ه‍.ش. ۱۳۸۹ آذر ۷, یکشنبه

متن در انتها تنها می‌ماند.


چند روز است این صفحه را باز میکنم.اما انگار نوشتن یادم رفته.نمیدانم که بود.کافکا یا هر کس دیگر.در نامه اش به مادر خود گفته بود اگر نمیدانید چه بنویسید من کمکتان میکنم.پدر چه کار میکند؟از دست من راضی‌ست؟اگر آره دلیلش را بنویسید و اگر نه من خودم دلیل آن را میدانم و ....-این را همیشه فاطی مثال میزند.من هم چیزی که از زبان فاطی در خاطرم مانده بود را نوشتم-یعنی اینکه شروع کنیم به چیزهای ساده نوشتن.بقیه خودش می‌آید.
امروز امتحان ریاضی داشتیم.به نظر من دبیر باید خیلی بدجنس باشد که دو مبحث جدید و گسترده را ول کند و برود از مبحث قدیمی امتحان داده شده سوال در بیاورد.یعنی از دوازده تا سوال 9تایش برای مبحث قدیم امتحان داده شده بود.بدجنس است.نه؟دلم میسوزد که چرا حسابی تقلب نکردم.معلمی که اینطور امتحان بگیرد حقش است که دانش آموز سرش را کلاه بگذارد.فک کنید این دوازده تا سوال همه بارمشان یک‌اندازه بود.چه آن سوالی که فقد یک عدد جوابش میشد.و چه آن سوالی که چند خط راه حل داشت.همه 1.5 نمره بود.به جز سوال اول که 2 نمره بود.نه اینکه من بد دادم و غر میزنم.خوب واقعیت این است که من مبحث قدیم را نخوانده بودم.موضوع غر زدن من نیست.دبیر بدجنس است.
زنگ آخر دبیرمان به پیشنهاد ما پیچاند.یعنی رفت.کاری نداشتیم.اگر می‌آمد باید مینشستیم و همدیگر را نگاه میکردیم.گفتیم برود.رفت.البته نه با این صراحت.گفتیم خانومتان آندوسکوپی دارند.تنها بروند بد است.همراهیشان کنید.از این صحبت ها.رفت.ما هم چند آژانس گرفتیم و آمدیم خانه.یادم باشد فردا پول فاطی و شقایق و آیسان را بدهم.خوردهایشان را روی هم گذاشتم تا دو تومن پول آژانس جور شود.کلی صدی دستم بود.دم در به آقای نصیری گفتم این را بگیرید و پول درشت بدهید.گفت اسکناس ها تقلبی نیست؟خندیدم.دست کرد جیبش.در ذهنم همیشه این بود مرد ها وقتی دست بکنند در جیب شلوار سمت راستشان دسته ی بزرگی پول که از وسط تا شده بیرون می‌آورند.ولی آقای نصیری وقتی پولهایش را آورد بیرون دو تا دوتومنی بود.یک هزاری.با سه تا پونصدی.حواسم را بردم سمت ماشین ها.
سوار آژانس شدیم.خیلی بد است که تنها برای خودت در آژانس بنشینی و یکهو بخندی.یاد چیزی بیفتی و بخندی.البته تنها نبودم.سه نفر دیگر هم بودند.اما آنها نمیدانستند ماجرا چیست.کافی بود مریم دهان باز کند و با آن صدا و لحنش که مرا یاد بابای پاندای کونگ فو کار می‌اندازد آدرس خانه‌یشان را بگوید.نمیدانید چه قدر خودم را کنترل کردم تا قهقهه نزنم.
راستی.وقتی تینا از ماشین پیاده شد در را محکم بست.خیلی محکم.منتظر بودم راننده عکس العملی نشان دهد.اما نه تینا به روی خودش آورد و نه راننده.برای من عجیب بود.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ آذر ۱, دوشنبه

