۱۳۸۹ مرداد ۵, سه‌شنبه

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم!

 


 - حالت خوبه؟


- اوممم...نع


 


+ وقتی آخر کلمه ای جمله ای نقطه نمیگذرام ینی حرف دارم.ینی این کلمه با یه نقطه تمام نمیشود.ینی گور پدر آن کسی که گفته در انتهای جمله باید نقطه گذاشت.زمانی نقطه میگذارم که منظورم را رسانده باشم.که حرفم را زده باشم.که حرفم را تمام کرده باشم.


+عنوان از فریدون مشیری.

بدو!

 


ثانیه ها می‌گذرند


دقیقه می‌شوند


روزها را طی می‌کنند


اما تو


نمی‌آیی


نه اینکه نخواهی،نه!


نیستی تا بیایی

لیلی اش من بودم

 


مجنون اگر لیلی نداشت،مجنون نبود.


 

عادیه خوب

 


امروز رفتم باشگا.واس بدنسازی و این حرفا.بعد یه دسگاهی بود که توش آدم وارونه میشد بعد تو همون حالت باید کلتو به شکمت نزدیک میکردی!!اصن یه وعضی.من هی گفتم خانوم من میترسم میفتم میمیرم هی خانومه میگف نه برو من هواتو دارم.ینی یه چیزی بودا.ولی خوب نیفتادم :دی


بعدشم که تو راه برگشت واسه اینکه به شکمم مدیون نشم رفتم تو یه کافه نشستم و یه چی خوردم.نوشیدنی بود.هعی!تنها تنها نشستم.یه گوشه دوتا خانوم نشسته بودن یه گوشه دیگه یه دختر پسر.کلی هم خوب بود.کلی هم خوش گذش.مثلن!


 

۱۳۸۹ مرداد ۴, دوشنبه

سازت را با من کوک کن

 


به نظر من یک آهنگ غمگین قدیمی فقط یک آهنگ غمگین قدیمی نیست.آهنگی است که در هر ثانیه اش میتوانی زندگی کنی.که چه کسانی در چه لحظاتی به آن گوش دادند و اشک ریختند.


این را گفتم که بدانید من حق داشتم صبح وقتی با آهنگ الهه ناز بیدار شدم بغض کنم اشک بریزم سرم را محکم در بالش فشار دهم و به یاد همه ی آن ثانیه ها گریه کنم.

شدیدن معتقدم

 


میمون هرچی زش تر ، ادا اصولش بیشتر


خودمو میگم


:)

۱۳۸۹ تیر ۲۹, سه‌شنبه

نا

 


 


الان یه شلوار شل و ول طوسی پامه با یه تاپ صورتی با نوشته های مشکی.اگه الان آزاد بودم یه کتونی پام میکردم و میزدم بیرون.حتا نیاز نبود گوشی و هندزفیری ببرم.به مردم نگاه میکردم.مدت ها به مردم آزاد نگاه میکردم.آره بعدش میرفتم بیرون.از همین خیابون خودمون تا پارک پیاده میرفتم.  


 


الان ساعت ۷ غروبه.صب که اونو نوشتم حوصله نداشتم ادامه اش بدم.ساعت ۶ رفتم بیرون.نه با شلوار و تاپ دلخواهم.با شلوار جین و مانتوی مشکی گشاد و بلند و با یه شال.جز موبایل و هندزفیری و کلید خونه هیچی با خودم نبرده بودم.ینی کلن نتونستم به هیچ کدوم از اونایی که تو ذهنمه عمل کنم.


اصلنم خوش نگذش.ینی کلن جدیدنا به من هیچی خوش نمیگذره.


الانم سگم.حوصله ندارم.

مونث32 ساله

 


زن جوان ، دختر پیر

گشاد

 


الان شیشه عینکمو تمیز کردم.کلن دنیا رو دارم از یه زاویه دیگه میبینم.

