ه‍.ش. ۱۳۸۹ شهریور ۹, سه‌شنبه

از چخوف به اُلگا کنیپر

...من به میرهولد نوشتم و در نامه او را متقاعد کردم که در به تصویر کشاندن یک شخص عصبی،خشن نباشد.اکثریت مردم عصبی هستند،اکثریت رنج میبرند.اقلیت است که درد شدید را احساس میکند.ولی کجا،در خیابان یا خانه کسی را دیده اید که در حالی که جست و خیز میکند و غرق در خیالات است سرش را بین دو دست بگیرد.
رنج را باید همانطور که در زندگی بیان میشود بیان کرد.یعنی نه با حرکات دست و پا بلکه با آهنگ صدا و نگاه،نه با ایماء و اشاره بلکه با ظرافت.
2 ژانویه 1900،یالتا

نظریه

اولین دیدار خیلی هم معمولی و عادیه.به نظر من همه چی از دومین دیدار لعنتی شروع میشه.

از چخوف به اُلگا کنیپر

دستتان را میفشارم و میبوسم.سلامت،شاد و خوشبخت باشید.کار کنید.در جست و خیز باشید،دلربایی کنید،آواز بخوانید و اگر ممکن است این نویسنده ناچیز را که از ارادتمندان مخلص شماست فراموش نکنید.
دست شما را محکم،محکم میبوسم!!
چخوف کاملا ارادمتند شما
9 سپتامبر 1899،یالتا

مثل اُلگا

من دلم میخواهد بعد ها برای مردی نامه بنویسم و در آن،مرد را با نام و نام خانوادگی اش مورد خطاب قرار دهم و از او چیزی بخواهم.مثلا:ریکا ابراهیمی،ایکاش شما به اینجا می آمدید.
و بعد صمیمانه به نامه ی خودم ادامه بدهم.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ شهریور ۷, یکشنبه

ارواح دوزخی

یکی از آموزه های قدیس آوگوستینوس که کلیسا هیچگاه رسما نپذیرفت ولی پیامد های بلند مدت و از بسیاری جهات اندوه بار داشت اصل تقدیر ازلی او بود.به موجب این عقیده بشر نمیتواند با اعمال اراده خود مستقل از اراده خدا نجات یابد و برای رستگاری نیازمند مداخله و فیض الهی است.ارواحی که به جهنم میروند آنهایی هستند که خداوند به نفع آنها مداخله نمیکند.پس لعنت شدگان،طبق مشیت خدا لعنت شده اند.این آموزه در قرن های بعد وسیله توجیه سوزاندن و شکنجه بسیاری از مرتدان گردید.
براین مگی

ه‍.ش. ۱۳۸۹ شهریور ۳, چهارشنبه

خسته ام .

چسب نواری را میکنید.میچسبانید به سرانگشتتان.با او بازی میکند.آنقدر که اثر انگشتتان روی چسب نواری پر شود.آنقدر که چسب دیگر نچسبد.
یک جورهایی این به من ربط دارد.

بوف تنهایی من

برای نوشتن کوچکترین احساسات یاکوچکترین خیال گذرنده ای ، باید سرتاسر زندگانی ام خودم را شرح بدهم و این ممکن نیست.

