۱۳۸۹ مهر ۸, پنجشنبه

مخاطب دارد.

لذت خواندن کتابی که تا چند روز پیش دست کسی دیگر بود و حالا برایت با عنوان یادگاری فرستاده تا بخوانی.کتابی که خودش مدتها پیش خریده بود و بار ها خوانده بود.دست خودم نیست!وقتی ورق میزنم و میروم صفحه ی بعد به جای اینکه به این فکر کنم ادامه ی کتاب چیست به این فکر میکنم دستی جز دست من مدتی قبل این ورق ها را دست زده و برگردانده و خوانده.مزه میدهد.خیلی.وصف نشدنی است.

موسیقی آب گرم-2

عشق از آن ماست
زندگی از آن ماست
خورشید سگ ماست و قلاده اش در دست ما
هیچ چیز نمیتواند شکستمان دهد.

چارلز بوکفسکی

نظر اینجانب:بح بح :)

۱۳۸۹ مهر ۵, دوشنبه

خسته نمی‌شوم

کلاس جدیدم در مدرسه ی جدیدم منظره ی زیبایی دارد.خیلی زیبا.نیمکت من کنار در تراس است.یعنی کنار من یک دیوار نیست.بلکه در کشویی شیشه ای است که همیشه آن را باز میگذارم.لذت عجیبی است و گمان نکنم هیچکدامتان همچین حسی را تجربه کرده باشید.سر کلاس همانطور که روی نیمکت نشستید و حرفهای دبیر را گوش میدهید پاهایتان بیرون کلاس است.یعنی هم هستید هم نیستید.یعنی مجبور نیستید که فقط قیافه کسل کننده دبیر را تحمل کنید.میتوانی هروقت دلت خواست سرت را کج کنی و بیرون را نگاه کنی.میتوانی اگر خسته شدی پاهایت را به سمت بیرون دراز کنی.میتوانی اگر باران آمد دستت را دراز کنی و قطراتش را حس کنی.همانطور که در کلاسی.به قول فاطیما،جان میدهد برای فانتزی های ذهن درگیرمان.
حس خوبی است.از دست نمیدهم.

۱۳۸۹ مهر ۴, یکشنبه

عروس خانوم عفیفن

از جمله چیزایی که هیچوخ نمیتونم درک کنم.واقعن از درک کردنشون عاجزم این دخترایی که تو باشگا قسمت رختکن با اینکه خلوته اما میرن یه گوشه تاریک و دنج لباسشونو عوض میکنن.اصن این شدت شرم و حیا حال منو بد میکنه.جَم کنین بابا

۱۳۸۹ مهر ۲, جمعه

آب را محکم تر قورت میدهم تا شاید همراهش آن چیز نیم زنده ی مغشوش* که در گلویم گیر کرده برود پایین

*فروغ فرخزاد

دسته بندی شده در:کار های روزمره

جای رژلب قهوه ای روی لبه لیوان چای را با نوک انگشت اشاره ی دست راستش پاک میکند.

حافظ

کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد
یک نکته از این معنی گفتیم و همین باشد

:خب؟
:خب.

۱۳۸۹ شهریور ۳۱, چهارشنبه

پاییز مبارک :)

خیزید و خز آرید که هنگام خزان است
باد خنک از جانب خوارزم وزان است
من عاشق این شعر بودم که فقط همین یه بیتشو حفظم.فک کنم از منوچهری هستش.برای تاریخ ادبیات پارسال بود.
همین دیگه :)

۱۳۸۹ شهریور ۲۸, یکشنبه

نوای اسرار آمیز

زنورکو:برای خواننده،یک نویسنده همه محاسن عالَم رو داره.هروقت به یک نمایشگاه کتاب میرفتم همه غش و ضعف میکردن انگار خواننده موزیک راکم.حساب زن هایی که تن و زندگیشونو میخواستن بهم بدن از دستم در رفته.
لارسن:عجب!و بعد؟
زنورکو:تنشونو می گرفتم،زندگیشونو برای خودشون میذاشتم.(با خنده).وقتی جوون بودم خیلی زود رفتم تو کار زن های شوهر دار،واسه این که راحت باشم:این کار آدم رو از احساسات حفظ میکنه.
اریک-امانوئل اشمیت

نوای اسرار آمیز

لارسن:چند وقته که تو این جزیره زندگی می‌کنین؟
زنورکو:ده سالی میشه.
لارسن:حوصله تون سر نمیره؟
زنورکو:(با سادگی)-در محضر خودم؟هرگز.
لارسن:(با کمی ریشخند)-خسته کننده نیست آدم با یک نابغه زندگی کنه؟
زنورکو:نه به اندازه زندگی با یک احمق(به خلیج نگاه می‌کند).
اریک-امانوئل اشمیت

نوای اسرار آمیز

لارسن:و حالا این که همه یکصدا این بیست و یکیمین کتابتونو شاهکار شناختن چه تأثیری در شما داره؟
زنورکو:(به سادگی)-برای بقیه کتابام تأسف میخورم.
اریک-امانوئل اشمیت

دختره ی فسقلی

بزرگ شم برم دانشگا

از ته بخوانیم

برطرفم را نیاز کنید.