۱۳۸۹ تیر ۲۸, دوشنبه

انتروپوید روانی

 


Anthropoid X - تو تو خواب من چه غلطی می کردی آخه ؟ :دی 1:42 PM


you - انتروپوید!!!!خواب من؟؟؟وای:)))

چی بود حالا؟داشتی منو میکشتی؟؟:دی
Edit | Delete 2:19 PM


Anthropoid X - خوابه مثبت 18 بود ... نمیشه بگم :))))))))))))))))))))) 2:51 PM

you - خاک عالم:)))

ایمیلش کن بگو :دی
Edit | Delete 2:55 PM

 


Anthropoid X - نچ نچ ... من نمی تونم ... خیلی مثبت 18 بود :دی
یعنی آبروبره خوابه :دی
ا
ما هنوز هم واسم سواله ... تو تو خواب من چیکار می کردی آخه ؟؟ :دی 3:03 PM

 

you - انتروپوید.همین الان برام ایمیل میکنی.دارم میمیرم از فضولی  از بس بهم فک میکنی:)))))))

ولی پیلیز!!ایمیلش کنEdit | Delete 3:08 PM


Anthropoid X - آره :)))))))))))))) دقیقا مال همینه که زیاد بهت فکر می کنم :)))))))))))))))))) یک لحظه هم از ذهنم بیرون نمیری :))) باور کن:دی
نمیر ... چون هیچ رقمه نمیشه ... چی فکر کردی ... فکر کردی من بیتربیتم که همچین خوابی رو تعریف کنم ؟؟ نچ نچ نچ :دی
3:11 PM

 

you - هرکی اینجا فک کنه تو بی تربیتی خره.تو خیلی هم با ادب و اینایی.
حالا زیاد گیر نمیدم.ولی خوب خواستی بگو:)


Anthropoid X - http://micro-wrote.blogfa.com/post-5.aspx :دی 3:16 PM

 

you - :))))

الهی بمیرم برات.امکانات نداری که
Edit | Delete 3:19 PM

 

Anthropoid X - آره لامصب ... امکانات نبود ... لامصب تو خوابمون امکانات نداریم ... اگه امکانات بود که خواب توئه درب و داغونو نمی دیدم :دی 3:26 PM

 

 

 

 

+ چیز جالبی بود.به خندم آورد امروز  :)

 

نامه به خودم1

 


گلکو


تنهایی تو فقط به خودت مربوطه و تو ابدن حق نداری برای رهایی از این تنهایی زندگیه بقیه رو به هم بریزی.


لطفن اینو در روز چن بار با خودت تکرار کن تا یادت نره.

یه دوست پیدا کردم.

 


دیروز یه جایی بودم که نیم ساعت چل و پن دقیقه منتظر موندم.حالا اونش مهم نیس.بعد داشتم واسه خودم تو یه خیابون فرعی قدم میزدم.یه خونه ای بود که سگ داشت.از این سگ گنده ها.بعد سگه رو پله های بیرون خونه نشسته بود.من همینجوری وایسادم نگاش میکردم.عین خود من تنها بود.اونم برگشت منو نگاه کرد.بعد از پله ها اومد پایین.از حیاط رد شد.ندیدمش.فک کردم رفته.اما یهو از نرده های اینور دیوار خونه اومد بیرون.همینجوری داش میومد سمت من.یه خورده رفتم عقب.خوب ترسیده بودم.دیدم همینجوری داره میاد.شروع کردم به دوییدن.تو همون حالت خنده ام گرف.بعد وایسادم.برگشتم نگاش کردم.بیچاره همونجور وایساده بود داش منو نگاه میکرد.انگاری بهش برخورده بود که ازش ترسیدم.یه لحظه فک کردم چه قد کار بدی کردم.به رسم دلجویی یه ساندیچ از تو کیفم در آوردم و رفتم سمتش.ایندفعه اون چند قدم رفت عقب.وایسادم.خم شدم و ساندویچُ گذاشتم رو زمین.خودم رفتم عقب.اومد.ساندیچُ به دندونش گرفت و رفت.ندیدمش.ده دقیقه بعد دوباره اومد سمتم.ایندفه گفتم نه نیا سمتم میترسم.نیومد!همونجا وایساد.منو نگا کرد.منم نگاش کردم.زبونشو در آورد یه جوری تکون داد سمت لبش.انگاری ساندیچ بهش مزه داده بود.چند بار اینکارُ کرد.منم یه بار ازش تقلید کردم و بعد خندیدم.همونجور وایساده بود.بعد رفت.برگشت و رفت.