صادق هدایت

آن روزهای خوب که دیدیم خواب بود

من دوتا گوش دراز دارم. نگا کن

ه‍.ش. ۱۳۸۹ شهریور ۲, سه‌شنبه

خانوم محمودی

من از معلم سوم دبستانم متنفرم.اسمش را خوب یادم است.خانوم محمودی.خیله خوب.حرفم راپس میگیرم.اسمش راخوب یادم نیست.شاید اسمش خانوم محمدی بود.به هر حال.از او متنفرم.شاید از شانسش بود.یک سری اتفاق ها در سوم دبستان برایم افتاد که خوب باعث شد من از معلم سوم دبستانم متنفر شوم.مهمترینش هم آن جدول ضرب کوفتی بود.من هم از ریاضی متنفررر.خلاصه من روزی توانستم جدول ضرب را از حفظ بگویم که روزهای پایانی پنجم دبستان را میگذراندم.اتفاق بعدی که مهمتر از اول است پریود شدنم بود.برای اولین بار.سر کلاس بودیم و من گفتم میخوام برم پایین.پایین همان دسشویی بود.رفتم پایین.آمدم بالا.چند دقیقه بعد دوباره گفتم میخوام برم پایین.نگاهم کرد و گفت برو.رفتم.آمدم.نشستم.باز گفتم میشود برم پایین؟؟نگاهم کرد.مکث کرد.گوشه لبش رفت بالا.ینی نیشخند زد.با یک نگاه معنی دار گفت برو.آن نگاه معنی دار فقط برای من یک معنی داشت.آن هم اینکه اسهال شدی؟؟ احساس میکردم همه ی کلاس دارد نگاهم میکند.دوییدم رفتم پایین.وقتی آمدم بالا.وقتی رفتم کلاس.احساس میکردم همه ی بچه ها دارند مرا نگاه میکنند.ازش متنفرم!!!اتفاق بعدی این بود که از تلویزیون آمدند و خواستند ما بچه فسقلی ها جلوی دوربین جوک تعریف کنیم.آمدند کلاس ما.خانوم محمودی من را پیشنهاد دادند.نه یکبار هاا.چند بار.خوب صدایش تو گوشم است که میگفت گلکو.بذارید گلکو جوک تعریف کنه.با ناز حرف میزنه جوک تعریف کردنش جالبه.برای بچه ی خجالتی مثل من این یه عذاب بود.میفهمی خانوم محمودی ؟؟ازت متنفرم.با اون جزوه های مزخرف درس علومت.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ شهریور ۱, دوشنبه

گریه ام بر سمن و سنبل و نسرین آمد

چشام میسوزه.میسوزه.میفمی؟اشک میاد ازش.گریه ندارماا.اما چشام حساسه.حساس.میفمی؟؟

بدون سانسور-2

تو رختکن باشگا بودم.لختِ لخت.داشتم لباس عوض میکردم.بعد یه دختره دیگه اومد.به طرز جالبی خیره نگام کرد.اصلن حواسش نبوداا.برگشتم سمتش فوری روشو برگردوند گفت ببخشید!!خندیدم گفتم نه بابا راحت باش اونم خندید و خلاصه...

بزرگ که شدم


از نامه های سهراب سپهری

این سوسک های پدرسگ هم که مرا راحت نمیگذارند.تا میروم آشپزخانه و چراغ را روشن میکنم،همه در میروند.مرا میشناسند.همه به هم میگویند فلانی آمد.یکی از بشقاب میپرد پایین و یکی از روی قوطی نمک.و همه با هم در میروند.انگار میگویند یک،دو،سه بعد در یک آن فرار میکنند.میترسم تمام نقاشی های مرا بخورند...
از نامه های سهراب سپهری-در نیویورک-به خواهرش پریدخت سپهری

خاطره دلبرکان غمگین من

در آن لحظه ملتفت شدم یکی از جذابیت های سالخوردگی این است که دوستان مونث جوان،چون ما را از رده خارج و کبریت بی خطر میدانند،خود را مجاز به شوخی های تحریک آمیز میکنند.

گابریل گارسیا مارکز

خاطره دلبرکان غمگین من

یادم می‌آید در آماکای* راهرو لمیده بودم و داشتم رمان زن آندلسی سرزنده را میخواندم و تصادفا او-دامیانای باوفا-را خمیده بر طشت رختشویی دیدم.ماجرا از همان جا شروع شد و سال ها ادامه داشت.
گابریل گارسیا مارکز
*نوعی نئنو

ه‍.ش. ۱۳۸۹ مرداد ۳۱, یکشنبه

فیه ما فیه

خوی من به گونه ای است که دوست ندارم هیچکس از دست من دل آزرده شود.گاه پیش می‌آید کسانی در گرماگرم سماع،دست افشان و پای کوبان خود را به من میکوبند و یارانم آن ها را از من دور میکنند،اما من از این کار خرسندم.صدبار گفته ام که دوست ندارم به خاطر من به کسی سخنی درشت بگویند.آخر من دل‌نازکم.آنقدر دل‌نازک که برای دل کسانی که پیش من می‌آیند،شعر میگویم،زیرا میخواهم با این شعر ها سرگرم شوند و دلشان از بار غم و اندوه سبک شود.اگرنه،شعر کجا و من کجا؟!
مولانا

فیه ما فیه

تن تو اسب توست.اسبی بر سر آخور دنیا.خوراک این اسب که خوراک تو نیست.

