۱۳۸۹ اسفند ۲, دوشنبه

بذارین گم شم.همونطور که گذاشتم شماها گم شین

یه روز
خودمو وسایلمو همه چیزای مربوط به خودمُ
همه اون چیزایی که شماها را یاد من میندازه رو
جم میکنم
با خودم میبرمشون کنار دریا
نگاشون میکنم
برای آخرین بار همو نگا میکنیم.این حق ماس
بعد یه خورده میریم تو آب
کف دریا دراز میکشیم
همه با هم-منو وسایلام-‏
میریم کف دریا دراز میکشیم.‏
برای همیشه.‏
 
ما آدما اینجوری خودکشیِ دسته جمی می‌کنیم.‏
با وسایلامون
با خودمون
با خاطره‌هامون

۱۳۸۹ اسفند ۱, یکشنبه

وگرنه من اهل این چیزها نیستم

من نمی‌خوابم
فقط گاهی که می‌خواهم فکر کنم
گاهی که نیاز دارم عمیقاً نفس بکشم
آن لحظه ها چشمانم را می‌بندم
طولانی می‌شود
خیال می‌کنند خوابیدم
وگرنه من هیچوقت نمی‌خوابم
فقط گاهی فکر می‌کنم
فقط گاهی عمیقاً نفس می‌کشم

۱۳۸۹ بهمن ۲۸, پنجشنبه

۱۳۸۹ بهمن ۱۶, شنبه

اینجا محل تنهایی من است


اگر بعد ها از من بپرسند در این سن چه فهمیدی می‌گویم ساده است.یک روز نشسته بودم رو لبه ی تخت.از پنجره بیرون را نگاه می‌کردم.و متوجه شدم کسی نیست که من را نگاه کند.‏و از آن لحظه به بعد دیگر دنبال آدم‌ها نبودم که دوستم داشته باشند.که من را بپذیرند.تنهایی‌ام را قبول کردم.قبول کردم که وقت های دلتنگی بنشینم یک جا و به موجود منحوس درونم فکر کنم.بگذارم رشد کند.انقدر نکوبمش.انقدر نادیده‌اش نگیرم.به او اجازه ی حیات بدهم.‏
همانطور که خودم میخواستم نادیده‌ام نگیرند.‏
ضمنن چیز دیگری که فهمیدم این بود که من و موجود منحوس درونم رویِ هم می‌شویم دو تا
و اگر بعد ها بپرسند در این سن عادتت چه بود خواهم گفت وسواس عجیبی در خاموش کردن سیگار داشتم.از له کردن سیگار خوشم نمی‌آمد.تمام که می‌شد آرام با تکان های نرم خاکسترش را میتکاندم و بعد طوری در زیر سیگاری میچرخاندمش که خاموش شود.له‌اش نمی‌کردم.‏و بعد اگر با تعجب به من خیره می‌ماند-مخاطبم را می‌گویم-اخم می‌کردم و می‌گفتم دوست داشتید خودتان را له کنند؟

۱۳۸۹ بهمن ۱۴, پنجشنبه

اینجا هیچ‌چیز بهم ربط ندارد

صدای سرفه ی پیرمرد آرامشم را بهم میزد.ته سالن نشسته بود.عصایش را کج به دیوار تکیه داده بود.و من این را معجزه میدانستم.عصا بی هیچ تکیه‌گاهی مانده بود.بماند که با هر سرفه ی پیرمرد انتظار داشتم عصا تلپی بیفتد و بیشتر آرامشم را بهم بزند.پیرمرد دسمال جیبی‌ اش را در دست نوازش میکرد.شاید داشت بازی میکرد.مثل ما که وقتی با تلفن حرف میزنیم نقاشی میکشیم.و این نمیتواند به این معنا باشد که ما با خودکار کاغذ را نوازش می‌دهیم.که البته این فقط برداشت من است.
یاد عکس جوانیِ آقای جوزانی افتادم.عکسش را یه بار نشانمان داد.عکس سیاه سفیدی بود که دورش به طرح هفت و هشت بریده شده بود.مو داشت.موهای فرفری.چشم‌هایش رنگی بود.الان یادم نیست آبی یا سبز.احتمالن آبی بود.لابد الان در ذهنتان قیافه ی یک مرد خوش بر و رو آمده.تصورتان درست است.خیله خب.همین مقدار بس است.نگذارید پیری‌اش را توصیف کنم.دلم نمی‌خواهد دخترک منحوسی باشم که تصورات قشنگ آدم ها را بهم می‌زند.