بعد از چند دقیقه هم که من باید میرفتم.موقعی که سوار ماشین شدم دیدم اومده سر کوچه و مودبانه وایساده داره نگام میکنه.چشاش دیوونه کننده بود.دستمو آوردم بیرون و باهاش خدافظی کردم.همونجور وایساد نگام کرد.ماشین رفت.وقت نشد ببینم موند یا بازم برگشت و رفت؟

۱۳۸۹ تیر ۲۶, شنبه

خسته ، کلافه ، پوچ

 


باز تو
باز من


باز صداي تخ تخِ آن کفش مسخره
باز صداي تک سرفه ي اعلام حضور تو
باز نيم نگاه هاي دزدکي من


من ميترسم


از خيره شدن به تو ، از نگاهِ به تو
آرام نمي شوم
با گرمي تنت
گر نميگيرم
وقتي که دست هايت را به سويم دراز ميکني


کلافه ، خيلي کلافه ، حتي کلافه تر از هميشه
در کنار تو
پا به پاي تو
راه مي روم.
خيره نمي شوم.
به رد پايت نگاه نميکنم.
فقط ميدانم
که بايد راه بروم
پا به پاي تو.
دستم را قايم ميکنم
مبادا بخواهند هم آغوش دستهايت شوند.
حتي نيم نگاهي هم به سويت نميکنم.
راه ميروي ، راه ميروم
به مقصد ميرسيم.


تو ميروي ، من مي روم.

۱۳۸۹ تیر ۲۴, پنجشنبه

یه بیلاخ به همه چیز

 


دراز کشیدی


پات رو بالشه


هندزفیری تو گوشته و داری آهنگ گوش میدی


آهنگی که خیلی وقته تو گوشیت بوده اما هیچوق گوش نمیدادی چون به نظرت خیلی غمگین بوده.


حالا داری اونو گوش میدی.


اشک اشک اشک


یه قطره اش دزدکی میره سمت گوشِت.تو پیچ پیچیه گوشِت میلغزه.


دستتو میبری سمتش.


صورتت داغه.اما گوشِت سرد.


چشاتو باز میکنی.اونقد باز نگهش میداری تا به تاریکی عادت کنه.


بعد که عادت کرد


فوری میبندی.

۱۳۸۹ تیر ۲۳, چهارشنبه

شت

 


باز فردا داریم میریم آخر دنیا.غصه ام از اون جاده های پیچ پیچی نیس.غصه ام از تنهایی تو اونجا نیس.غصه ام از چار ساعت حتا بیشتر راه تا اونجا نیس.غصه ام تحمل کلی حشره و کوفت و زهرمار نیس.غصه ام گوش دادن ۱۶۷ تا آهنگ تکراریه.که مو به مو شُ حفظم.که حتا میدونم بعد این آهنگ چه آهنگیه.لعنت.

یکصد هزار ریال

 


صب مامانم داش میرفت بیرون بم گف اسکناس ده تومنی دیدی؟گفتم نه.آورد بهم نشون داد.منم با ذوق فوری برش گردوندم تا قسمت بنی آدم اعضای یکدیگرندُ به مامان نشون بدم.بعد مامان گف واسه خودت.مثلن یه حالتی که انگار داری به گدا خورده میدی.بعد من اینو گذاشتم این گوشه چند دیقه به چند دیقه هی نگاش میکنم.بعد به این فک میکنم یک بسته صدتایی از اسکناس ده تومنی میشه یه ملیون؟بعد به این فک میکنم با این ده تومنیه چی میشه خرید؟دوتا کارت شارژ ایرانسل، دوتا میلک شیک شکلاتی تازه آقاهه بهت باید ۴ تومن پس بده .مثلن فک کن سوار تاکسی میشی بعد یه ده تومنی در میاری و به راننده میگی خورد ندارم.راننده میگه عجب بی فرهنگایی پیدا میشنا.من اول صبی خوردم کجا بود؟بعد من میام اینجا پست میذارم ارتباط بین بی فرهنگی و پول خورد.کلن سوژه خوبیه این اسکناس ده تومنیه خوش رنگ!

پوچ

 


بدم می آید از لحظاتی که احساس تنهایی میکنم.


بدم می آید از لحظاتی که خودم را سرگرم کاری میکنم تا متوجه گذر زمان نشوم.


بدم می آید از لحظاتی که برای فرار از تنهایی ام به آدم ها پناه می برم.

۱۳۸۹ تیر ۲۲, سه‌شنبه

خسیس ها به خودتان امیدوار باشید !