بازخوانی-2

از چشم هایم افتادی.
درست مثل همان اشکی که می‌آید.می‌ماند.
سنگینی می‌کند.می‌لغزد.می‌چکد.
می‌افتد.
محو می‌شود.
خرداد 89

۱۳۸۹ شهریور ۲۷, شنبه

دخترک دیوانه

جنازه ی او را در فلان تاریخ در فلان روز در فلان جا پیدا کردند.
زیر پل با چشمان باز مرده بود.اما با چشمان بسته پیدایش کردند.
بعدها کسی علت آن را نفهمید.چون اساسن کسی متوجه این موضوع نشده بود.

۱۳۸۹ شهریور ۲۶, جمعه

بعد من الان حوصله ام سر رفته.
برای وقت پرکنی رفتم حموم.لباس دوس داشتنیمو پوشیدم.شام حاضر کردم*.بعد اومدم نشستم جلو آینه آهنگ گذاشتم.باهاش خوندم و رقصیدم و آرایش کردم.هیچ کتاب نخونده ای هم نیس.ینی هست.دو تا کتاب نصفه خونده هس.که من حال ندارم اونارو تموم کنم.اصلن بعضی کتابارو نباس یه شبه خوند.باید بذاری یه دوره طولانی کشش بدی.تو روزای مختلف حالتای مختلف بخونیش.اونطوری بهتر میفهمی.خلاصه اینکه من الان حوصله ام سر رفته.بله سر رفته.حسابی
*نیمرو و نون کهنه و چای تلخ.همین !
تا تو نگاه میکنی کار من قار کردن است.

ییلاق-تابستان 89






خبر داری

شلوار من زیر درخت آلبالو گم شده.

۱۳۸۹ شهریور ۲۵, پنجشنبه

کتابخوانی

من بلند بلند کتاب میخوانم.اصلن از اولش هم همین عادتم بود.از همان اول سواد دار شدنم.حتا دم ظهر که همه خواب بودن.من کنار مامان دراز میکشیدم.آن کتاب داستان های مربعی که وسطش عکس داشت و کنارش عکس کوچکتر و زیرش چند خط نوشته.بلند بلند میخواندم.بلاخره را میخواندم بالا خره.بلند بلند.بعد ازم خواستند در دلم بخوانم.یواش یواش بخوانم.پچ پچ کنم و بخوانم.گفتم چشم.عادتم را تغییر دادم.یواش یواش خواندم.
تا چند وقت پیش.نمیدانم چه شد دقیقن.همینقد یادم است که داشتم رونوشت بدون اصل را میخواندم.رو تخت دمر دراز کشیده بودم.پاهایم رو بالش بود.پتو را انداخته بودم رو زمین.دامنم یه خورده آمده بود بالا.یه قسمتی از کتاب را خواندم.خیلی خوشم آمد.نیشم باز شد.دوباره همان قسمت را بلند بلند خواندم.نشستم وسط تخت.دامنم را مرتب کردم.بالش را گذاشتم روی پاهایم.کتاب را گرفتم دست.طوریکه انگشت شستم وسط کتاب مانده بود.شروع کردم بلند بلند خواندن.لعنتی طول میکشید.یه کتاب حدودن صد صفحه ای بیش از دو هفته طول کشید.دیگر آن اواخر تند تند تو دلم میخواندم.حوصله ام سر رفته بود.اینکه تنها تنها بشینی و یک کتاب را بلند بلند بخوانی حوصله ات سر میرود.مزه اش به جمع است.
الان فقط قسمت های خوب کتاب را بلند بلند میخوانم.آن قسمت هایی که از شدت زیبایی نیش آدم را باز میکنند.آن قسمت هایی که آدم را مبهوت میکند.فقط همان ها را.همین هم خوب است.

۱۳۸۹ شهریور ۲۴, چهارشنبه

شاخ

لبِ مرزی بود.خودش هم نمیدانست کجایی باید باشد.فقط خانه شان افتاده بود آن طرف مرز،همین.همین هم کافی بود دشمن مان باشد.
پیمان هوشمندزاده

۱۳۸۹ شهریور ۲۳, سه‌شنبه

ده-2

-به همین راحتی داره به یکی دیگه فکر میکنه؟
+نمیدونم براش راحت بوده یا نه.اما داره به یکی دیگه فکر میکنه

ده-1

-ما اصلن اومدیم که از دست بدیم.ما اومدیم به دست بیاریم از دست بدیم.به دست بیاریم از دست بدیم.چرا نمیخوای از دست بدی؟بذار از دست بدی.اینم تجربه کن
+تجربه،همش تجربه
-آره.همش تجربه مگه چیه؟همینه.

