۱۳۸۹ آبان ۶, پنجشنبه

از جمله هدف های مهم زندگی

یک روزِ دور در آینده،میروم خارج.میگذارم شب شود.میروم در خیابان هایش.مثلاٌ آن موقع یک دوست پسر پولدار هم دارم.با او میروم خارج و میگذاریم شب شود و میرویم خیابان.بعد دوربین را میدهم به یکی.خودم در کنار دوس پسرم می‌ایستم.نمیچسبم ها.فقد می‌ایستم.طوریکه سرم نزدیک شانه اش باشد.مطمئنن بدون روسری و این ها.بعد میگویم از ما عکس بگیر.عکس که گرفت دوربین را از دستانش میقاپم میدوم سمت هتل.عکس را طوری درستش میکنم که کله ی خودم معلوم باشد فقد.با شانه ی او.که یعنی پسری در کنارم ایستاده.شب است.حجاب ندارم که یعنی در خارجم.قدم بعدی گذاشتن آن عکس در آواتارم است.
آدمم.از سنگ که نیستم.یک چیزهایی میبینم.خب دلم میخواهد یکهو

خواب زمستانی

گوش می‌دهم.صدای در می‌آید،صدای پا،صدای حرف پشت پنجره.شاید یک نفر به دیدنم آمده.دنبال عصایم می‌گردم،دنبال کفش هایم،دنبال عینکم.کی یاد من کرده؟کی؟مهم نیست.اصلاٌ مهم نیست.حتا اگر غریبه ای باشد که اشتباهی آمده راهش می‌دهم و امشب نگه‌اش می‌دارم.
گلی ترقی

۱۳۸۹ آبان ۴, سه‌شنبه

۱۳۸۹ مهر ۳۰, جمعه

خاطرم رنجیده است.

دلم میخواس که میشد الان
همه ی آدمای تو گوشیمو پاک کنم.همه اسمسارو.
همه ی کتابامو بسوزونم.همه ی این ورق پاره ها رو بریزم دور.
لباسامو.دونه دونه هاشو.با همه ی خاطراتشون بندازم دور.
دلم میخواس شب از نیمه که میگذش.یه زندگی نو رو شروع میکردم.بدون هیچکدوم از آدمای زندگی قبلیم.
یه رنجی هس که آزارم میده.بد.
کسی نیست که بفهمه...
من،سرد است.

۱۳۸۹ مهر ۲۹, پنجشنبه

۱۳۸۹ مهر ۲۸, چهارشنبه

از مو که حرف میزنم،از چه حرف میزنم !!

خانوم آرایشگر وقتی داشت موهایم را میبرید گفت احساس سبکی داری نه؟گفتم آره.
چند روزی بود سردرد شدیدی داشتم.همش حس میکردم علت سردردم میتواند موهای بلندم باشد.میدانم احساس چرتی بود.اما به هر حال هرچه بود بهانه خوبی بود برای کوتاه کردن موهایم.کوتاهِ کوتاهِ کوتاه.
هی میروم جلوی آینه.لبخند میزنم و میگویم بح بح :)
از ظهر تا الان مادرم پنج بار گفته همه چیز دختر به موهایش است.مو نداشته باشد،انگار هیچی ندارد.یکبار دیگر این را بگوید به نشانه اعتراض از خانه میزنم بیرون !

۱۳۸۹ مهر ۲۷, سه‌شنبه

بی بال و پر

ظهور روح هم معمولاٌ برای افرادی اتفاق می‌افتد که از مرگِ نامتعارفی رنج برده اند.مثلاٌ آموس دابز به مرگی مرموز مرده بود؛دهقانی تصادفاٌ او را همراهِ چند تا شلغم خاک کرده بود!
وودی آلن

۱۳۸۹ مهر ۲۲, پنجشنبه

لذت زندگی در خود

لذت بخش ترین لحظات برای من-یک دختر هفده ساله-مطمئنن این است که پایم را بیندازم روی میز.عینکم را به جای چشم روی سرم بگذارم.لیوان چای در دست راستم باشد.کتاب هم دست چپم.یک پیش دستی پر از تنقلات هم باشد تنگش.و زندگی یعنی همین :)

۱۳۸۹ مهر ۲۰, سه‌شنبه

نامه-4

یک روز،نامه ای خواهم نوشت به مقصدی نامعلوم.اینکه چه بنویسم نمیدانم.فک کنم هر چه باشد بیش از دو سه جمله نشود.اما نه اینکه از کاغذ کوچک استفاده کنم.نه.کاغذ بزرگ.از وسط شروع نمیکنم.از همان خط اول.بعد اسمم را بصورت حرف اول مینویسم یک امضا میزنم زیرش.عین آدم پشت پاکت مینویسم که این کار هیچ دلیل خاصی ندارد.و فقط برای تجربه کردن یک حس است که نامی برایش نیست.نه قصد مرموز بازی دارم نه چیزی.میدانم که اینطور نمیشود پست کرد و فلان.مثلاٌ این همه دوست و آشنا.یکبار که گذرم افتاد به دورترینشان نامه را از لای در می‌اندازم داخل.حتی اینطوری میشود بعد ها در حاشیه حرفهایش فهمید که نظرش در مورد آن نامه چه بوده.چه فکری میکند و این ها.اصلاٌ به دستش رسید یا گم شد؟این ها را میشود در حاشیه حرفهایش فهمید.او میگوید و تو مثلاٌ قیافه ات را تعجب زده نشان میدهی حتی شاید آخرش بگویی چه آدم های مریضی.و بعد او نداند که تویی !