 


- فاطی!! شین اینا تو همون مدرسه ای یَن که ما امسال میریم؟؟


- نمیدونم.یه بار اس ام اس دادم دلیور نشد.


- خوب یه بار دیگه بده.


- یه اس ام اس دیگه؟؟ میدونی پولش چه قده؟؟؟!!!!


- فاطی!!!!!!!! خاک به سرم این چیه میگی؟؟


- خوب راس میگم :)))

نوستالژی به سبک مهد کودک

 


این دختره


اینجا نشسته


گریه میکنه


زاری میکنه


...


بقیه شو یادتون هس؟دس تو دس هم میدادیم.یه دختر وسط میشست و مثلن سرشو میذاشت لای زانوهاش.ما هم دورش میچرخیدیم و اینو میخوندیم.

خسته ام

 


دوس دارم فردا صب یکی بهم زنگ بزنه تا بیدارم کنه.حالا هرکی

۱۳۸۹ تیر ۲۱, دوشنبه

لعنتی

 


الان من ۵۲ کیلو شدم که چی؟؟نه واقن که چی؟؟


یه ماه پیش ۵۱ کیلو بودم.این دو سه ماه اصلن من غذا زیاد نخوردم که.شکمم چسبیده به  ستون فقراتم.همه استخون گردنم زده بیرون(دوس دارم استخون گردنمو)


دسشویی هم تازه رفتم.


یکی تو چشام نگا کنه بم بگه من الان چطوری شدم ۵۲ کیلو؟قدمم بلند نشده که.


ینی واقن چرا من الان ۵۲ شدم؟؟علامت سوالم اصلن

فضولباشی ای که تویی

 


داشتي چي کار ميکردي؟
داشتم تو آينه خودمو نگاه ميکردم.


داشتي چي کار ميکردي؟
داشتم متني که نوشته بودم رو تايپ ميکردم.


داشتي چي کار ميکردي؟
داشتم با خودم حرف ميزدم.


داشتي چي کار ميکردي؟
داشتم بازي ميکردم.


داشتي چي کار ميکردي؟
به تو چه.


داشتي چي کار ميکردي؟
داشتم چايي ميريختم.


داشتي چي کار ميکردي؟
هيچي.اينجا دراز کشيده بودم.


داشتي چي کار ميکردي؟
يه لحظه وايسا.


داشتي چي کار ميکردي؟
گوشت خرد ميکردم.


داشتي چي کار ميکردي؟
مرغُ شستم.


داشتي چي کار ميکردي؟
لباسمو عوض ميکردم.


داشتي چي کار ميکردي؟
دارم چمدونمو ميبندم.


داشتي چي کار ميکردي؟
هيچي.همينجوري ول ميچرخيدم اينورا.


داشتی چی کار میکردی؟
بیـــــــــــــــــــــب!!

۱۳۸۹ تیر ۲۰, یکشنبه

کریم آباد

 


تو این هوای داغ میری کنار دریا که رو سنگا بشینی و پاتو تو آب ول بدی و یه خورده خنک شی.به جاش یه ایل پسرُ میبینی که با شرتای مامان دوزشون جلوت رژه میرن.


تازه داشتن اسکی رو آبم میکردن بیشرفا.


 

زن پیر

 


