ه‍.ش. ۱۳۸۹ خرداد ۳۱, دوشنبه

دلم هوای خنده های سرخوشانه ام را کرده.

 


الان


دقیقن همین الان


دوس دارم برم حموم


لباس نو بپوشم


آرایش کنم


موهامو درست کنم


رو یه ورق بنویسم خوب بود


بعد برم سیم برقُ لخت کنم


برم بشینم رو زمین


سیمُ تو دستام بگیرم


بمیرم.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ خرداد ۳۰, یکشنبه

این سی یا ست را در پیش میگیریم

 


هرچه پیش آید خوش آید.


+ولی خداییش مغزتون خیلی نخوده.

گفتم تا در جریان باشین فقد

 


اینکه حس تنها بودن بهت دست بده اصلن ربطی به این نداره که شرایط خونوادگیت بده.یا رابطه ات با دوست پسرت به بن بست رسیده.یا دوستاتو از دست دادی.


میتونه علت تنهاییت این باشه که کسیو نداری که هروقت خواستی و اونطور که خواستی باهاش حرف بزنی.


من الان تنهام.همین.

منحصرانه ام.

 


من میتوانم رویا داشته باشم...پس هستم!

ه‍.ش. ۱۳۸۹ خرداد ۲۴, دوشنبه

سال دوم دبیرستانم تمام شد!

 


مدرسمون



پایگاهمون!



کلاسمون



عکسای به یاد موندنی که گرفتیم.خیلی زیاد.شاید نزدیک به هزارتا



خندیدنامون



انقد خاطراتمون برام شیرینه که هروقت میرم عکسامونو ببینم با هر عکس کلی میخندم.


مطمئنم امسال سالی بود که تو هر دوره زمانی در آینده بهش فک کنم دلم میخواد فقط یه روز دیگه برگردم به این روزا.روزایی که فقد منتظر بودیم یه اتفاقی بیفته و ما بترکیم از خنده.


فاطی یادته یه بار از شدت خنده سر کلاس عربی دوییدم رفتم بیرون؟


متاسفانه بنا به دلایلی مدرسمون منحل شد و بجاش یه مدرسه دیگه باز شد.من و فاطی و نسترن چون رشته مون یکیه با همیم.اما خوب مطمئنم دلم برای سبا و آنیتا تنگ میشه.کلی.


مرسی که گذاشتین سال خوبی رو باهم بگذرونیم.دوستون دارم.


پست های مرتبط : اردو ، عیار 14 ، خاله زنکیسم مدرن 


پ . ن : بنا به درخواست فاطی نظرات این پستُ باز میذارم.اما تا پست بعدی میبندمش.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ خرداد ۲۱, جمعه

یک چیزی مثلِ آینه

 


صفحه پی ام خود را باز میکنم.به خودم پی ام میدهم.شکلک های مختلف میفرستم.شکلک بوس،دلقک حتی انگشت شست رو به پایین.


بعد برای خودم دکمه باز را میزنم.


بعد هی تایپ میکنم چرا جواب نمیدی.


بعد به استاتوسم نگاه میکنم.


شروع میکنم چیزی را تایپ کردن.


نه.در حالیکه دارم میگویم برو بمیر پی ام نفرستاده ی خود را دیلیت میکنم.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ خرداد ۲۰, پنجشنبه

اَـــــــــــــــــــی

 


بوی قرمه سبزی پیچیده تو خونه.


هیچکیم نیست.


اون کساییم که دوس دارم باهاشون حرف بزنم نیستن.


حوصلم سر نره چی بره پس.

کارای یواشکی

 


-سلام.شما با منزل آقای *** تماس گرفته اید.لطفن پیغام یا شماره تماس خود را بگذارید.با تشکر!


خودمو انداخته بودم رو اُپن آشپزخونه.سرم بالای تلفن بود.شاید ۲۰ بار دکمه Check رُ زدم تا صدای خودمو روو answering گوشی بشنوم.بعدشم یه لبخند گنده رو صورتم پهن میشد.


با اینکه خونه تنها بودم اما در حین این کار بارها سرمو میاوردم بالا تا کسی تو اون حالت منو نبینه.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ خرداد ۱۸, سه‌شنبه

سوسک یا معشوقه؟

 


اگه یه وخ معشوقت به سوسک تبدیل شد چی کار میکنی؟ازش نگهداری میکنی؟بازم بوسش میکنی؟


این جمله هایی بود که وقتی خواستم برم دسشویی اومد سراغم.تا درِ دسشویی رُ باز کردم یه موجودی بین سوسک و هزارپا جلو چِشَم رژه رفت.منم کشتمش.بعد که له شد یه ماده ی قرمز رنگی ازش ریخت بیرون.فک کنم خون بود.من که تاحالا ندیده بودم خون یه سوسک قرمز باشه.


