۱۳۹۰ آبان ۱۲, پنجشنبه


گوشواره رو غضروف گوشمو میبینم احساس میکنم یه دزد دریایی ام.یکی از اوناش که الکی اسمش دزد دریاییه ولی کشتی روندن بلد نیس.ننه باباش دزد دریایی بودن ولی خودش از آب میترسه.مردم مسخره ش میکنن و اون چاره ای نداشته جز این که قایم شه تو خونه ش.یه بار سرده ش شده بود.مهمونم داشت.بعد مدت ها یکی در خونشو زده بود.خیلی حواسش بود کاری نکنه که طرف بره و پشتشو نگا نکنه.سردش شد و رفت پنجررو ببنده.مهمونه گفت چجور دزد دریایی هستی که واس خاطر یه سوز سرما میری پنجره رو میبندی؟
یه بارم رو یه تیکه کاغذ نوشت دلم میخواد کفشامو بپوشم برم.یه طور که انگار تنها دلیل نرفتنم اینه که نمیتونم کفاشمو پیدا کنم

۱۳۹۰ آبان ۱, یکشنبه

یه جایی هس بین دونستن و ندونستن.بین فهمیدن و نفهمیدن.که کافیه یه خورده سرتو بالا پایین کنی تا قشنگ بفهمی.اما به جاش تا میتونی چشاتو بسته نگه میداری
اونجام

۱۳۹۰ مهر ۲۱, پنجشنبه

گفت سلام برسون.گفتم به کی؟گفت به هرکی که بعدِ من دیدی.گفتم بگم کی رسونده؟گفت بگو آخرین کسی که قبل شما دیدم.گفتم باشه

۱۳۹۰ مهر ۱, جمعه


درِ اتاقم خراب شده بود.مامان میگفت نمیتونی خودت درست کنی.یه کار مردونه س.میگفت وایسا فلان روز میگم یه تعمیرکار بیاد.ماها از پسش برنمیایم.این بدترین حرفیه که تو میتونی بهم بزنی مامان.میدونستی؟‏
دیشب جعبه ابزارو ورداشتم.دسگیره ی درو هم گذاشتم جلوم.دسگیره ی قدیمی و دسگیره ی جدید.پیچ و مهره هاشو چیدم.یه پیچ‌گوشتی هم گذاشتم کنارشون.بعد از چن بار اشتباه جا زدن بلخره فهمیدم کدوم پیچ و مهره واسه کدوم سوراخه.و تونستم دسگیره درو درست کنم.حالا از دیشب هروقت میخوام از اتاق برم بیرون دس میکشم رو دسگیره اتاق.بی اختیار لبخند میزنم.و ازینجایی که من نشستم کافیه سرمو بچرخونم سمت راست.یا حتا یه نیم نگاه بندازم سمت راست.و دلگرم‌کننده ترین اتفاق چند ماه اخیرمو ببینم و اینجوری شم :)

۱۳۹۰ شهریور ۲۸, دوشنبه


من از پس هیچ کاری برنمیام اما میتونم زیر دوش معجزه کنم
کافیه انگشتمو بذارم رو گوشم تا صدای بادُ بشنوم
کافیه دو تا دستمو کامل بذارم رو گوشام تا بتونم صدای دریا رو بفهمم
وقتی این کارارو میکنم میدونی چی میشه؟دیگه صدای خودمو نمیشنوم.صدای نفس کشیدنمو.صدای گریه‌مو
من واسه فرار از سر و صدای خودم میتونم معجزه کنم.زیرِ دوش

۱۳۹۰ شهریور ۹, چهارشنبه

اون؛اشاره به سالهای دور


مادربزرگم اون اواخر به جز دوستی که لال بود دیگه هیچی نداشت.هرچه قد زور میزنم اسم دوستش یادم بیاد نمیشه.میگفتن از اول لال نبوده.از یه اتفاقی به بعد لال شده.هرچه قد زور میزنم که چه اتفاقی یادم نمیاد.ولی مامان بزرگم حرفاشو خوب میفهمید.با هم میرفتن بیرون.گردش و تفریح.کباب درست میکردن.هیچ صحنه ای از چایی خوردنشون تو ذهنم نیس ولی خب دو تا دوست که کنار هم باشن مطمئنن بعدازظهرا چایی هم میخورن دیگه.با هم.یادم نیس کدوم یکیشون اول مرد.قضیه واسه هف هش سال پیشه
یه عکسم ازشون داشتیم که همدیگرو بغل کرده بودن.ینی دستشون دور گردن هم بود.میخندیدن.حتا از تو عکسم میشه فهمید اونیکه بیشتر زور میزنه تا از تهِ دل بخنده،همونیه که نمیتونه حرف بزنه


۱۳۹۰ شهریور ۴, جمعه


این صدای برخورد قطره های بارون به سقف خونه ها مستم میکنه
دلم میخواد برم به یه درِ آهنیِ زنگ زده آویزون شم شورو کنه قیژ قیژ صدا دادن تا این سمفونیِ لعنتی کامل شه

۱۳۹۰ مرداد ۱۳, پنجشنبه


چند روزی‌ست یک عدد تسبیح با دانه های ریز نارنجی پیدا کرده ام.دو دور که روی مچِ دستم بچرخانم اندازه میشود.میشود دستبند.تسبیح ریزه میزه ایست و ریش ریش های بالای تسبیح کوتاهتر از آن است که بشود گیس کرد یا چیزی مثل آن.یعنی یک شب تا نیم ساعت درگیر ریش ریش هایش بودم.چن تا گیس میشد و بقیه نمیشد و آن بقیه آنقدر کوتاه بود که نمیشد گره زد.نتیجه این که کلافه میشدم.گیس را باز میکردم.تسبیح را می‌انداختم رویِ میز.‏
آغاز کلافگی از اینجاست.‏
چند روز است هرکاری میکنم نمیشود.نمیشودش هم طوری نیست که وسط کار بفهمی نمیشود.از همان اول معلوم است که نمی‌شود.همش دلم می‌خواهد یک نفر پیدا شود.من به جای اینکه پایم را از دسته ی این صندلی آویزان کنم پاهایم را بگذارم روی پاهایش.تکیه بدهم به دیوارِ پشتم.زمزمه طور بگویم میدونی بعد او سر تکان بدهد که یعنی آره میدونم.بعد من نفس عمیق بکشم.چشم هایم را ببندم.و ازاینکه یک نفر هست که میداند خوشحال شوم.حتا برای چند ثانیه