دلم ميخواهد سالها بگذرد.سالها بگذرد و من تبديل به يک پيرزن شوم.پيرزني که هيچ بچه اي ندارد.پيرزني که هيچوقت ازدواج نکرد.يک پيرزن عبوس و بداخلاق.از آنهايي که عينک ته استکاني گرد ميزنند.غوز دارند.موهايشان ريخته و همان چند تار را با کشي قديمي بي حوصله مي بندند.از همان هايي که گذشت سالها پوستشان را به گند کشيده.و با واکر به اينور و آنور بروم.بعد درست چندماه قبل از مرگم فردي سمج و کنجکاو آويزانم شود که خاطراتم را برايش بگويم.درست عين فیلمها. هرچه قد ميگويم من خاطره اي ندارم.چيزي يادم نيست به خرجش نميرود.ميروم سراغ کمد ديواري خانه.آلبوم عکس ها را باز ميکنم.اول ورق ميزنم.بعضي هارا يادم است بعضي ها نه.دوباره ورق ميزنم.بعضي عکس ها پشت نويسي شده اند بعضي نه.براي سومين بار ورق ميزنم.اين عکس را يادم است.براي دوران جواني ام است.آن پسر گوشه عکس را ميبيني؟او مرا دوست داشت.من هم او را دوست داشتم.اما نميشد.چون او نامزد داشت.آن دختر را ميبيني که دستم را حلقه کرده ام دور گردنش؟نه نه آن سمت چپي آره همان.او خيلي شوخ بود.خيلي مرا ميخنداند.خدا بيامرزتش.ميروم عکس بعدي.آن دخترک را ميبيني؟چيزي راجع به او يادم نمي آيد فقط قيافه اش را که ديدم چيز خوشايندي به ذهنم خطور نکرد.اين را يادم نيست.اين را هم همينطور.اين را هم که نه.وايسا اين يکي پشت نويسي شده است.جوهر خودکار انگار هک شده.از چپ به راست : فيروزه صمدي ،آزاده خداداد ،نريمان حسني آن آخري هم خودم هستم.نميدانم اين نريمان که بود.حتما با او صنمي داشتم که در عکس کنارش قرار گرفتم.بعد همينجور ورق ميزنم.ورق ميزنم.توضيح ميدهم.باز ورق ميزنم.توضيح ميدهم.آلبوم هارا با هم تمام ميکنيم.آن فرد سمج فقط براي ارضاي حس کنجکاويش آمد.و نميداند با من چه کرد.هجوم خاطرات که نميدانم چيست.نريمان که بود؟بگذار دوباره ببينمش.نه چيزي يادم نمي آيد.
بعد بروم براي خودم چاي بريزم.چراغ ها را خاموش کنم جز آباژور پهلوي کاناپه.ليوان را بگذارم روي ميز.روي کاناپه بشينم.چانه ام را روي عصا بگذارم و فقط به اين فکر کنم نريمان که بود...


۱۸ تیر ۱۳۸۹ ساعت ۱۰

۱۳۸۹ تیر ۱۶, چهارشنبه

۱۳۸۹ تیر ۱۴, دوشنبه

قدم زنی با خانوم صاد

 



هیچ چیز تو یه بعدازظهر کسل کننده به اندازه قدم زدن با دوستت تورو کیفور نمیکنه.اینکه باهاش بری بشینی تو یه کافه و از هردری صحبت کنی.اینکه چرا با فلانی بهم زدی.اینکه آدمِ یه رابطه با قید و بند و متعهد نیستی.اینکه در آینده نمیخوای خودتو درگیر هیچ رابطه جدی بکنی و به زندگیه آزادت ادامه بدی.اینکه چه قد بچه دوس داری.اینکه دوس داری سیگار کشیدنُ تجربه کنی و تو همون لحظه دختر میز بغلی دود سیگارشو حواله بده سمتت.اینکه تو چشای دوستت زل بزنی بی دلیل بخندی.


بعد از مدت ها تونستم روبروی یه نفر بشینم و بدون اینکه توجه کنم طرف کیه و میتونه از حرفام چه برداشتی کنه شروع کردم به صحبت کردن.میلک شیکمونو خوردیم و به چیزای بی اهمیت غش غش خندیدیم.اینکه نزدیک یکساعت شاید بیشتر تو کافه باشی و بعد از ترس اینکه صاب کافه تو رو پرت نکنه بیرون مهمون دوستت میشی و به قدم زدنت ادامه میدی.اینکه شروع میکنی به غرزدن که کفش پاتو زده و یهو به سرت میزنه یه کتونی بگیری و بپوشی.همین کارم میکنی.


