۱۳۸۹ بهمن ۹, شنبه

من که لاک قرمز ندارم

پس لاکِ قرمزم کو؟
همه جارو دنبالش گشتم.باید یه جایی همینورا باشه.زیر تخت.داخل کمد.کشو ها.حتا رفتم سروقت ساک و چمدونم.که از تابستون چپونده بودمشون پشت تخت.توو اونام نبود.جیب لباسامم گشتم.نبود.باید یه جایی همینورا باشه
زنگ زد؟
خودش گفت.گفت تا یه ساعت دیگه زنگ میزنه.شاید کار داره.شاید یادش رفته.نه.خودش گفت.گفت منتظر بمون.گفت وایسا.ینی زنگ میزنه.خودش گفت.یه خورده دیگه بمون
تو چرا موهاتو گیس نمیکنی؟
خب کوتاه باشه.دیدم که کوتاهم گیس میکنن.اون روز تو عروسی فلانی.دختره موهاش یه خورده فقد بلندتر بود اما گیس کرده بود.نه اونطور گیس.خب موهای صهبا بلنده.تو که نمیتونی اونجوری گیس کنی.گیسای ریز ریز.آره.برو بشین جلو آینه
ساعت چنده؟
داره دیرم میشه.پس چرا پیداش نمیکنم.لابد تا الان خوابیده.کش‌ای چل گیس تهِ کمدِ.پشت سبد لباسا.تو یه قوطی گذاشتم.رنگش صورتی و سفیده.ببین بهت میاد
بوی کیک در اومد.بمونم پاش حسابی طلایی شه یه وقت ته نگیره

پیدا کردی؟

۱۳۸۹ بهمن ۴, دوشنبه

نمی‌دانی چرا


دل‌ها کنده می‌شوند گاهی
گاهی دل‌ها کنده می‌شوند
ندیده‌ای تو
هرگز هم نخواهی دید
فقط
گاهی
دل‌ها کنده می‌شوند.

تقلیدی خرکی از شهاب مقربین

پست مرتبط:
http://ggolku.blogspot.com/2010/09/blog-post_20.html

۱۳۸۹ بهمن ۳, یکشنبه

با خودت بازی می‌کنی

خودت را زیر پتو قایم می‌کنی.با انگشت های پایت با ریش‌ریش های پتو بازی میکنی.صدای در می‌آید.از آرام نفس کشیدنش میفهمی مادرت است.تکان نمیخوری.صدایت می‌زند.نفس نمی‌کشی.آرام می‌رود.اما در را محکم می‌بندد.دوباره بازی با ریش‌ریش های پتو را شروع می‌کنی.همانطور که خودت را زیر پتو قایم کردی.
داری با خودت فکر می‌کنی.همانطور که فکر میکنی حواست می‌رود به اینکه انگشت‌های پایت بدون لاک خوشگل تر است.همانطور که فکر میکنی حواست هست که با گوشه ی پتو کمتر بازی کردی.پایت را می‌بری آنطرف‌تر.مبادا ناراحت شود.همانطور فکر می‌کنی.
کلافه میچرخی.سرت را می‌بری زیر بالش.روشن است که نمیخواهی فکر کنی.سرت را بیشتر زیر بالش فشار می‌دهی.یاد سیندرلا می‌افتی.کم‌کم خوابت میبرد...

۱۳۸۹ دی ۳۰, پنجشنبه

خودم را می‌گویم.


لا‌به‌لای کادوهایش وول میخورد.
تازه رسیده بود خانه.پاکت کادوها را پهن کرد روی تخت.لباسش را درآورد.
اول بافتنی را پوشید.رفت جلوی آینه.طبق عادت پایش را طوری مایل به داخل کرد که شبیه آن عکس‌ها شود.به خودش از داخل آینه لبخند زد.چه قد این موهای کوتاهِ یه سانتی می‌آمد به آن قیافه ی نتراشیده‌اش.از اینکه گاهی از خودش انقدر احساس رضایت داشت کلافه بود.
بافتنی را در آورد.
رفت سراغ آن یکی لباس.خوب بود.رفت سراغ آن یکی.خوب بود.
همانطور زیر تخت نشست.شاید هم ننشست.الان دوست دارم فرض کنم که نشست.تابلوی شاملو را در دستش گرفت.با انگشت اشاره اش صورت شاعر مورد علاقه اش را نوازش کرد.
دفترچه یادداشت را باز کرد.صورتش را داخل دفترچه فرو برد.نفس عمیق کشید.بوی خوبی نداشت.اما در آن لحظه بهترین بو بود.
کتاب را از روی تخت برداشت.با خودش گفت این دفعه باید این یکی را بخوانم.

چیزی را سرجایش نگذاشت.طبق عادت روی صندلی چرخدار نشست و پایش را جمع کرد داخل شکمش.این موهای لعنتی چه قدر به او می‌آمد.

۱۳۸۹ دی ۲۹, چهارشنبه

به مناسبت تولد 18 سالگی‌ام


صبح زود از خواب بیدار می‌شوی، می‌روی سراغ آیینه و نگاهی به خودت می‌اندازی. از توی آینه پنجره‌ی بسته گوشه اتاق را می‌بینی و می‌روی سمت‌اش. پنجره‌ را باز می‌کنی و ایفل را در آن وقتِ صبح تماشا می‌کنی. مطمئنم اگر حتی سال‌ها در پاریس و اتاقی با منظره‌ی ایفل زندگی کنی هم از این منظره سیر نخواهی شد!‏
مثلاً در آینده‌ی دور.مثلاً در روز تولدت:
فکر کنم حوالی ظهر وقتی مشغول نوشتن یادداشتی هستی، نگهبان برجی که در آن زندگی می‌کنی در اتاقت را بزند. دو بار و با ملایمت. در را باز می‌کنی و با نگهبان سلام و احوال‌پرسی گرمی می‌کنی-در پاریس!- بعد از چند ثانیه متوجه بسته‌ی داخل دستانش می‌شوی. تشکر می‌کنی و بسته را می‌گیری. اصلن انتظارش را نداشتی و این لذت آن هدیه را بیشتر کرده است. یک تولدت مبارک به خط فارسی روی بسته نقش‌بسته است. بسته، نه از طرف یک نفر، بلکه از طرف سه نفر است. من، سبا، نسترن!‏ احتمالاً داخلِ بسته، یک ماشین تایپ صورتی، با روبان‌های قرمز خودنمایی می‌کند!‏ روی ماشین تایپ یک نامه هم هست. به خط هر سه نفرمان. نامه را می‌خوانی و فوری می‌روی سراغ ماشین تایپ و احتمالا اولین نامه را با هدیه‌ی جدیدت برای ما سه نفر می‌نویسی. ولی نه، حالا که فکر می‌کنم، می‌بینم حتما همین کار را می‌کنی.‏
به رخ دادن همچین اتفاقی ایمان داشته باش.‏

نویسنده:فاطیما