبه

بی‌صدا خزیدن را بلد نیست.‏

من دلم برای باد می‌سوزد.‏
نمیتواند هیچوقت معشوقه اش را غافلگیر کند.همیشه آمدنش سر و صدا دارد.مثلن نمیتواند مثل حالای من با مهارت بدون صدا روی کف اتاق راه برود.‏همه‌اش صدا دارد.بخندد صدا دارد.راه برود صدا دارد.غمگین بشود صدا دارد.حتا بخاهد تنها باشد هم باز صدا دارد.‏
الان پنجره اتاق باز است.هیچ صدای ماشین و آدمی از بیرون نیست.جز صدای آرام باد.یک هووووو ی آرام و دمباله‌دار.که آدم کم‌کم به شنیدنش عادت می‌کند.‏
من تصورم از باد یک موجود سیبیل داری بود که دو طرف سیبیلش رو به بالاست.و غرور از نگاهش میبارید.اما حالا رفته یک گوشه ی ذهن من نشسته.زانوانش را بغل کرده.سیبیل هایش خموده شده اند.و مدام سعی میکند آرام نفس بکشد.نمیتواند.کلافه میشود.دوباره سعی می‌کند.نمی‌تواند.کلافه می‌شود.دوباره سعی می‌کند.نمی‌تواند.کلافه می‌شود.دوباره سعی می‌کند...‏

ه‍.ش. ۱۳۹۰ فروردین ۷, یکشنبه

من خووب نقش دخترک شاد را بازی میکنم.‏

مادرم مدام تکرار میکند تو همجنسگرا شدی.من میروم جلوی آینه و به این فکر میکنم نزدیک به یک ماه شده و این موها بلند شده اند و میروم آرایشگاه.دچار یک بیماری شده‌ام که دائم فکر می‌کنم موهایم بلند است و مدام با پرستو-آرایشگر-بحثم میشود که بیشتر کوتاه کن.موهام نیاد رو گوشم.طعنه میزند و میگوید آخه نیس این بالا گوشواره انداخته.میخاد نشونش بده.من اما سرم پایین است و دارم به این فکر میکنم که هروقت می آیم آرایشگاه این کفش ها را می‌پوشم و چه قد خاکی شده این کفش و مگر من چلاغم که نمیتوانم یک کفش تمیز کنم.دستیار پرستو میگوید یه ماشین بردار با خیال راحت موهاتو بزن.حوصله جواب دادن ندارم.آن یکی دختر میگوید نیس که صورتش جم و جوره.بهش میاد.از اینکه دندانهایم را نشانشان بدهم خوش میشوند یا چه؟
می‌آیم خانه.زیر کتری را روشن میکنم و می‌روم حمام.لباس میپوشم و میروم چای بریزم.میخوری؟الان نه.فدای سرم.چای میریزم و می‌خزم در اتاقم.روی تختم.روبروی لپتاپ
حوصله ام سر می‌رود و می‌روم روسری های مامان را سر میکنم.ابریشم است.مدام سر می‌خورد.باز میگوید همجنسگرا شدی.میخندم و میگویم همجنسگرا جذام دارد؟من وقت هایی که خیلی عصبانی و خسته بشوم می‌خندم.‏
شب شده.ساعت یک.میرم روو تراس.باد سرد میاد.دلم میخاست یکی از ماهی ها می‌مرد تا بتوانم بنویسم بادِ سرد آمد و ماهیِ من مرد.ولی هردوشان زنده اند.همینجور که ماشین های کوچه را نگاه میکنم با صدای بلند میگویم هیچکی بیدار نیس؟نه خیلی بلند.با صدای کمی بلند.‏
یک جور هایی سخت است.همش با خودم و کارهایی که میکنم مشکل دارم.یک لحظه یک آدم هایی را دوست دارم و شیفته شان میشوم.یک وقت هایی از همان ها متنفرم.یک وقت هایی مثل دو ساعت قبل دلم برای جاده دالخانی تنگ میشود.در حالیکه کم در آنجا گریه ام نگرفت.کم برای خودم آرزوی مرگ نکردم.در همان جاده.‏
چند شب پیش ف اسمس داد و گفت اگه میتونستم گذشتتو ازت می‌دزدیم.تا فراموشت شه.خرم که گریه ام گرفت؟