۱۳۹۰ تیر ۲۹, چهارشنبه

5:33


من صد و شصت سانتی متر قد دارم.مریم جون مربی بندسازی ام میگوید آنهایی که بلوغشان زود بود در رشد قدشان تاثیر دارد و مدتی بعد از بلوغشان رشد قد متوقف میشود.و من جزء آنها هستم.و بلوغم خیلی زود بود.بعد میگوید در نهایت تا آخر سن رشدشان شیش سانت قدشان بیشتر شود.که آنهم کمر به بالاست و در زمان پیری کاهش پیدا میکند.و من الان خوابیده بودم و جز صدای هوم کولر صدای دیگری نبود.اما این حرفهای مریم جون خیلی وقت ها روی مخم رژه میرود.و من خیال میکنم که یک روز پیر میشوم.شیش سانت از قدم را کم میکنم.صد و پنجاه و چهار.احتمالن آن موقع چاق خواهم بود.یک پیرزن صد و پنجاه و چهار سانتیِ چاق.کنار خیابان می‌ایستم و دست دراز میکنم و دربست میگیرم.میرسم خانه و لباس هایم را آویزان میکنم و احتمالن آن موقع هم مثل الان آنقدری تمبل هستم که بیخیال چای ریختن شوم.و احتمالن آن موقع مثل الان هنوز عاشق آلبوم عکس دیدنم.طوریکه همیشه دو سه آلبوم کنار تختم باشد-مثلِ الان-یکجور مینشینم رویِ مبل که پاهایم بین زمین و هوا معلق نماند.چون همش صد و پنجاه و چاهار سانت قد دارم.احتمالن تکیه نمیدهم.بعد آلبوم را ورق میزنم.و داخلش کلی آدم است که دیگر نیستند.آن موقع احتمالن عکس ها فقد کمی رنگ هاشان وا رفته.داشتم میخوابیدم الان که این فکر ها آمد تویِ مخم.آنقدر خانه ساکت است که صدای نفس کشیدن مامان تا اینجا می‌آید.همینجور که دراز کشیده بودم به این هم فکر کردم که وقتی ما داخل هواپیماییم آن زیر اگر زلزله بیاید چه مشکلی برای هواپیما ایجاد میشود؟و آیا موقع فرود خطری هست؟و بعدتر فکر کردم برای پنج شمبه چه بپوشم بهتر است؟و بعدش سردم شد و سرم را داخل بالش فرو کردم.و بوسیدمش.آدم-من- وقت هایی که تنهاست سرش را داخل بالش میکند.گاهی هم که خیلی خل شود بالش را میبوسد.درست مثلِ حالایِ من

۱۳۹۰ تیر ۱۱, شنبه


رفتم ظرفارو بشورم.از اول قرار نبود برم ظرفارو بشورم.نهایت کاری که میخاستم امروز انجام بدم این بود که اتاقمو تمیز کنم و هنوز این کارو نکردم.مامان زنگ زد و گفت سه تا آمپول زده.این مهم نیست که شما چه قد حالت بده.تو خونواده ی ما معیار بد بودنِ حال تعداد آمپولاییه که زدی.ینی حتا اگه رو به موت هم باشی ولی دکتر آمپول نده پس چیزیت نیس.
زنگ زد و گفت سه تا آمپول زدم.گفتم آخی.گفت ظرفارو میشوری؟گفتم دارین میاین مرغ سوخاری میخرین؟گفت باشه.گفتم باشه
بلن شدم.پیشبند بستم.دسکشای سایز اِسمال که بازم واسم بزرگه رو دستم کردم.باید نور زیاد باشه.کلی چراغ روشن کردم ولی باز نورش کافی نبود.دکمه پلی گوشیو زدم.نانسی عجرم بود.همه مدل آهنگ دارم.نانسی عجرم واسه وقتای قر دادنه.داشت میخوند و منم قر میدادم و ظرف میشستم.وسط کار یادم اومد چیزی داریم به اسم ماشین ظرفشویی.گیج هستم.باقی مونده ی ظرفارو پاک کردم و ریختم تو ماشین ظرفشویی.چن تا ظرف تمیزم توشون بود که چون تمبلیم میومد درشون بیارم گذاشتم تا دوباره شسته شن.رفت آهنگِ بعدی .فرامرز اصلانی.ازون دختری که تو فکر مرغ سوخاری بود و داشت ظرفارو میشست و تنها دغدغه ش این بود که با قسمت بعدی چطوری قر بده که آب نپاشه یهو تبدیل شدم به یه زنِ خونه داری که میدونه شوهرش بهش خیانت کرده اما کاری از دستش برنمیاد.میدونه اگه بگه فقد حرمتا فلان میشه و بدتر میشه.خونواده ش مخالف بودن اما اون پافشاری کرده و حالا روش نمیشه برگرده پیش خونواده ش.تا این حد.یه آهنگ میتونه تا این حد آدمو بپیچونه.حالا کدوم آهنگش بود؟اونیکه میگه تا که غربت یارِ من در برگفت.دل بهانه های خود از سر گرفت.گرمیه خورشید هم آخر گرفت.کلبه ام خاموش شد آتشم افسرد.غنچه های بوسه ام بر عکسِ او پژمرد.باد یادِ عاشقان را برد.باد یادِ عاشقان را برد.باد یادِ عاشقان را برد.باد یادِ عاشقان را برد.‏
اتاقم مونده هنوز

۱۳۹۰ خرداد ۳۰, دوشنبه

همه آدما دراز میکشن
اما دراز کشیدن با دراز کشیدن فرق داره.بعضیا چون خسته ن دراز میکشن
بعضیا چون نمیدونن چی کار کنن چی بگن چطور بگن دراز میکشن.در حالیکه از تو هدفون اَری هاوار پخش میشه

علاقه ای ندارم بگم جزء کدوم دسته م

۱۳۹۰ خرداد ۲۴, سه‌شنبه

من نورِ خورشیدم
که میرم تو چشِ مردم
میرم وسط خونه ی مردم
اونا عینک آفتابی میزنن
اونا پرده های کلفت نصب میکنن
که نادیده م بگیرن
ولی باز من میرم تو چشمشون.میرم تو خونه هاشون

من یه نورِ خورشیدِ لعنتی ام

۱۳۹۰ خرداد ۲۲, یکشنبه

۱۳۹۰ خرداد ۲۰, جمعه

۱۳۹۰ خرداد ۱۹, پنجشنبه

انگار همین دیروز بود

کاری ندارم جز اینکه نشستم فک میکنم چه چیزایی دلم میخواد
الان
‏دلم میخواست یه خونه حیاط دار داشتیم.
خونه سعدیمون حیاط داشت.زیر زمین داشت.حیاط پشتی داشت.یه خونه قدیمی و خوب بود
سقفش چوبی بود.دیواراش کاغذ دیواری بودن.طرح کاغذ دیواریش یادمه هنوز.گل های آبی
من هشت سالمم نشده بود از اونجا بلند شدیم
گوشه ی حیاط شوفاژخونه بود.خونه همسایه یه درخت ازگیل داشت.شاخ و برگ و میوه ش میومد بالای سقف شوفاژ خونه یِ ما
یه نردبون گذاشته بودن-مامانبابا-کنارِ شوفاژخونه.وقتایی که ازگیل میرسید میرفتن بالای شوفاژ خونه و اونارو میچیدن
وقتایی که تنها بودم
کفش پاشنه بلند مامانو میپوشیدم
از نردبون بالا میرفتم
میرفتم رو سقف
ازگیل میچیدم
میشستم همونجا میخوردمشون.‏
هیچوقت هیچکس منو ندید اونجا
هیچکس یه دختربچه رو که تو نبود مامانباباش میره رو سقف شوفاژخونه و ازگیل میچینه و میخوره رو نمیبینه