۱۳۸۹ شهریور ۲۲, دوشنبه

دخترک دیوانه

او
شب ها عروسکش را محکم در آغوش میکشید
سرتا پایش را تند تند بوسه باران میکرد
زیر لب مدام زمزمه میکرد:عزیزم،عزیزم

در حالیکه حتا نمیدانست مخاطبش کیست.

مسخ

صدای بستن در نیامد.حتما در را باز گذاشته بودند.درست مثل تمام خانه هایی که مصیبتی عظیم در آنها رخ داده است.

کافکا

در فیلم زنان بدون مردان

چرا زرین-دخترک نجیب خانه- آنقدر شدید لاغر است؟؟چرا چرا

روح دوزخی

بده موهایت را باد شانه کند.خوب؟

۱۳۸۹ شهریور ۲۰, شنبه

بویِ ماهِ مدرسه


دوباره من و نس و فاطیما.با هم رو یه نیمکت.
چایی خوردنامون تو زنگ تفریح،نقشه زجرکش کردن دبیرا موقع امتحان،عکس گرفتنای دزدکیمون از دبیرا موقع درس دادن.خفه کردن خنده هامون موقع سوتی دادن دبیر.و بقیه چیزا
دلم واسه همه چیز مدرسه تنگ شده.

۱۳۸۹ شهریور ۱۹, جمعه

کافه موکا-2

یکبار از همان بارهایی که تنهایی میرفتم کافه نزدیک خانه مان.
رفتم داخل و نشستم.این کافه-کافه موکا- بسیار کوچک است.فقط سه میز دارد.یک میز دو نفره،یک میز سه نفره و یک میز چهار نفره.رفتم داخل و نشستم.میز دونفره پر بود.میز سه نفره خالی بود.اما من رفتم روی میز چهار نفره نشستم.کیفم را گذاشتم صندلی بغل.انگار که تنهایی تاکسی بگیری و بگویی پشت دونفر.بعد بلند شدم و رفتم جلوی پیشخوان.سرم را نزدیک صورت خانوم کافه چی بردم.دلم میخواست بصورت محرمانه سفارش خود را بدهم.یا شاید نمیخواستم سکوت کافه را بهم بزنم.درست یادم نیست.قضیه مربوط به دو ماه پیش است.همانطور پچ پچ کنان سفارش همیشگی ام را دادم.اما خانوم کافه چی بلند گفت شکلاتی؟میبرین؟ آروم گفتم شکلاتی.میمونم.رفتم رو میز چهار نفره ی خودم نشستم.گوشی را به بهانه اینکه ساعت چند است چک کردم-مبادا کسی زنگ زده باشد و من جواب نداده باشم-.یکی نبود که بگوید اگر میخواستی ساعت را ببینی کافی بود مچ دست چپت را نگاه کنی نه گوشی را.
بعد یک پسرک همراه دوست دخترش آمدند و روی میز سه نفره نشستند.از آن لحظه به بعد.یعنی در تمام مدتی که داشتم نوشیدنی ام را مینوشیدم و ساعت را چک میکردم و دزدکی به صحبت هایی که از طرف میز دو نفره و میز سه نفره به گوشم میرسید،گوش میدادم همش دلم میخواست که الان در باز شود و الزامن یک مرد موقر داخل بیاید.ببیند جا نیست.با تردید به من نگاه کند که یعنی میشود اینجا بنشینم؟و من با سر بگویم موردی ندارد.برود سفارش بدهد.بیاید روی صندلی کناری یا روبرویی بشیند.حتا با من یک کلمه حرف هم نزند.فقط بیاید کنارم بنشیند.و بعد که نوشیدنی ام تمام شد بروم حساب کنم.بعد کیفم را از روی صندلی بردارم.با تکان دادن سرم با مرد خدافظی کنم.او حواسش نباشد.جوابم را ندهد.و من بروم.