بعد به قدم زدن ادامه میدی.همینجور میری.نزدیکای ساعت ۸ از جلوی یه کافه دیگه رد میشی و جلوش وایمیسی.دوستتم وایمیسه.میگی بریم قهوه؟اونم میگه بریم.میگی من پول ندارم.اونم میگه اگه داشته باشم باید ته این جیب باشه.دست میکنه تو جیب کیفش و یه اسکناس پنج تومنی در میاره.میخندی و میگی ینی بریم تو؟اون میگه بذار اول منوشو نگا کنیم ببینیم پولمون کفایت میکنه؟در همین حال سرتو برمیگردونی سمت در کافه و میبینی خانوم کافه چی بهت خیره شده داره غش غش میخنده.مجبور میشی بری تو.در همون حال که داشت ریسه میرفت با خنده میگه من از شما پول نمیگیرم(دروغ گفت.ازمون پول گرفت)میشینی و دوتا قهوه ترک سفارش میدی.دوستت از تو کیفش یه کتاب در میاره و با حرارت شروع میکنه راجع بهش حرف زدن.تو هم راجع به ترجمه های خیلی روان شاملو حرف میزنی و اینکه تو یکی از داستانای کوتاهه کافکا به دفعات کلماتی مثل ایشالا یا یاالله میبینی.بعد دوستت با اعتماد به نفس میگه لیوانتو برعکس کن میخوام فالتو بگیرم.تو با حیرت میگی مگه بلدی؟اونم با اعتماد به نفس میگه نع!شروع میکنه فالمو گفتن.کلی میخندم.کلی میخنده.کلی خوش میگذرونیم.

۱۳۸۹ تیر ۱۳, یکشنبه

تو را میخواهم

 


دیوانه منم که آهنگ Bad day از Daniel powter رُ میذارم بعد انگشتمو رو میز تکون تکون میدم که یعنی دارم پیانو میزنم.با صدای قناسم میزنم زیر آواز...

۱۳۸۹ تیر ۱۲, شنبه

منبع ات را قورت بده.

 


اعتراف میکنم که در زندگی آدم ها لحظاتی وجود دارد که دوس داری طوطی وار حرف بزنی.اصلن میخواهی عینا جملات بزرگان را تکرار کنی یا دیالوگهای شخصیت های داستانی را بگویی.اصلا دوس داری بدون ذکر منبع حرف بزنی.مهم نیست دیگران چه فکر میکنند.مهم این است که تو عقده ای نشوی.البته خب دروغ گفتم که مهم نیست دیگران چه فکر کنند.مهم است.خیلی هم مهم است.اصلا برای اینکه قرار است دیگران راجع به تو فکر کنند میخواهی بدون ذکر منبع طوطی وار حرف بزنی.اگر گندش در آمد ژست صاحب نظرانه ای بگیر و بگو : واو!این جملات انقدر رواج دارند که فک میکردم میدانستید از کیست. ؛ ولی این یکی را راست میگویم.مهم نیست دیگران فکر کنند شما دارید گنده تر از دهانتان حرف میزنید.مهم این است که شما جربزه این را دارید که بدون ذکر منبع حرف بزنید.


پا نوشت : دیشب ایمیلی دریافت کردم مبنی بر اینکه مینیمال هایم تقلیدی است.این یک بی انصافیه بزرگ است.من ابدا ادعای مینیمال نویسی ندارم چون تعریفی از مینیمال نویسی در ذهنم وجود ندارد.و همین بس که نوشته های کوتاه خود را در مقام برابری با مینیمال نویس های کشورم نمیدانم.


و موضوع تقلیدی بودنش.من جربزه حرف زدن بدون ذکر منبع را ندارم.این داوری را میگذارم به پای شما.اگر موردی را تقلیدی دانستید لطفن با ذکر منبع به من اطلاع بدهید.


+این پست بخش کامنت ها باز است.خیلی دوس دارم نظرات خود را در این زمینه به من بگویید. :)


+فقد کامنتای مربوط به پست تایید میشن.

پشیر گویی

 


بیایید شرهایتان را به هم ببافید ، شاید چیزی شود.


+ مقصود شر و ور است.

بوی شب

 


خمیازه های پی در پی

مازوگیسم!!!

 


اینکه گوشه لبم که زخم شده رو به دندونام فشار میدم و درد میکشم یه حس لذتی رو بهم میده.ینی اونقد این کارُ تکرار کردم که گوشه لبم باد کرده.

نیس نامه

 


دوس پسری که نشه پزشو به اینُ اون داد،دوس پسر نیس.


خارشی که نشه خاروند،خارش نیس.


دعوایی که نشه توش فش داد جیغ زد،دعوا نیس.


چایی که نشه هورت کشید،چایی نیس.


کتابی که نشه صفحتاشُ تا کرد،کتاب نیس.


مدادی که سرش تراشونده نباشه،مداد نیس.


چسب نواری که با دندون کنده نشه،چسب نواری نیس.


رژلبی که سرش گرد نشه،رژلب نیس.


بطری آب معدنی که دولا نشه،بطری آب معدنی نیس.


و الخ