الانم همچی فرقی نکرده

۱۳۹۰ خرداد ۱۵, یکشنبه

یه دسته ای هم هستن که گاهی اونقد بهت محبت میکنن که لای اون همه محبت خفه میشی
یهو همچی ولت میکنن و یه طوری گم میشی که تا پیدا شدنت باید خیلی زمان بگذره
خیلی

۱۳۹۰ خرداد ۱۰, سه‌شنبه

بخز تو اتاقت
چراغارو خاموش کن
هدفونو بذار تو گوشت
صداشو تا ته بلن کن
چشاتو ببند
سعی کن اون چیزی که میخواستی اتفاق بیفته رو پشت چشای بسته ت ببینی
این تنها کار
تنها کاریه که از دستت برمیاد
سعی کن بدترین چیزی که میتونه الان اتفاق بیفته رو تصویر کنی
حتا اگه دستات بلرزن
حتا اگه داغ شی
حتا اگه نفست در نیاد
سعی کن تمومش کنی

خیالتو
تصورتو
واقعیتتو
تمومش کن

۱۳۹۰ خرداد ۹, دوشنبه


نیاز دارم وقتی رو این صندلی نشستم و دارم چایی میخورم یکی بیاد طرفمو بگه ئه ئه ئه این چه کاری بود کردی؟
بعد من با آرامش نگاش کنم ازون لبخندا بزنم چشامو ریز کنم و بگم به هر حال کاری بود که شده دیگه
بعد اون بگه الان خوبی ؟بهتری؟
بعد من بگم هعی بدک نیستم
بعد بگه باشه پس مواظب خودت باش
بعد من بگم باشه
اون بگه خدافظ
منم بگم خدافظ
و بعد بشینم بقیه چاییمو بخورم.تا آخرِ روز بشینم و بقیه چاییمو بخورم.

۱۳۹۰ خرداد ۳, سه‌شنبه


یکوقت هایی آدم را مرگ میگیرد و هیچ چیز واضح تر از این نیست.
از ساعت سه تا الان که ساعت ده دقیقه به پنج است هی دارم خودم را میپیچانم.هوا گرم است و منِ احمق کنترل کولر را گم کردم.ولی با این حال چون سرم درد میکند باید چای بنوشم.کتاب را باز میکنم میگویم خب شورو کن.بعد به خودم در آینه نگا میکنم و میگویم قیافه است؟بعد بلند میشوم چند قلم آرایش میکنم.بعد میگویم خب آب کتری تموم نشه.میرم کتری را پر از آب میکنم و چای داخل قوری را عوض میکنم.میروم روی تراس.آقایی که دارد سوار ماشینش میشود و ریش دارد و ریش هایش سفید است من را بد نگاه میکند.چون من لباسم خیلی لختی ست؟مهم است؟نه.پس همانجا میمانم.بعد پنجره ها را باز میکنم.باد میزند و در ها هی خودشان را میکوبند به چاهارچوبشان.میترسم از این صدا؟بله.پس تعدادی از در و پنجره ها را میبندم.بعد می‌آیم مینشینم همینجا هی رفرش میزنم همه چیز را.توییتر را.فیس بوک را.گوگل ریدر را.هیچ چیز جدیدی نیست.جدید برای من البته.هی دستانم را باز میکنم و خودم را از داخل فوت میکنم.خنک میشوم؟ابدن.
از این وضع متنفرم.ایکاش حدقل کنترل کولر پیدا شود.

۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۸, چهارشنبه

همین لذتای کوچیک


هسته ی گوجه سبز هارو شوت میکنم یه گوشه
هسته ی زردآلو هارو میچینم تو دسمال کاغذی
خوشمزه س.دوس دارم
قیافمم الان اینطوریه :)

۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۶, دوشنبه


درست مثل یه پرگار
وسط یه کاغذ سفید
یکی منو دستش گرفته
هی داره منو دوره خودم میچرخونه
میخوام بالا بیارم
میخوام روش بالا بیارم
میخوام روش بالا بیارم
میخوام روش بالا بیارم
شاید ولم کنه
شاید منو وسط یه کاغذ سفید ول کنه
این تنها چیزیه که میخوام
همین

۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۲, پنجشنبه


دیشب ساعت سه
تازه داشتم گرم خواب میشدم.یهو خیلی تشنه م شد.پا شدم رفتم از سر یخچال یه بطری آب برداشتم و قلپ قلپ خوردم و اومدم سمت تخت.نشستم.تو اون تاریکی بالشم که افتاده بود پشت تخت تو نظرم یه مرد خمیده اومد که زانوهاشو بغل کرده و تنها تنها نشسته گوشه اتاق.تو اون عالم باورم شده بود که تو اتاق به جز من یکی دیگه هم هس.خاستم برم نزدیکش بشینم.بغلش کنم.بگم ببین تنها نیستی.منم هستم اینجا.حتا میخاستم تختمو بهش بدم که بیاد و راحت بخوابه.دوباره تشنه م شد.یه قلپ دیگه.زیرچشمی مرد خمیده رو نگا میکردم.بیشتر از اون نتونستم خودمو نگه دارم.افتادم رو تخت.
اون واسه خودش
من واسه خودم
تا صب زانوهامونو بغل کردیم.
گریه کردیم؟
من که صدایی نشنیدم.

۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۴, چهارشنبه

مانندِ من هستند بسیار

من آدم وسواسی هستم.خیلی هم خوب و جالب.
ما آدمهای وسواسی یک سری عادت داریم که شاید در نظر بقیه مزخرف محض باشد.که البته مهم نیس.مثلن اینکه شخصی میرود حمام.یا دستشویی.از نظر من آن مکان تا نیم ساعت دهنی ست.البته این ترفندی بود که مادرم در کودکی از آن استفاده میکرد تا صبح زودتر از بقیه بیدار شوم.میگفت پاشو پاشو تا کسی نرفته دسشویی.و واقعن هم بیدار میشدم.پا میشدم.و گاهی میدوییدم تا زودتر از بقیه به دستشویی برسم.
یک عادت دیگر
مثلن دو روز پیش شبنم خورده های بیسکوییت را ریخت کفِ دستش و خورد.چهره در هم کشیده نگاهش کردم.گفتم بیا بریم دستاتو بشور.هیچ مقاومت نکرد.دمبالم آمد.دستانش را شست.و صد البته که آنها را خشک کرد.و من نفس راحتی کشیدم.
یک خاطره
دوستم-فروغ-داشت ظرف ها را میشست.من روی کابینت آشپزخانه نشسته بودم.پاهایم را زیر هم جمع کرده بودم.نگاهش میکردم.داشت حرف میزد.گوش میدادم.خواست چیزی بردارد.آمد نزدیک من.همانطور که دستانش خیس بود به صحبتش ادامه داد.به جاهای حساس صحبتش رسید.نزدیک تر شد.یک لحظه احساس کردم باید در کنار خودم نگهش دارم.دستانش را گرفتم.حلقه کردم دور گردنم.دستانش خیس بود.بله.دست های او خیس بود.اما چیزی نگفتم.تحمل هم نکردم.حس خاصی نداشتم.یک شرایط استثنا بود.دوستم غم داشت و نیاز به بغل من داشت.و من ساده ترین کار دنیا را کردم.
یک سرگذشت
عمه ی پدرم هم مثل من وسواسی بود.هیچوقت ازدواج نکرد.آخرش هم در تنهایی مرد.

۱۳۹۰ اردیبهشت ۸, پنجشنبه

تنها چیزیه که از قلبم درمیاد


مامانم الان سه هفته س پن شمبه ها خونه تنها میمونه
الان اینو فهمیدم
ما هممون میریم یه وری
از ساعت هفت هشت میزنیم از خونه بیرون
بعد مامانم یه بطری آب معدنی ور میداره
میره میشینه جلو تلویزیون
شبکه ها را بالا پایین میکنه
بعد حوصله ش که سر بره
تنهایی خسته ش میکنه
اونکه یه پسرِ بزرگه و زشته مامانش هی بهش زنگ بزنه
میمونم من
من یه دختر هیفده هیژده ساله
هی به من زنگ میزنه
کجایی پس
تصمیم نداری شب بیای خونه دیگه
بیا دیگه
کی میای دقیقن
دوستتم وردار بیار
بعد من خسته که بشم
گوشیمو میذارم رو سایلنت میندازم تو کیفم
میرسم خونه
میبینم همه چراغا خاموشه
تو خونه ما همیشه چراغا خاموشه
بطری آب نصف شده
تلویزیون روشن مونده
رو مبل خوابش برده
بعد فردا صبش که همو میبینیم
بهم میگه دیشب خوابم برم رو مبل.روم یه پتو مینداختی بی وفا
لبخند میزنم
اینجور وقتاس که حوصله م ازخودم سر میره
اینکه حتا در توانم نیس یه پتو بندازم رو سرِ مامانم
اینکه حتا دلم نمیخاد یه بعدازظهری که خونه س باهاش بمونم
من خسته م
خسته تر از اونی که بتونم این کارارو بکنم
اگه ازم بپرسین چرا
بازم لبخند میزنم
این تنها کاریه که خوب بلدم
لب‌خند
لب‌خند
لب‌خند

۱۳۹۰ اردیبهشت ۵, دوشنبه


حس یه عابر پیاده رو دارم.که داره از خیابون رد میشه.که بره خودشو تو یه کوچه پس کوچه ای گم کنه.
هوا هم سرده.زمین هم لیزه.کفششم مناسب نیس.
از خیابون رد میشه.از یه خیابون شلوغ.
میفته.بلند میشه باز.تند خودشو تو یه فرعی قایم میکنه
هیچکی متوجه نمیشه
از تو جمعیت یکی کم میشه.اما هیچکی نمیفمه
انگار که از اول نبود
انگار که هیچوقت نبود

خودشم جز یه زخم چیزی از اون جمعیت یادگار نداره
فقد درد داره
درد

۱۳۹۰ اردیبهشت ۴, یکشنبه


من که بخواهم به کسی مهربانی کنم
دستش را می‌گیرم.می‌گذارم روی شکمم.اجازه می‌دهم شکمِ نرمم را حس کنند
بعد انگشتِ اشاره ام را میگذارم روی انگشت اشاره‌شان.فشار میدهم تو.میرود تو
آنها لبخند می‌زنند و من چشمک

گاهی هم مهربانی می‌کنم.
چیزی نیست که بلد نباشم
بلدم.

۱۳۹۰ فروردین ۳۱, چهارشنبه

زندگیِ مربوط به من-13



آن بهار می‌رود و این بهار می‌آید و همینجور میگذرد.
تنها چیزی که به این باغ و خانه اش اضافه می‌شود تَرَک هایِ رویِ دیوارش است.
این کمی مرا می‌ترساند.هرچند که برایم مهم نباشد.

۱۳۹۰ فروردین ۳۰, سه‌شنبه

درفت*


حس ماشینیُ دارم که غمگینه ولی دارن باهاش بوق عروسی میزنن

*چیزایی که قرار بود سند شن.اما نشد.بجاش تو درفت سیو شدن.حالا میخام تفشون کنم بیرون