مدرسه‌ی من


همش تکرار می‌کند.دبیر جغرافیا را می‌گویم.مثلاً میخواهد راجع به 1:500000 مقیاس صحبت کند.شمردم.تنهایی نه.با فاطمه شمردیم.9 بار گفت 1:500000 را به سانتی متر بخوانید و یک چیز دیگر که حالا هرچه فکر میکنم یادم نیست.این دو جمله را 9 بار گفت.از دفعه ی پنجم به بعد هی فکر میکردم دیگر نمیگوید.اما باز میگفت.باز میگفت.باز میگفت.نخندم؟شما بودید بلند بلند سر کلاس نمیخندیدید؟
البته خوب حق دارد هی تکرار کند.چون الان هرچه فکر میکنم جمله ی دوم یادم نمی‌آید.
دبیر فلسفه و منطقمان از آن آدم های کم‌ادب است.مرد است.از خاطرات دوران مجردی‌اش در آبادان می‌گوید مدام. مـ.صـ.بـاح یزدی را بزرگترین فیلسوف قرن اخیر می‌داند.می‌گوید زن ظریف است و حساس.از همان اول به این حرفش بدبین بودم.چون می‌دانستم قصدش تعریف و ستایش نیست.میگوید زن ظریف است پس نمی‌تواند کارهای سخت انجام دهد.می‌گوید زن حساس است پس نمی‌تواند قضاوت کند.دراصل منظورش این است که زن ضعیف است اما می‌داند چطور بگوید تا در مواقع لزوم حرفش را تغییر دهد.
همین ها را داشته باشید تا بعد.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ آبان ۳۰, یکشنبه

او آمد.او نشست.او خیره ماند.او نگاه نکرد.او خیره ماند.خیره ماند.ماند.ماند.ماند.رفت.

پ.ن:امشب فقط نیاز دارم یک نفر پیدا شود که حرف‌هایم را بفهمد.نه این گونه ی خیس را.نه این مکث های بی‌دلیل را.فقط حرفهایم
از اینکه بنویسم گونه ی خیس خجالت میکشیدم.لعنت به من

ه‍.ش. ۱۳۸۹ آبان ۲۹, شنبه

ای نامه

کافکا در نامه ای به فلیسه از او می‌پرسد:«آیا می‌توانم ببوسمت؟آن‌هم با این کاغذ؟»معلوم است که نه.پس چه می‌کند؟خودش جواب می‌دهد:«شاید هم بد نباشد پنجره را باز کنم و هوای شب را ببوسم.»
احمد اخوت

پ.ن : لطفاً کسی هم برود دم پنجره اتاقش.پنجره را باز کند.هوایش را ببوسد.به مقصد اتاق من

ه‍.ش. ۱۳۸۹ آبان ۲۸, جمعه

نامه به فلیسه

در کنارم بمان و تنهایم نگذار.و اگر یکی از دشمنان درونم چیزی مثل امروز صبح برایت نوشت باور نکن.فقط بی اعتنایی نشان بده و مستقیماً به قلب من نگاه کن.چه‌طور آدم می‌تواند امیدوار باشد که خواهد توانست کسی را با نوشته برای خودش نگه دارد؟نگه داشتن کار دست است؛ولی این دست من،دست تو را که برای زندگی‌ام حیاتی شده فقط در سه لحظه لمس کرده و نگه داشته است؛وقتی وارد اتاق شدم،هنگامی که قول سفر فلسطین را به من دادی،و وقتی من،با حماقتی که دارم،گذاشتم سوار آسانسور شوی.
با چنین وضعی آیا بوسیدن تو امکان‌پذیر است؟آیا باید کاغذ ناقابل را ببوسم؟
فرانتس کافکا

ه‍.ش. ۱۳۸۹ آبان ۲۶, چهارشنبه

زخم روح هم دکتر دارد؟



یک زمانی تقویم دیواریِ اتاقم جای روزنوشت هایم بود.یک زمانی یعنی دوران راهنمایی‌ام.پریود که میشدم علامت میزدم pr.رمزی بودمثلاً.کسی نمی‌فهمید.اگر روزی با کسی صحبت میکردم که شارژم میکرد آن روز را فلش میزدم و می‌نوشتم:امروز عالی بود.
شب‌ها بعدِ دستشویی-یا همان قبلِ خواب- ماژیک سی دی به دست به سمت کاغذ روغنیِ تقویم دیواری اتاقم می‌رفتم و شعرهایی که از بَر بودم را می‌نوشتم.بعد که سال تمام می‌شد تقویم را نگاه می‌کردم.روزهایی را میدیدم که در آن روز همه چیز عالی بود.یا همه چیز بد بود.یا چیزهایی مثل این.کنار بعضی از روزها دلیل خوب بودن و بد بودنش را نوشته بودم.و بعضی دیگر نه.و حتا گاهی کنار آن روزهایی که دلیلش را رمزی می‌نوشتم هم باز چیزی به یادم نمی‌آمد که چرا آن روز خوب بود.چه برسد به آن بی‌دلیل هایش.من همچین آدمی بودم.
تقویم دیواریِ الانِ اتاقم خالیِ خالی‌ست.خیلی وقت است که هیچ چیز را ثبت نمی‌کنم.گاهی به سرم میزند هرچیزی که در این دنیای مجازی برای خودم دست و پا کردم را هم از بین ببرم.در واقع خودم را از بین ببرم.
بگذارید راحت بگویم.من وقتی این وبلاگ را میبینم یادم می‌آید که چه‌جور آدمی هستم.برای خودم یک هویت پیدا میکنم.من از این هویتِ لعنتیِ خودم متنفرم. باید همه چیز را پاک کنم.باید همه چیز را پاک کنم.
کیا منو میشناسن؟