۱۳۸۹ مهر ۱۹, دوشنبه

درخت خرمالوی همسایه


اینکه نیمکت من در کلاس کنار تراس است را قبلاٌ هم گفتم.درخت خرمالوی همسایه تا هفته ی پیش هم کال بود.امروز خرمالو ها نارنجی شده بودند.یعنی خرمالوی درخت همسایه رسیده.چند شاخه هم از لا‌به‌لای حفاظ مدرسه آمده داخل حیاط و ... :)

۱۳۸۹ مهر ۱۵, پنجشنبه

طاهره،طاهره ی عزیزم-3

مدت 10 روز است که منتظرم زیرا نامه‌ات را ده روز قبل گرفتم و این امیدواری در من پیدا شده که هر روز منتظر باشم.
تاریخ:30/11/40
غلامحسین ساعدی

طاهره،طاهره ی عزیزم-2

امشب پاس‌ام.و میدانم سه ساعت تمام نصفه شب همه اش را با تو خواهم بود.خیال تو را نمیتوانم از خودم دور کنم و وضع روحی ام در حال متلاشی شدن است،از تو خواهش میکنم شب های جمعه شمعی روشن کنی،در پیر همان جایی که سابق شمع روشن میکردیم مرا دعا کن،مرا دعا کن تا از این دنیای تاریک خلاص بشوم.‏
مرا دعا کن تا هرچه زودتر رها شوم و به نزدت برگردم.‏
مرا دعا کن از این تنهایی کشنده و خطرناک راحت و آسوده شوم.‏
تاریخ : 6/12/40
غلامحسین ساعدی
نظر اینجانب: التماسی که تو لابه‌لای این کلمات هست اونقد شدیدِ که هنوز بعد از پنجاه سال تازگی خودشو داره.‏

۱۳۸۹ مهر ۱۳, سه‌شنبه

آهنگ بد موقعی تمام شد.

نشسته بودم روی صندلی.میچرخید و میچرخیدم.یک دستم لیوان چای بود و دست دیگرم کتاب.تازه گرفته بودم.امروز غروب.تازگی ها مقدمه ها را هم میخوانم.چون صهبا میخواند.از مقدمه ها بیشتر از متن کتاب تعریف میکند.یا نقد میکند.منم تقلید میکنم.به همین سادگی.
نشسته بودم روی صندلی.میچرخید و میچرخیدم.پنجره بسته بود.اما صدا آمد:
منو ببخش اگه هنوز دلواپسم اگه هنوز میخوام...*
پسر همسایه با آهنگ میخواند.خیلی بلند میخواند.لیوان چای به دست رفتم پنجره را باز کردم و زیر پنجره نشستم.میخواستم بخواند و بشنوم.لیوان چای در دستم بود.غوز کرده بودم.انگشت اشاره ام را دور لیوان میچرخاندم.به یک نقطه آن ته تها خیره شده بودم.داشت میخواند.صدایش سوز داشت.آنقدر که داشت کم کم بغضم باز میشد.داشت میخواند.داشت بغضم باز میشد.با سوز میخواند.من حواسم بود.به یک نقطه نامعلوم خیره شده بودم.حواسم بود.داشت بغضم باز میشد
ایکاش هیچوقت آهنگ تمام نمی‌شد.
*آهنگ را تا به حال نشنیده بودم.نمیدانم چیست و از کیست.احتمالاٌ غلط دار نوشته ام.

۱۳۸۹ مهر ۱۲, دوشنبه

طاهره،طاهره ی عزیزم

...اگر نمیشناسی که سعی کن بشناسی.این هم برای خودت و هم برای من ضروری است.شاید وقتی مرا شناختی از ریخت و قیافه ی من بدت بیاید و تف کنی به صورت ام.من یک دفعه راحت میشوم.با زور به کسی نمیشود قبولاند که بیا مرا دوست بدار.*

غلامحسین ساعدی

* رونوشت به خودم

۱۳۸۹ مهر ۱۱, یکشنبه

موسیقی آب گرم-3

-یعنی میخوای بگی تو برای اون پنجاه دختر کوچولویی که توی آتیش سوخته‌ان احساس تاسف نکردی؟اون ها از پنجره آویزون شده بودند و جیغ میزدند.
-آره.ولی این فقط یه خبر توی یه صفحه از روزنامه بود.من واقعاٌ هیچ احساسی بهم دست نداد.فقط ورق زدم و رفتم صفحه ی بعد.
چارلز بوکفسکی