۱۳۹۰ فروردین ۲۹, دوشنبه

روزی که دخترک،دخترک ماند.‏


روزی روزگاری
در زمان های خیلی دور
دخترکی در کلبه ای چوبی
زندگی میکرد
دخترک صبح تا شب
تو مزرعه ی اربابش کار میکرد
دخترک
لاغر بود
زرد بود
ناخوناش همه شکسته بود
بعد یه روز
شاهزاده ی اون سرزمین
داشته از کنار مزرعه ی ارباب دخترک رد میشده
شاهزاده دخترِ ارباب رو میبینه
یک دل نه صد دل عاشقش میشه
شاهزاده میره سمت دخترک قصه ی ما
میگه دخترک
دخترک که تا اون روز زرد بود
یهو قرمز میشه
صورتی میشه
بنفش میشه
همه رنگای جیغ
به تته پته میفته
فکر همه ی روزای سختی که از سرش گذشت و میکنه
تو دلش میگه ارزششو داشت
الان همسر شاهزاده میشم
بعدش ملکه این سرزمین میشم
تو ذهنش بچه دار میشه
پسر دار میشه
میشه مادر شاه آینده
حتا تو ذهنش دسیسه چید
شاهزاده رو کشت و یه جاهایی از تصوراتش خودش شده بود ملکه و همه کاره ی کشور
تو همین فکرا بود
شاهزاده باز میگه دخترک
دخترک میگه بله شاهزاده
شاهزاده شماره موبایلشو میده
میگه برام میس بنداز شمارتو سیو کنم
دخترک گوشیشو درمیاره
میس میندازه
شاهزاده سیو میکنه
دخترک هم سیو میکنه و به این فک میکنه شب که رفت خونه شماره شاهزاده ی مملکتو به همه دوستاش نشون بده.ینی عکس بندازه بذاره فیس بوک همه ببینن و حسودی کنن و اینا
شاهزاده شبش به دختره اسمس میده
میگه دخترک
دخترک میگه بله شاهزاده
شاهزاده میگه دختر اربابت.خب؟
دخترک میگه خب
شاهزاده میگه از اون خوشم اوم...‏
دخترک دیگه هیچی نتونست بخونه.چشاش چپ شد
حالا جواب اون همه آدم تو فیس بوکو چطو بدم
خودمو چی کا کنم
خلاصه
فرداییش
شاهزاده میاد خواسدگاری دختر ارباب
باهم ازدواج میکنن
و سالهای سال
شاهزاده و دخترک ارباب
به خوبی و خوشی در کنار هم زندگی میکنن و صاحب بچه های زیادی میشن و مملکت آبادی و قدرتمندی میسازن
و حتا انرژی هسته ای هم کشف میکنن
این در حالی بود که
دخترک
همون شب
تو کلبه چوبیش
که بیرون شهر بود
مرد
شاهزاده وقتی دید دخترک جوابشو نداده
فک کرده شاید گوشیش شارژش تموم شده یا هرچی
شاهزاده ی مملکت بیکار نیس ببینه یه دخترک چرا جوابشو نداده که
دخترک
همون شب
مرد
جسدش بو گرفت
خوراک موش و سوسکا شد
حالا
سالهای ساله که
استخونای دخترک
رو تخت خوابش که رو به پنجره بود افتاده
تخت خواب دخترک رو به پنجره نبود
اون شب
دخترک واسه اینکه یه شب رویایی رو تصویر کنه
تختشو کشون کشون برد سمت پنجره
که مهتاب شبو ببینه و با شاهزاده اسمس بازی کنه
ولی
همون شب
دخترک مرد
هیچکی نفهمید
هیچکی خبردار نشد
حالا
سالهای ساله که
استخونای دخترک
رو تخت خوابش
افتاده

گنجیشک لالا
مهتاب لالا
بخاب کوچولوو
لالالایی یی
لا لا لالایی یی لالالالا یی

بوس

۱۳۹۰ فروردین ۲۶, جمعه

اصول ها کردن-3


گوشه کتاب درسیم نوشتم:
خنده ات را قورت بده
قهقهه مردنی‌ست

چاهارده اسفند
ساعت دوازده و خورده ای

*الان فکر میکنم قهقهه رفتنی‌ست بهتر است.

۱۳۹۰ فروردین ۲۴, چهارشنبه

این روزها نم دارد.‏

بیایید کمی دردِ دل کنم
من خودم هم خسته شده ام از این احساسات ضد و نقیضم.همین چاهار روز پیش بود.از صبح رگ خنده ام باز شد.به عنوان مثال خانومی را دیدم که از پشت پنجره با دختری در گوشه ی حیاط صحبت میکرد.خنده دار است؟اما من با همه ی وجود قهقهه زدم.در تمام مدت کلاس نیشم باز بود.هروقت که حواسم جمع خودم میشد میدیدم دارم با نیش باز روبرو را نگاه میکنم.‏
اما فردایش
سگ مجسم بودم.حوصله ی هیچکس را نداشتم.به عنوان مثال بغل دستی ام موقع امتحان چیزی نگذاشته بود زیر ورقه اش و نوک تیز خودکار در برخورد با کاغذ نازک و زیر آن چوب تخ تخ صدا میداد.اینطور میگویند که بد گفتی.من گفتم یه چی بذار اون زیر.میگویند که بد گفتم.با تشر گفتم.اما من اینطور فکر نمیکنم.اما به هر حال این ها نشانه های ریزی بود که فقد خودم حالیم میشود.‏
یا مثلن شب که شد نشستم در اتاقم.این چیز عجیبی نیست.من همیشه میشینم در اتاقم.اما وقتی مادرم چای آورد و آن را گذاشت روی لبه ی تختم و منتظر ماند از او تشکر کنم همانند سگ وحشی به او پریدم.‏در حالیکه شب قبلش کوکو سبزی درست کرده بود و من که متنفرم از این غذا با لبخند نشستم خوردمش.این اتفاق آخرین بار حدود پنج سال پیش یا شاید بیشتر افتاد.(با لبخند کوکو سبزی خوردن)‏
به هر حال
بعد از همه ی این تغییر حالات چیزی که برای من میماند هنگام خواب است.وقت خواب.موقعش که چراغ را خاموش میکنم.مایل میشوم سمت پنجره و آن را کمی باز میگذارم.بعد سرم را در وسط بالش فشار میدهم-این کار باعث میشود همیشه جلوی موهایم شاخ شود.هوا برود-آن موقع این فکر می آید در سرم که حالا راضی شدی؟مردم را رنجاندی راضی شدی؟حالا که از فردا آن ها هم تو را عن کنند خیالت راحت میشود؟چرا از پس خودت بر نمی‌آیی؟و این قبیل مزخرفات
بعد دلم میگیرد.غم انگیز است که آدم دلش از خودش بگیردواین وقت ها تو نیاز داری که یک چیز را محکم بغل کنی و از آن تو نفس بکشی.و من بعدها مطلبی خواهم نوشت در این مورد که پتوها چه بویی میدهند

اینکه میگویم دلم روزهای خوب را میخاهد مشخصن منظورم روزهای خاصی است که با گذر زمان و بی ارزش شدن آن روزهای خاص ازشان خواهم گفت.‏

+بدون هیچ دوباره خوانی و مطمئنن پر از غلط.ادیت نخواهد شد.‏

۱۳۹۰ فروردین ۲۰, شنبه

جیغ باد هم از همین است.‏

باد جیغ می‌کشد
من سیگار
کتاب هم آن گوشه با خودش بازی می‌کند

باد جیغ می‌کشد
در خودش را محکم به چارچوبش می‌کوبد
من حواسم را جمع میکنم که مثل آن دفعه لبم نسوزد

باد جیغ می‌کشد
یک چیز تالاپی می‌افتد
صدای تالاپ را در می‌آورم
میخندم
قهقهه میزنم

در واقع این یک فرار رقت انگیز است.‏

۱۳۹۰ فروردین ۱۵, دوشنبه

درخت هم که بشوم
برگی ندارم
شاخه ای ندارم
سایه ای ندارم
زیر پایم هم هیچکس سفره ی پیک نیک پهن نمی‌کند.‏