ه‍.ش. ۱۳۹۰ فروردین ۶, شنبه

زندگیِ مربوط به من-9

این عکس برای حدقل دو سال پیش است.آنوقت هایی که طبق قرار نگفته شده ای اکثر شب ها ساعت ده یکی از ما چای می‌ریخت و بعد می‌نشستیم به چای نوشیدن و گپ زدن و این صحبت ها این عکس برای حدقل دو سال پیش است. این عکس حدقل برای دو سال پیش است. تاکید دارم.حداقل.دو سال پیش. آخرین بار.حداقل دو سال پیش. برای دیدن عکس در سایز اصلی کافی‌ست روی آن کلیک کنید.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ اسفند ۲۴, سه‌شنبه

قهرمانم را بیدار کنید...


در فکر اینم که امروز بروم و حتمن یک لاک قرمز برای خودم بخرم.
لاک های قرمز داستان های زیادی برای خودشان دارند.من فقط نیمی از آنها را میتوانم خیالپردازی کنم.بیشتر از آن غمگینم میکند.
بودند مردهایی که عاشق دخترکانی شوند با لاک های قرمز
بودند دخترکانی که دلبری کنند در حالیکه لاکشان قرمز بود
اینکه این روزها موجود درونم عمیقاً میخواهد کسی را دوست داشته باشد دستِ خودم نیست.
به نظرم باید اتفاق بیفتد.خیلی ها در این سن برایشان اتفاق افتاد در حالیکه لاک قرمز داشتند.
و من ندارم.
باورتان میشود؟من هیچ چیز قرمزی ندارم.نه رژ.نه لاک.نه دستبند.نه لباس.فقط یک شال دارم که رنگش زرشکی‌ست
بقیه وسایلم در رنگ های کرم و قهوه ای خلاصه میشود.
دلیل اینکه اتفاق نیفتاده شاید همین باشد.

آی لاک های قرمز دنیا
منتظرم باشید.
امروز خواهم آمد.یکیتان را خواهم خرید.با خودم خواهم برد
دور خواهم شد از این خاک غریب
که در آن هیچکسی نیست که در...

ه‍.ش. ۱۳۸۹ اسفند ۲۱, شنبه

شاید نخواهد خبر بد بماند...


یکبار خبر تلخی بشوم.همه از من بترسند.از صحبت کردن در موردم فرار کنند.همش من را به دیگری پاس بدهند که تو بگو.همش من را بیندازند عقب.شب ها کابوسم را ببینند.صبح ها که بیدار شدند و از آینه به خودشان خیره شدند در موردم فکر کنند.
آخر سر مجبور شوند.از روی اجبار و ناچاری من را بگویند.
برای گفتن من صدایشان را آرام کنند.دست هایشان یخ بزند.نگاهشان بی‌سو شود.عصبی شوند.به من من بیفتند.
بعد که گفتند بلند شوند و در اتاق را باز بگذارند.فضا را سنگین کرده ام و بس است.بروم.
آدم ها منتظر خبر بد نیستند.خودم باید بروم.
خانه به خانه،شهر به شهر
مثل باد خودم را داخل هر سوراخی جا کنم.مدام بگویم من خبر بدم.من را بدهید.من را بدهید.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ اسفند ۱۳, جمعه

یه کم بغض


هوا تاریک و باروونه.من و بابا توو ماشین نشستیم.بابا همیشه یادش میره کلید برداره.توو ماشین نشستیم و منتظریم که مامان برسه خونه.‏
بابا هندونه خریده.
هشت سالمه.‏‏
میخوان طلاق بگیرن.از طرفی دوس دارم طلاق بگیرن.چون از داد و فریاد میترسم.از طرفی نمیخوام طلاق بگیرن چون همش هشت سالمه و نمیفهمم.‏
سعی میکنم حرف بزنم.در حد خودم.میگم مامان خیلی دوسِت داره.
بابا نگام میکنه؟یادم نیس
جوابمو میده؟یادم نیس
حتا یادم نیس مامان میاد یا نه
فقط یادمه بابا هندوونه خریده بود.توو ماشین نشسته بودیم.منتظر بودیم.‏
منتظر بودیم مامان برسه.رسید؟
یادم نیس.‏