۱۳۸۹ شهریور ۱۷, چهارشنبه

لچک به سر

خیلی چیزا فرق کرده خانوم جون.دیگه هیچ چیز مثه قدیما نیس.الان دیگه به پسخونه میگن باجه ی پستی.به عکاسخونه میگن آتلیه عکاسی.به قهوه‌خونه میگن کافه.تنها بری گم میشیا

ابر پربارم،نبارم هیچ هیچ*

میخواهم یکبار که یک نفر در حال صحبت با من است یکهو بی دلیل وسط حرفهایش بلند شوم و از اتاق بروم بیرون.میخواهم دهانش نیمه باز بماند.میخواهم مات شود.مبهوت شود و بماند.از اتاق بروم بیرون و مثلن در تراس را باز کنم.شب باشد.من به در تکیه بدهم و خیابان خلوت شب را ببینم.که هر از گاهی یک ماشین ویراژ کنان از آن میگذرد و من بخواهم کنجکاو شوم که داخل آن ماشین چه کسانی هستند.آنقدر کنجکاو که روی نوک پا بایستم و تا ته خیابان را نگاه کنم که حداقل چند کله از پشت سایه میزند.شاید بتوان حدس زد.
بعد خودم را از لبه تراس آویزان کنم.یعنی از لبه ی تراس دولا شم.آنقدر تا شوم که بتوانم تراس طبقه پایینی را ببینم.از تراس یک خانه میشود حدس زد خانوم خانه باسلیقه است یا نه.همسایه طبقه پایینی ما تراس سمت خیابانش تمیز است.برق میزند.کلی گلدان های رنگی گذاشته است.-بعد ها ماهم ازشان تقلید کردیم اما حالا همه ی گلها خشک شده اند و مجبور شدیم بذاریم دم در خانه تا رفتگر ببرد-اما تراس آنوریشان یعنی تراس سمت کوچه پشتی وحشتناک است.لابد فکر میکنند آن کوچه پشتی که دید ندارد چرا باید وقت گذاشتُ تمیز کرد.خبر ندارند یکی از تفریحات من آویزان شدن از تراس است.نمیدانند آمار تراسشان را خوب دارم.سرامیک سفید کف زمین از شدت گرد و خاک به رنگ سیاه در آمده.طشت های پلاستیکی گنده چندتا چندتا روی هم تلنبار شده است.باید دولا شوی و ببینی.
نویسنده در اینجا نفسی تازه میکند و به زمین خیره میشود.
*عنوان مصرعی از شعر قیصر امین پور.

۱۳۸۹ شهریور ۱۶, سه‌شنبه

من و مامان-1

سر میز افطار بودیم.من و مامان.جز سکوت،صدای تلویزیون هم بود.خواستم حرفی زده باشم.گفتم مثینکه فردا آخرین قسمتشه.مامانم گفت اوهوم.یه خورده بعد گفت این افطار بهم خیلی چسبید چون تو کنارم بودی.گفتم اوهوم.تو تموم مدتی که لقمه نون و شامیمو میجوییدم هی داشتم زور میزدم تا یه حرفی بیاد تو ذهنم.همه حرفایی که آخر هفته با دختر عمه هام زدمُ مرور کردم.همه ی حرفایی که تو این چن روزه با دوستام گفتمُ مرور کردم.حتا تو شام دیشب هم هیچ اتفاق خاصی نیفتاده بود که واسه مامان تعریف کنم...
چاییشو برداشت و رفت نشست رو کاناپه تا راحت تر سریالُ ببینه.

خاطره ی اولین نامه

امروز نامه نوشتم.باید ببرم بدم پستخونه.همیشه دوس داشتم واسه یه بارم که شده این کارُ بکنم.حس خوبی دارم.

عشق هم شاید...

درد،حرف نیست
درد،نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟

قیصر امین پور

بازخوانی-1

...آسمان مهتابی شب!نه رنگش را میپذیرم و نه آرایشش را.زمین تو ونگاه ماه و خورشید به من میگویند ما جایمان درست است و این شما آدمیان نابجا هستید که دور ما میچرخید و گره ی کور این کلاف سردرگم را کورتر میکنید.و این مرا از امید زندگی کردن!از امید خوب زندگی کردن خلاص میکند...

88.3.17

۱۳۸۹ شهریور ۱۴, یکشنبه

فانتزی ها

فک کن
فامیلیش بود عشقباز
بهش میگفتن آقای عشقباز !

ویرونه

هر کسی
بهتر از هیچکسه.
تو این گرگ و میش بی حاصل
حتا مار
که وحشتو رو زمین میپیچونه و می غلتونه
به ز هیچکیه
تو این
سرزمین غمزده.

لنگستون هیوز./احمد شاملو

شدنیه

تازگی ها دارم تمرین میکنم که وقتی یه نفر چرت و پرت میگه تو چشاش زل بزنم و بگم داری چرت و پرت میگی.

:)

یکی میگفت لذت بخش ترین مکالمه بین یه دختر و یه پسر همجنسگرا اینه که میتونن دوتایی راجع به یه پسر نظر بدن.