درخت هم که بشوم
اوضاع همین است.‏

درخت هم که بشوم
از آن تک و تنهاهای نوک تپه می‌شوم
از آن هایی که از دور نشان میدهد که های اینجا چیزی‌ست.حتا بی برگ.حتا بی سایه.حتا بی شاخه

درخت هم که بشوم
اوضاع همین است.‏


۱۳۹۰ فروردین ۹, سه‌شنبه

۱۳۹۰ فروردین ۸, دوشنبه

بی‌صدا خزیدن را بلد نیست.‏

من دلم برای باد می‌سوزد.‏
نمیتواند هیچوقت معشوقه اش را غافلگیر کند.همیشه آمدنش سر و صدا دارد.مثلن نمیتواند مثل حالای من با مهارت بدون صدا روی کف اتاق راه برود.‏همه‌اش صدا دارد.بخندد صدا دارد.راه برود صدا دارد.غمگین بشود صدا دارد.حتا بخاهد تنها باشد هم باز صدا دارد.‏
الان پنجره اتاق باز است.هیچ صدای ماشین و آدمی از بیرون نیست.جز صدای آرام باد.یک هووووو ی آرام و دمباله‌دار.که آدم کم‌کم به شنیدنش عادت می‌کند.‏
من تصورم از باد یک موجود سیبیل داری بود که دو طرف سیبیلش رو به بالاست.و غرور از نگاهش میبارید.اما حالا رفته یک گوشه ی ذهن من نشسته.زانوانش را بغل کرده.سیبیل هایش خموده شده اند.و مدام سعی میکند آرام نفس بکشد.نمیتواند.کلافه میشود.دوباره سعی می‌کند.نمی‌تواند.کلافه می‌شود.دوباره سعی می‌کند.نمی‌تواند.کلافه می‌شود.دوباره سعی می‌کند...‏

۱۳۹۰ فروردین ۷, یکشنبه

من خووب نقش دخترک شاد را بازی میکنم.‏

مادرم مدام تکرار میکند تو همجنسگرا شدی.من میروم جلوی آینه و به این فکر میکنم نزدیک به یک ماه شده و این موها بلند شده اند و میروم آرایشگاه.دچار یک بیماری شده‌ام که دائم فکر می‌کنم موهایم بلند است و مدام با پرستو-آرایشگر-بحثم میشود که بیشتر کوتاه کن.موهام نیاد رو گوشم.طعنه میزند و میگوید آخه نیس این بالا گوشواره انداخته.میخاد نشونش بده.من اما سرم پایین است و دارم به این فکر میکنم که هروقت می آیم آرایشگاه این کفش ها را می‌پوشم و چه قد خاکی شده این کفش و مگر من چلاغم که نمیتوانم یک کفش تمیز کنم.دستیار پرستو میگوید یه ماشین بردار با خیال راحت موهاتو بزن.حوصله جواب دادن ندارم.آن یکی دختر میگوید نیس که صورتش جم و جوره.بهش میاد.از اینکه دندانهایم را نشانشان بدهم خوش میشوند یا چه؟
می‌آیم خانه.زیر کتری را روشن میکنم و می‌روم حمام.لباس میپوشم و میروم چای بریزم.میخوری؟الان نه.فدای سرم.چای میریزم و می‌خزم در اتاقم.روی تختم.روبروی لپتاپ
حوصله ام سر می‌رود و می‌روم روسری های مامان را سر میکنم.ابریشم است.مدام سر می‌خورد.باز میگوید همجنسگرا شدی.میخندم و میگویم همجنسگرا جذام دارد؟من وقت هایی که خیلی عصبانی و خسته بشوم می‌خندم.‏
شب شده.ساعت یک.میرم روو تراس.باد سرد میاد.دلم میخاست یکی از ماهی ها می‌مرد تا بتوانم بنویسم بادِ سرد آمد و ماهیِ من مرد.ولی هردوشان زنده اند.همینجور که ماشین های کوچه را نگاه میکنم با صدای بلند میگویم هیچکی بیدار نیس؟نه خیلی بلند.با صدای کمی بلند.‏
یک جور هایی سخت است.همش با خودم و کارهایی که میکنم مشکل دارم.یک لحظه یک آدم هایی را دوست دارم و شیفته شان میشوم.یک وقت هایی از همان ها متنفرم.یک وقت هایی مثل دو ساعت قبل دلم برای جاده دالخانی تنگ میشود.در حالیکه کم در آنجا گریه ام نگرفت.کم برای خودم آرزوی مرگ نکردم.در همان جاده.‏
چند شب پیش ف اسمس داد و گفت اگه میتونستم گذشتتو ازت می‌دزدیم.تا فراموشت شه.خرم که گریه ام گرفت؟

۱۳۹۰ فروردین ۶, شنبه

زندگیِ مربوط به من-9

این عکس برای حدقل دو سال پیش است.آنوقت هایی که طبق قرار نگفته شده ای اکثر شب ها ساعت ده یکی از ما چای می‌ریخت و بعد می‌نشستیم به چای نوشیدن و گپ زدن و این صحبت ها این عکس برای حدقل دو سال پیش است. این عکس حدقل برای دو سال پیش است. تاکید دارم.حداقل.دو سال پیش. آخرین بار.حداقل دو سال پیش. برای دیدن عکس در سایز اصلی کافی‌ست روی آن کلیک کنید.

۱۳۸۹ اسفند ۲۴, سه‌شنبه

قهرمانم را بیدار کنید...


در فکر اینم که امروز بروم و حتمن یک لاک قرمز برای خودم بخرم.
لاک های قرمز داستان های زیادی برای خودشان دارند.من فقط نیمی از آنها را میتوانم خیالپردازی کنم.بیشتر از آن غمگینم میکند.
بودند مردهایی که عاشق دخترکانی شوند با لاک های قرمز
بودند دخترکانی که دلبری کنند در حالیکه لاکشان قرمز بود
اینکه این روزها موجود درونم عمیقاً میخواهد کسی را دوست داشته باشد دستِ خودم نیست.
به نظرم باید اتفاق بیفتد.خیلی ها در این سن برایشان اتفاق افتاد در حالیکه لاک قرمز داشتند.
و من ندارم.
باورتان میشود؟من هیچ چیز قرمزی ندارم.نه رژ.نه لاک.نه دستبند.نه لباس.فقط یک شال دارم که رنگش زرشکی‌ست
بقیه وسایلم در رنگ های کرم و قهوه ای خلاصه میشود.
دلیل اینکه اتفاق نیفتاده شاید همین باشد.

آی لاک های قرمز دنیا
منتظرم باشید.
امروز خواهم آمد.یکیتان را خواهم خرید.با خودم خواهم برد
دور خواهم شد از این خاک غریب
که در آن هیچکسی نیست که در...