مولانا

پنج نفری که در بهشت ملاقات می‌کنید

مارگریت همانطور که به دختران بیکینی پوش کنار دریا نگاه میکرد به ادی گفت که هرگز انقدر بی‌پروا نبوده که چنین لباسهایی بپوشد.و ادی به او گفت پس این دختران خیلی شانس آوردند،چون اگر تو چنین کاری میکردی دیگر کسی به آنها نگاه نمیکرد.مارگریت در میانه چهل و پنجاه سالگی چاق تر از قبل شده بود و اطراف چشم هایش هم چین و چروک افتاده بود.اما بسیار خوشحال شد و در حالیکه به بینی کج و چانه پهن ادی نگاه میکرد از او تشکر کرد.
میچ آلبوم

بدون سانسور-1

برام مهم نیس چه برداشتی میکنین از ان حرفم.

اما خیلی دوس داشتم که یه دوست همجنسگرا داشته باشم.پسر منظورمه ها.به نظرم باید جالب باشه

ه‍.ش. ۱۳۸۹ مرداد ۲۷, چهارشنبه

مریض بودم؟

الان که فک میکنم میبینم عجب دروغای شاخ داری میگفتم.بعد اون دوستم اصلن نمیفهمید؟مطمئنم باور میکرد.اما چون بچه بودیم زود یادمون میرفت.چی گفتیم.چرا گفتیم.خوب دروغامو یادمه.آخه میدونی دروغاییم بود که توش هیچ منفعتی برام نداشت.یا اینکه منو از یه مخمصه در بیاره.در واقع به جور داستان سرایی بود.
وقتی 8 سالم بود.درس یادمه.دوم دبستان.8 سالم بود.دوستم چسبیده بود به نرده های راه پله مدرسه و پاشو آویزون کرده بود.منم از اینور تکیمو داده بودم به نرده ها.دوتاییمون موهامونو مدل سیبِل زده بودیم.مدلش اینطوری بود که موهامونو کوتاه کرده بودیم.نه پسرونه ها.بلند تر از پسرونه اما کوتاه بود.بعدش جلوشو سیخ میدادیم بالا بغلشم به مدل دم خط میچسبوندیم به دم گوشمون.با ژل!آره اونجا بودیم که من بهش گفتم میدونستی من یه خواهر داشتم؟قبل از من به دنیا اومده بود.دوستم سرشو بلند کرد و نگام کرد.خوووب یادمه.یه طوریکه انگار منتظره بقیه حرفامه.منم ادامه دادم:اما تو دریا غرق شد.یه خال مشکی گرد گوشه لبش داشت-آخه اون موقع من با مداد چشم گوشه لبم خال میذاشتم-واسه همینه که من گاهی گوشه لبم خال میذارم.دوستم بلند شد و فک کنم بوسم کرد یا یه چیز گفت که خوب یادم نیس.
یکی دو سال بعدش.ظهر بود.اون موقع خونه ی خیابون لاکانی بودیم.اون خونه دو طبقه بود.خونه ما طبقه دوم بود.بعد طبقه دوم پله داشت که فک میکردی پله طبقه سومه اما در واقع پله پشت بوم بود.تو پاگرد راه پله پشت بوم یه پنجره بود.که میشد همه جارو دید.من همیشه پاتوقم اونجا بود.وقتایی که غصه دار میشدم.وقتایی که برق میرفت-همیشه خونه تنها بودم- .حتا بعد تر ها که بزرگ شدم و دوس پسرکانی پیدا کردم.مثلن اونا میومدن اونجا و من با تلفن باهاشون حرف میزدم.چی داشتم میگفتم؟اوهوم.اونجا نشسته بودم و داشتم با همون دوستم حرف میزدم.بهش گفتم میدونستی من قبلنا سرطان داشتم؟دوستم گفت نهههههه گفتم اما الان دیگه خوب شدم.یه مدت شیمی درمانی رفتم بعد خوب شدم.فرداییشم جای چند تا دون دون رو بدنمو به عنوان اثرات شیمی درمانی بهش نشون دادم.ینی واقعن نفهمید؟نه مطمئنم نفهمید.اما زود یادمون میرفت.که چی گفتیم.چرا گفتیم.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ مرداد ۲۶, سه‌شنبه

جدی نوشت

دلم میخواهد-میخاد-

بروم-برم- و بنشینم-بشینم- یک جایی

بعد دور خودم

یک حصار محکم بکشم

و

رویش-روش- یک تابلو بزنم

که

به من نزدیک نشوید-نشید- .