ه‍.ش. ۱۳۸۹ آبان ۲۴, دوشنبه

کافی‌ست دقت کنید

چشم
زیباترین و گویاترین عضو بدن انسان است.

پ.ن:در آب و خاکی که من هستم به چشم میگویند چوم.یکی از کلمه های مورد علاقه ی من است این.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ آبان ۲۲, شنبه

ای که میان جانِ من،تلقین شعرم می‌کنی


گر پاسبان گوید که هی،بر وی بریزم جام می
دربان اگر دستم کشد،من دست دربان بشکنم
چرخ ار نگردد گرد دل،از بیخ و اصلش برکنم
گردون اگر دونی کند،گردون گردان بشکنم
خوان کرم گسترده ای،مهمان خویشم برده ای
گوشم چرا مالی اگر،من گوشه ی نان بشکنم؟

مولانا

ه‍.ش. ۱۳۸۹ آبان ۲۱, جمعه

و لب‌خند میزنم به این چیزهای کوچک مرده‌گی

صبح دیرم شده بود.نه اینکه از قبل بدانم دیرم می‌شود.برنامه ریزی های من دقیق است.اما این وسط همیشه یک چیز را نمیبینم.اینکه نمیبینم مشکل از بینایی‌ام نیست.درواقع یک چیزی را این وسط حساب نمیکنم.به ریاضی‌ام برمی‌گردد؟نمیدانم.همیشه از ریاضی متنفر بودم.شاید برای همین است که همیشه یک چیز را این وسط حساب نمیکنم.آن پانزده دقیقه ای که برای تهوع‌ام هدر می‌رود را هیچوقت حساب نمیکنم و همیشه هم به خاطر این دیرم می‌شود.چون همیشه فکر میکنم شاید امروز حالم به‌هم نخورد.و می‌خورد.و پانزده دقیقه هدر می‌رود و من همیشه صبح ها دیرم می‌شود.
و اگر امروز زمانیکه گیج‌گونه به شماره های خیابان خیره مانده بودم آقای آژانسی من را به طور اتفاقی نمیدید و باز هم به طور اتفاقی مسیر مرا حدس نمیزد و از روی معرفت جلوی پایم ترمز نمیکرد مطمئناً مثل همیشه دیر می‌رسیدم.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ آبان ۱۹, چهارشنبه

زندگیِ مربوط به من-3


آبان 89-زنگ تفریح مدرسه

*در هنگام نوشیدن چای،باید رنگ آن را هم حس کرد.

عکس از فاطیما

یکی از همین خاطره‌ها



قبل از ظهر است.وسط تابستان.ییلاق
روی لبه ی تراس طبقه سوم نشسته ایم.طوریکه پاهایمان روی سقف خانه دراز شده.داریم حیاط خانه ی روبه‌رو را نگاه میکنیم.بچه ی خانه ضجه می‌زند.مادر خانه حیاط را جارو می‌کند.پدر خانه روی پله نشسته و بادام می‌خورد.البته من حواسم به حیاط نیست.به ضجه ی بچه ی خانه ی همسایه هم نیست.حواسم به صدای آزاردهنده ی برشکاری سقف خانه ی دایی این هاس.گیر دادم.الکی.هی تند تند میگویم آخه وسط تابستان هم مگه وقت اینجور کارهاس؟اصلن تو بگو آره خوب وسط هفته بیان.آخر هفته که دایی میدونست ما اینجاییم.بعد این وسط هرازگاهی برای تنوع با تعجب میگویم ولی عجب جرأتی داره ها.چطوری رو نوک سقف وایساده نگا کن.بعد او نگاهم می‌کند و میگوید چه قد غر میزنی و من با اخم میگویم دوس دارم و او بلند می‌شود و می‌گوید خیلی ارتقاعش زیاده.پایینو نگا کردم سرم بد گیج رفت.باز اخم میکنم و میگویم لوس.بلند میشوم.میرویم.