۱۳۸۹ اسفند ۲۱, شنبه

شاید نخواهد خبر بد بماند...


یکبار خبر تلخی بشوم.همه از من بترسند.از صحبت کردن در موردم فرار کنند.همش من را به دیگری پاس بدهند که تو بگو.همش من را بیندازند عقب.شب ها کابوسم را ببینند.صبح ها که بیدار شدند و از آینه به خودشان خیره شدند در موردم فکر کنند.
آخر سر مجبور شوند.از روی اجبار و ناچاری من را بگویند.
برای گفتن من صدایشان را آرام کنند.دست هایشان یخ بزند.نگاهشان بی‌سو شود.عصبی شوند.به من من بیفتند.
بعد که گفتند بلند شوند و در اتاق را باز بگذارند.فضا را سنگین کرده ام و بس است.بروم.
آدم ها منتظر خبر بد نیستند.خودم باید بروم.
خانه به خانه،شهر به شهر
مثل باد خودم را داخل هر سوراخی جا کنم.مدام بگویم من خبر بدم.من را بدهید.من را بدهید.

۱۳۸۹ اسفند ۱۳, جمعه

یه کم بغض


هوا تاریک و باروونه.من و بابا توو ماشین نشستیم.بابا همیشه یادش میره کلید برداره.توو ماشین نشستیم و منتظریم که مامان برسه خونه.‏
بابا هندونه خریده.
هشت سالمه.‏‏
میخوان طلاق بگیرن.از طرفی دوس دارم طلاق بگیرن.چون از داد و فریاد میترسم.از طرفی نمیخوام طلاق بگیرن چون همش هشت سالمه و نمیفهمم.‏
سعی میکنم حرف بزنم.در حد خودم.میگم مامان خیلی دوسِت داره.
بابا نگام میکنه؟یادم نیس
جوابمو میده؟یادم نیس
حتا یادم نیس مامان میاد یا نه
فقط یادمه بابا هندوونه خریده بود.توو ماشین نشسته بودیم.منتظر بودیم.‏
منتظر بودیم مامان برسه.رسید؟
یادم نیس.‏

۱۳۸۹ اسفند ۲, دوشنبه

بذارین گم شم.همونطور که گذاشتم شماها گم شین

یه روز
خودمو وسایلمو همه چیزای مربوط به خودمُ
همه اون چیزایی که شماها را یاد من میندازه رو
جم میکنم
با خودم میبرمشون کنار دریا
نگاشون میکنم
برای آخرین بار همو نگا میکنیم.این حق ماس
بعد یه خورده میریم تو آب
کف دریا دراز میکشیم
همه با هم-منو وسایلام-‏
میریم کف دریا دراز میکشیم.‏
برای همیشه.‏
 
ما آدما اینجوری خودکشیِ دسته جمی می‌کنیم.‏
با وسایلامون
با خودمون
با خاطره‌هامون

۱۳۸۹ اسفند ۱, یکشنبه

وگرنه من اهل این چیزها نیستم

من نمی‌خوابم
فقط گاهی که می‌خواهم فکر کنم
گاهی که نیاز دارم عمیقاً نفس بکشم
آن لحظه ها چشمانم را می‌بندم
طولانی می‌شود
خیال می‌کنند خوابیدم
وگرنه من هیچوقت نمی‌خوابم
فقط گاهی فکر می‌کنم
فقط گاهی عمیقاً نفس می‌کشم

۱۳۸۹ بهمن ۲۸, پنجشنبه

۱۳۸۹ بهمن ۱۶, شنبه

اینجا محل تنهایی من است


اگر بعد ها از من بپرسند در این سن چه فهمیدی می‌گویم ساده است.یک روز نشسته بودم رو لبه ی تخت.از پنجره بیرون را نگاه می‌کردم.و متوجه شدم کسی نیست که من را نگاه کند.‏و از آن لحظه به بعد دیگر دنبال آدم‌ها نبودم که دوستم داشته باشند.که من را بپذیرند.تنهایی‌ام را قبول کردم.قبول کردم که وقت های دلتنگی بنشینم یک جا و به موجود منحوس درونم فکر کنم.بگذارم رشد کند.انقدر نکوبمش.انقدر نادیده‌اش نگیرم.به او اجازه ی حیات بدهم.‏
همانطور که خودم میخواستم نادیده‌ام نگیرند.‏
ضمنن چیز دیگری که فهمیدم این بود که من و موجود منحوس درونم رویِ هم می‌شویم دو تا
و اگر بعد ها بپرسند در این سن عادتت چه بود خواهم گفت وسواس عجیبی در خاموش کردن سیگار داشتم.از له کردن سیگار خوشم نمی‌آمد.تمام که می‌شد آرام با تکان های نرم خاکسترش را میتکاندم و بعد طوری در زیر سیگاری میچرخاندمش که خاموش شود.له‌اش نمی‌کردم.‏و بعد اگر با تعجب به من خیره می‌ماند-مخاطبم را می‌گویم-اخم می‌کردم و می‌گفتم دوست داشتید خودتان را له کنند؟

۱۳۸۹ بهمن ۱۴, پنجشنبه

اینجا هیچ‌چیز بهم ربط ندارد

صدای سرفه ی پیرمرد آرامشم را بهم میزد.ته سالن نشسته بود.عصایش را کج به دیوار تکیه داده بود.و من این را معجزه میدانستم.عصا بی هیچ تکیه‌گاهی مانده بود.بماند که با هر سرفه ی پیرمرد انتظار داشتم عصا تلپی بیفتد و بیشتر آرامشم را بهم بزند.پیرمرد دسمال جیبی‌ اش را در دست نوازش میکرد.شاید داشت بازی میکرد.مثل ما که وقتی با تلفن حرف میزنیم نقاشی میکشیم.و این نمیتواند به این معنا باشد که ما با خودکار کاغذ را نوازش می‌دهیم.که البته این فقط برداشت من است.
یاد عکس جوانیِ آقای جوزانی افتادم.عکسش را یه بار نشانمان داد.عکس سیاه سفیدی بود که دورش به طرح هفت و هشت بریده شده بود.مو داشت.موهای فرفری.چشم‌هایش رنگی بود.الان یادم نیست آبی یا سبز.احتمالن آبی بود.لابد الان در ذهنتان قیافه ی یک مرد خوش بر و رو آمده.تصورتان درست است.خیله خب.همین مقدار بس است.نگذارید پیری‌اش را توصیف کنم.دلم نمی‌خواهد دخترک منحوسی باشم که تصورات قشنگ آدم ها را بهم می‌زند.