سکوت

دون خوزه فدریکوی خائن!این رای نهایی هیات محترم قضات ماست.شما آزاد هستید.شما میتوانید در خانه ی خود و در کنار همسر و فرزندانتان زندگی کنید.شما میتوانید هر چه را که میخواهید بخورید،بنوشید.میتوانید کتاب بخوانید،قدم بزنید و به هر کجا که میخواهید بروید.
اما به خاطر داشته باشید که از این لحظه،درست از همین لحظه تا دو سال حق ندارید کلمه ای بر زبان بیاورید،کلمه ای بنویسید و یا اشارات و علائمی به کار ببیرید که مقصود و منظوری در آن نهفته باشد.هر حرکتی که از ارسال پیامی خبر بدهد،این حکم را لغو و حکم اعدام را جانشین آن خواهد کرد...

نادر ابراهیمی

گفت‌وگوی من و غریبه ی صبحگاهی

وقتی پشت شما به من است چه طور انتظار دارید مرا ببینید؟شما پشت میکنید و بعد با جرئت میگویید وجود ندارد.این کار درستی نیست آقا.
نادر ابرهیمی

گقت‌وگوی من و غریبه ی صبحگاهی

تو به سگ فلج میگویی سگ خوابیده.بی انصافی است.

نادر ابراهیمی

تپه

من تو کنوشا به دنیا اومدم.بابام قایق میساخت.او یه سیا رو کشت.واسه خاطر اینکه سیاهه یه قایقشو سوار شده بود.سیاهه چهارده سالش بود.من نتونستم بابامو واسه این کار بکشم...اَه...

نادر ابرهیمی

قهرمانِ من،قهرمانِ ذلیلِ من...

نشسته بودم و نگاه میکردم.حتی یک سرفه آرام میتواند ثابت ترین نگاه دنیا را متلاشی کند.مرد،سرفه ای کرد.برخاستم.

نادر ابراهیمی

ه‍.ش. ۱۳۸۹ مرداد ۲۵, دوشنبه

آدم های ذهنم

مثلن امروز یک بعد از ظهر زیبا و دلنشین است.مثلن ما یک فضای سبز دلنشین تر داریم که در وسطش از این میز صندلی های فرفورژه ی سفید قرار دارد.بعد مثلن قبلش یک باران ملایمی آمده و رنگین کمان زیبایی درست کرده.خلاصه از آن بعد از ظهر های تخمی و رویایی.

دوستانم را دعوت کرده ام.دوستان من همه ی آن آدم های درون مغزم هستند.هم واقعی هم غیر واقعی.

آن پیرزن.همانیکه چند وقت پیش داشت عکس های آلبومش را به همسایه فضول خود نشان میداد.قرار بود چند هقته بعد از آن اتفاق بمیرد.البته هنوز هم قرار است بعد از چند هفته بمیرد.ولی آن پیرزن برای همیشه در ذهن من در همان حالت باقیست.یعنی روی مبل راحتی اش نشسته چانه اش را گذاشته روی عصایش.فنجان چای را گذاشته روی میز بغل مبل راحتی.دارد فکر میکند که نریمان کیست.و قرار است چند هفته ی بعد بمیرد.

ریکا.همانیکه برایش نامه مینویسم.نمیدانم دقیقن چند ساله است.ولی خوب جوان است.حتا اگر من پیر شوم در ذهنم او همیشه جوان است.

نسترن.با همین مدل موی عجیبش.موهای کوتاهی که جلویش بلند است.و جلویش که بلند است به رنگ آبی است.چون اینجا ذهن من است پس آزادم هرطور که میخواهم تنش لباس کنم.چون رنگ مویش آبی است ترجیح میدهم آن کفش پاشنه بلند قرمزش را بپوشد با آن تونیک بنفش و شلوارک تنگ مشکی.

صهبا.مثل همیشه.بدون هیچ آرایشی.موهایش را ساده بسته.مطمئنم موقع آمدن چون دیرش شده بود و در حال دوییدن بود-مثل همیشه-یک جای لباسش جایی گیر کرده و پاره شده.چون این یک بعد از ظهر زیبا و تخمی است او اجازه دارد سازش را با خودش بیاورد.