خاطره های من کسل کننده‌ است.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ آبان ۱۷, دوشنبه

ساعت 10:25 صبح دوشنبه 17 آبان

داریم داستان دیوارِ میرصادقی را میخوانیم.آفتاب است.هوا سرد است.یک صداهایی می‌آید بین جیک جیک گنجشکان و چه چه بلبل.نمیدانم.برگ های سبز رونده ای که از روی حفاظ مدرسه بالا آمده اند قرمز شدند.باد پرچم را تکان می‌دهد.دخترک دماغ عملی نوبتش شده.دارد داستان می‌خواند.چرا نوبت من نمی‌شود؟من هم می‌خواهم.من داستان‌خوانی دوست دارم.از ردیف پشت سرم شروع شده.امروز به من نمی‌رسد.
آفتاب می‌تابد وسط کله‌ام.پرچم تکان می‌خورد.برگ‌ها قرمز‌اند.دبیر نمک‌پرانی های بی‌مزه میکند.بچه‌ها الکی می‌خندند.حالم دارد بهم می‌خورد.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ آبان ۱۴, جمعه

سرد و بارونی

چن روز یا یه چند هفته ای میشه که به طرز خطرناکی بی‌حوصله‌ام.به نظرم همه چیز بیش از حد مسخره اس.به نظرم وجود خودم بیش از حد پوچِ.من.نسبت به خودم.یه چیزایی تو گلوم گیر کرده.حرف.بغض.چیزایی مثه این.اینکه مامانم اجبار داره تا ثابت کنه افسرده شدم
بیشتر اعصابمو خورد میکنه.بیشتر بی حوصله ام میکنه.اینکه دوستام ازم میپرسن مطمئنی اتفاقی نیفتده؟چی شده؟.و اینکه نمیتونم اون حسِ لعنتیو بیان کنم بیشتر اعصابمو خورد میکنه.یه سوالی گوشه ذهنم هس که اگه واقعن یه روزی من نباشم اتفاق خاصی می‌افته؟
نه.همه ی ما یه خاطره ایم.من از اون آدمام که ارزش پررنگ بودن تو خاطرِ این و اونُ ندارم.فراموش شدنی‌ام.‏
نیاز دارم که همه چیو فراموش کنم.نیاز دارم که دوباره بوجود بیام.و توان برطرف کردن این دو نیازُ ندارم.و این حس ناتوانی داره اذیتم میکنه.‏

پ.ن:وبلاگِ خودمه.دلم بخواد هرچیزی میتونم توش بنویسم.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ آبان ۱۳, پنجشنبه

مخاطب،مخاطب عزیزم


گاهی باید با دیوار ها حرف زد.باور کنید جواب میدهند.اینکه شما نمیفهمید چه میگویند بحث جداست.دلیل این نمیشود که آنها حرف نمیزنند.من خودم بارها نشستم با آن ها حرف زدم.خوب بعضی ها را باید وادار به جواب دادن کرد.اینکه زور کنی جواب بدهند.میدهند.داشتم میگفتم.من خودم بارها با ایشان حرف زدم.بعد که حرفم تمام شد روبرویشان ایستادم.یک لگد کافیست.گچی میریزد.یا تَرَکی برمیدارد.خب این ها همه نشان دهنده ی حرف است.بندگانِ خدا اینطور اظهار نظر میکنند.بعله خودم میدانم.گاهی هم میشود که نه تَرَک بردارد و نه گچی بریزد.همینطور صاف صاف در برابر شما می‌ایستند.خب معنی‌اش واضح است.یعنی نظری ندارند.
حالا اینکه شما نمیفهمید این گچ ریختن ها و این تَرَک برداشتن ها و این صاف صاف ایستادن ها یعنی چه یک مسئله ی دیگری‌ست.به دیوارها ربطی ندارد.سعی کنید مشکلتان را با خودتان حل کنید.