۱۳۸۹ بهمن ۹, شنبه

من که لاک قرمز ندارم

پس لاکِ قرمزم کو؟
همه جارو دنبالش گشتم.باید یه جایی همینورا باشه.زیر تخت.داخل کمد.کشو ها.حتا رفتم سروقت ساک و چمدونم.که از تابستون چپونده بودمشون پشت تخت.توو اونام نبود.جیب لباسامم گشتم.نبود.باید یه جایی همینورا باشه
زنگ زد؟
خودش گفت.گفت تا یه ساعت دیگه زنگ میزنه.شاید کار داره.شاید یادش رفته.نه.خودش گفت.گفت منتظر بمون.گفت وایسا.ینی زنگ میزنه.خودش گفت.یه خورده دیگه بمون
تو چرا موهاتو گیس نمیکنی؟
خب کوتاه باشه.دیدم که کوتاهم گیس میکنن.اون روز تو عروسی فلانی.دختره موهاش یه خورده فقد بلندتر بود اما گیس کرده بود.نه اونطور گیس.خب موهای صهبا بلنده.تو که نمیتونی اونجوری گیس کنی.گیسای ریز ریز.آره.برو بشین جلو آینه
ساعت چنده؟
داره دیرم میشه.پس چرا پیداش نمیکنم.لابد تا الان خوابیده.کش‌ای چل گیس تهِ کمدِ.پشت سبد لباسا.تو یه قوطی گذاشتم.رنگش صورتی و سفیده.ببین بهت میاد
بوی کیک در اومد.بمونم پاش حسابی طلایی شه یه وقت ته نگیره

پیدا کردی؟

۱۳۸۹ بهمن ۴, دوشنبه

نمی‌دانی چرا


دل‌ها کنده می‌شوند گاهی
گاهی دل‌ها کنده می‌شوند
ندیده‌ای تو
هرگز هم نخواهی دید
فقط
گاهی
دل‌ها کنده می‌شوند.

تقلیدی خرکی از شهاب مقربین

پست مرتبط:
http://ggolku.blogspot.com/2010/09/blog-post_20.html

۱۳۸۹ بهمن ۳, یکشنبه

با خودت بازی می‌کنی

خودت را زیر پتو قایم می‌کنی.با انگشت های پایت با ریش‌ریش های پتو بازی میکنی.صدای در می‌آید.از آرام نفس کشیدنش میفهمی مادرت است.تکان نمیخوری.صدایت می‌زند.نفس نمی‌کشی.آرام می‌رود.اما در را محکم می‌بندد.دوباره بازی با ریش‌ریش های پتو را شروع می‌کنی.همانطور که خودت را زیر پتو قایم کردی.
داری با خودت فکر می‌کنی.همانطور که فکر میکنی حواست می‌رود به اینکه انگشت‌های پایت بدون لاک خوشگل تر است.همانطور که فکر میکنی حواست هست که با گوشه ی پتو کمتر بازی کردی.پایت را می‌بری آنطرف‌تر.مبادا ناراحت شود.همانطور فکر می‌کنی.
کلافه میچرخی.سرت را می‌بری زیر بالش.روشن است که نمیخواهی فکر کنی.سرت را بیشتر زیر بالش فشار می‌دهی.یاد سیندرلا می‌افتی.کم‌کم خوابت میبرد...

۱۳۸۹ دی ۳۰, پنجشنبه

خودم را می‌گویم.


لا‌به‌لای کادوهایش وول میخورد.
تازه رسیده بود خانه.پاکت کادوها را پهن کرد روی تخت.لباسش را درآورد.
اول بافتنی را پوشید.رفت جلوی آینه.طبق عادت پایش را طوری مایل به داخل کرد که شبیه آن عکس‌ها شود.به خودش از داخل آینه لبخند زد.چه قد این موهای کوتاهِ یه سانتی می‌آمد به آن قیافه ی نتراشیده‌اش.از اینکه گاهی از خودش انقدر احساس رضایت داشت کلافه بود.
بافتنی را در آورد.
رفت سراغ آن یکی لباس.خوب بود.رفت سراغ آن یکی.خوب بود.
همانطور زیر تخت نشست.شاید هم ننشست.الان دوست دارم فرض کنم که نشست.تابلوی شاملو را در دستش گرفت.با انگشت اشاره اش صورت شاعر مورد علاقه اش را نوازش کرد.
دفترچه یادداشت را باز کرد.صورتش را داخل دفترچه فرو برد.نفس عمیق کشید.بوی خوبی نداشت.اما در آن لحظه بهترین بو بود.
کتاب را از روی تخت برداشت.با خودش گفت این دفعه باید این یکی را بخوانم.

چیزی را سرجایش نگذاشت.طبق عادت روی صندلی چرخدار نشست و پایش را جمع کرد داخل شکمش.این موهای لعنتی چه قدر به او می‌آمد.

۱۳۸۹ دی ۲۹, چهارشنبه

به مناسبت تولد 18 سالگی‌ام


صبح زود از خواب بیدار می‌شوی، می‌روی سراغ آیینه و نگاهی به خودت می‌اندازی. از توی آینه پنجره‌ی بسته گوشه اتاق را می‌بینی و می‌روی سمت‌اش. پنجره‌ را باز می‌کنی و ایفل را در آن وقتِ صبح تماشا می‌کنی. مطمئنم اگر حتی سال‌ها در پاریس و اتاقی با منظره‌ی ایفل زندگی کنی هم از این منظره سیر نخواهی شد!‏
مثلاً در آینده‌ی دور.مثلاً در روز تولدت:
فکر کنم حوالی ظهر وقتی مشغول نوشتن یادداشتی هستی، نگهبان برجی که در آن زندگی می‌کنی در اتاقت را بزند. دو بار و با ملایمت. در را باز می‌کنی و با نگهبان سلام و احوال‌پرسی گرمی می‌کنی-در پاریس!- بعد از چند ثانیه متوجه بسته‌ی داخل دستانش می‌شوی. تشکر می‌کنی و بسته را می‌گیری. اصلن انتظارش را نداشتی و این لذت آن هدیه را بیشتر کرده است. یک تولدت مبارک به خط فارسی روی بسته نقش‌بسته است. بسته، نه از طرف یک نفر، بلکه از طرف سه نفر است. من، سبا، نسترن!‏ احتمالاً داخلِ بسته، یک ماشین تایپ صورتی، با روبان‌های قرمز خودنمایی می‌کند!‏ روی ماشین تایپ یک نامه هم هست. به خط هر سه نفرمان. نامه را می‌خوانی و فوری می‌روی سراغ ماشین تایپ و احتمالا اولین نامه را با هدیه‌ی جدیدت برای ما سه نفر می‌نویسی. ولی نه، حالا که فکر می‌کنم، می‌بینم حتما همین کار را می‌کنی.‏
به رخ دادن همچین اتفاقی ایمان داشته باش.‏

نویسنده:فاطیما