آن سگ.همان سگی که آن روز در خیابان منتظر ماشین بودم و با او دوست شدم.همان سگ گنده و مو طلایی.می‌آید.نزدیک به صندلی‌ام لم میدهد رو زمین.به خدمتکار دستور میدهم یک کاسه غذای مخصوص سگ بیاورد.این یک بعد از ظهر زیبا و تخمی است و من اجازه دارم یک خدمتکار داشته باشم و به او دستور بدهم.

آن پسر کافه موکا.همانی که از او خوشم می‌آید.او هم بیاید.

مارال.آن دخترکی که در پیش دبستانی با او دوست بودم.در پیش دبستانی کلاسمان فقط سه دختر داشت.من،مارال و عسل.مارال یکبار به خاطر من با عسل دعوا کرد و به او گفت عسل ترش.او هم بیاید.

آدم های ذهنم را بیشتر از همه دوست دارم.چون همیشه با من هستند.همین ها کافیست...

ه‍.ش. ۱۳۸۹ مرداد ۲۱, پنجشنبه

دو لب،یه لبخند

ابن لب ها دیروز لبخندی بود.که میزد.که بود.

این لب ها را روزی مشتاقانه نگاه می‌کردند.تا باز شود.تا بگوید.

این لب ها روزی منتظر داشت.

حالایش را نبین...

ه‍.ش. ۱۳۸۹ مرداد ۱۹, سه‌شنبه

چو تخته پاره بر موج رها رها رها من

روزهایی هستند

که تو نمیدانی

به یاد کدام غمت

بزنی زیر آواز

نامه من به ریکا1

ریکای عزیز

الان که دارم این نامه رو مینویسم ساعت 4:06am هستش.نمیدونم چرا هروقت که ساعت 3 اینا که میشه یهو بغضم میگیره.حس و حال گریه.چند شب پیشا همین ساعت سه اینا بود.داشتم فیلم میدیدم.یه فیلم عادی.یه جایِ فیلم پدر خانواده برای اینکه بتونه بچه هاشو ببینه خودشو به شکل یه پیرزن دوس داشتنی در آورده بود.بعد من یهو زدم زیر گریه.انگاری که مثلن اون سکانس آخر میم مثل مادر بود.همچین به هق هق افتاده بودم.

اونقد گریه کردم که به فین فین افتادم.میدونی که گریه مرحله داره : اول بغض بعد چندتا نفس عمیق.گاهی تو همین مرحله میمونه.گاهی میره یه مرحله بالاتر.چندتا قطره اشک.مرحله بعدش هق هقِ.مرحله آخر هم فین فین.آره.بعد به فین فین افتادم.دستمو بردم سمت پاتختی که دسمال بردارم دیدم نیست!رو میز تحریرم بود.یه لعنت فرستادم.بلند شدم.برقو روشن کردم.رفتم دسمال برداشتم یه فین محکم و پر سر و صدا کردم.گریه ام دیگه تموم شده بود.بعد که برگشتم برم بخوابم یهو خودمو تو آینه دیدم.موهای قر و قاطی.چش قرمز و اشکی.نوک دماغ قرمز.با لبای ورچیده.یهو دوباره زدم زیر گریه.اصن یه وعضی...

تو هم اینطوری میشی؟برام بنویس.

قربانت
گل‌کو
9 مرداد 89

:)

تو می‌نویسی ، من لایک میزنم

انقده خوبه

ه‍.ش. ۱۳۸۹ مرداد ۱۸, دوشنبه

هیس!

شب ها

درست زمانیکه آن ستاره ی لعنتی

آن گوشه

نزدیک به ماه

سو سو میزند

من

به یادت

نیس

تم

.

مخاطب خاص

آخرین بار که تو چشام نگاه کردی کی بود؟
هر دروغ که بگویی یکی از دندانهایت سیاه می‌شود.و اگر همینجور دروغ هایت را ادامه بدهی وقتی که بخندی همه ی دندان هایت سیاه هستند و دیگر کسی تو را دوست ندارد.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ مرداد ۱۷, یکشنبه

خالق که می‌شوی ، می‌کشی

خالد حسینی خیلی آدم ... !
او اول چند آدم را خلق می‌کند.می‌گذارد با آنها اخت شوی.آنها را بزرگ می‌کند.می‌گذارد ازدواج کنند.می‌گذارد زندگی کنند.بعد درست زمانیکه آنها را مثل موجودات زنده در کنار خود فرض می‌کنی و فکر می‌کنی با هر ورق زدن کتاب آن ها هم دنبالت می‌دوند.درست همان لحظه ، آن ها را می‌کشد.
بد می‌کشد.
ایکاش شخصیت های مرده کتاب هم سنگ قبری داشتند.

قدم زنی با خانوم صاد-2


ساعت 10:10 شب.من و خانوم صاد داریم رو پیاده رو قدم میزنیم.البته پیاده رویی در کار نیست.داریم گوشه خیابون راه میریم.

من : هووم.چند شب پیشا یه خواب دیدم.یه پسره بود.همچین پسرم نبودا.27-28 سالش بود.بعد کلی باهم حرف زدیم.بیشتر اون حرف زد.تاحالا همچین آدمی رو ندیده بودم.بین حرفاش فهمیدم اسمش آرشِ.خیلی بغلم کرد.ببین کاملن گرمی تنشو حس میکردم.میفهمی؟تا حالا اینجوری نشده بود.

خانوم صاد : قد و هیکلش چه جوری بود؟

من : خوب راستش تو کل خواب پهلوی هم دراز کشیده بودیم.ندیدم قوارشو!فقط این تو ذهنمه که پوستش رنگ سفید معمولی بود موهاشم تیره بود.همین.

خانوم صاد : هووم.یه آدم با این مشخصات میشناسم

من : خدا نگهش داره!هیچی دیگه.بعدشم خوابیدیم.البته نه از اون خوابااا.فقط خوابیدیم.بغلم کرد و خوابیدیم.کاملن حسش کردم.

در همین حال از پهلوی کافه موکا رد میشیم.پسرِ کافه چی بیرون رو یه نیمکت نشسته.

من : وای از این پسره خیلی خوشم میاد.

خانوم صاد با تعجب و خنده : منم!!میبینمش حس خوبی بهم دست میده.


و خیلی صحبتای دیگه که مثل بالاییا فقط واسه خودم جالبه.خیلی خوب بود اگه میشد همشو ثبت کرد.

خیلی خوبه که هستی خانوم صاد.خیلی خوبه که هستی و میتونم در کنارت راحت حرف بزنم.بدون اینکه نگران باشم راجع بهم چه برداشتی میکنی.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ مرداد ۱۶, شنبه

دخترانه-1

یکی از خوبی های پوشیدن لباس گشاد در خانه این است که می‌توانید با خیال راحت هرچه دلتان خواست بخورید و متوجه گنده شدن شکمتان نشوید.

صندلی

یه صندلی خالی
همیشه یه صندلی خالی نیست.

جایی بوده که فبلن یکی روش نشسته

الان پا شده و معلوم نیست کجا رفته

ه‍.ش. ۱۳۸۹ مرداد ۱۳, چهارشنبه

می و نی

پیالتم رفیق!سر بکش منو.

فراخوان

کوهنوردی

در بغل تو...

آقای خیالی ذهن من

دیشب

مرا بوسید.

حالنا

من آدم بی‌معرفتی هستم.

من فقط سراغ آدم هایی را میگیرم که آنها هم سراغ من را میگیرند.من فقط آدم هایی را دوست دارم که آن ها هم مرا دوست دارند.من فقط به آدم هایی میگویم مواظب خودت باش که آنها هم به من همین را بگویند.

من آدم روابط دو نفره-متقابل-هستم.

من آدم بی‌معرفتی هستم؟

ه‍.ش. ۱۳۸۹ مرداد ۱۲, سه‌شنبه

پن فرند


بزن به تخته

دیروز تو راه بودیم.با مامانم.دوتایی داشتیم میرفتیم شهسوار.شاید آخرین باری که من و مامان دوتایی باهم رفتیم بیرون از شهر مربوط میشد به دوم دبستانم.که رفته بودیم لاهیجان.و بعد از مدتها دیروز دوباره!

سرعت غیرمجاز مامان،سبقتای عجیب غریب،لایی کشیدناش،صدای بلند آهنگ تو ماشین،فحشای آبدار مامان به راننده هایی که بهش راه نمیدادن.

شاید من مامانمو به خاطر همین چیزاشه که دوس دارم!