حالا به هر حال.


معشوق تا وقتی معشوقس که آدم باشه.من اگه بودم فقط میذاشتم بره.همین.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ خرداد ۱۶, یکشنبه

شکوفه بر دار

 


جایی که دار
لغت ِ دیگر ِ درخت است
هر اعدامی
شکوفه‌ای‌ست
آبستن ِ میوه‌ای


                             


                             علیرضا روشن

ه‍.ش. ۱۳۸۹ خرداد ۱۳, پنجشنبه

این یارو منم

 


با فاطی خدافظی میکنم.گوشی رو میندازم یه گوشه.تا میتونم با آرامش و صبر میرم سمت کتاب.ترم دومُ خوندم مونده ترم اول.لیوان چای رو برمیدارم.یه کتابُ یه مدادم روش.میرم تو هال.مثه آدم میشینم رو صندلی میز ناهارخوری.کتابُ باز میکنم.سعی میکنم  این فرضُ بکنم که این کتاب همون کتابیه که ماه ها منتظر فرصتی تا بخونیش.به همون اندازه شیرین.به همون اندازه جذاب.به همون اندازه به درد بخور.کتابُ باز میکنم.سریع میبندمش.


چای رو برمیدارم و تو همون حالت نگام میفته به گوشیه بابا.خونه نیست و حالا با خیال راحت میتونم برم توش بچرخم.گوشی رو روشن میکنم.با کنجکاوی میرم تو اس ام اس.هیچ کوفتی جز اس ام اس همراه اول نیس توش.تو گالری هم چیزی نیس.تازه یادم میاد این همون گوشی تازه هس که بابا واسه وقتای ضروری خریده.پس نبایدم توش چیزی باشه.شماره ی این سیم کارتشو ندارم.با گوشیش زنگ میزنم به خط خودم.میذارم کل یه دقیقه بوق بخوره.انقده رینگ تُن گوشیمو دوس دارم.بارها شده دیر گوشیمو جواب میدم تا بتونم این آهنگرو گوش بدم.حیف که فقط یه دقیقشو میشه گوش داد.گوشی رو خاموش میکنم و میذارم رو میز.


به این فک میکنم که تا آخر هفته بعد چه برنامه هایی میتونم بچینم.یا کلن برنامم چیه.تو همون فکرام.لیوان به دست میرم تو آشپزخونه در تراسُ باز میکنم.میام تو هال.


یه دستم لیوانه.یه دستم به کمرم.به تلویزیون خاموش خیره شدم.نمیدونم اون تلویزیون گنده چه جوری میتونه نماد ثروت و تجملات باشه که ناخودآگاه منو یاد حرف یکی میندازه.که گفته بود من نمیتونم قبول کنم یکی ماشین صد میلیونی سوار شه و اون یکی برای ادامه معالجه اش از اینو و اون پول قرض بگیره..گفته بود من اگه ثروتمند بودم پولمو نمیاوردم بیرون تا مبادا دل یکی بسوزه.


حالا خودمو نمیگم اصلنا.ولی من خرپولایی میشناسم که هنوزم که هنوزه صب ساعت 5 میرن بیرون و شب ساعت 10 میان خونه.خرپولای زیادی رو میشناسم که پولشونو در میارن.نه واسه دل سوزوندن.برای کمک به اینو اون.


یاد فیلمای مزخرف تلویزیون میفتم که آدمای ثروتمند داستاناش همیشه کلاهبردار و نادون بودن.بچه هاشونم گرفتار معضلات اجتماعی.
یهو با یه بشکن دستمو میارم جلو.خیلی حرکت ناخودآگاهی بدیه.وقتی یهو یه چیز یادم میاد سریع ترین عکس العملم همینه.چند بار جلوی معلما این کارُ کردم.تو موقعیتای رسمیه دیگه.خیلی بده.


یاد این میفتم که واقعن راسته سلحشور به 3 سال زندان و 1 میلیارد و 500 تومن جریمه نقدی برای دزدین فیلمنامه محکون شده؟یه نچ نچی میکنم و سرمو تکون میدم.


میرم سمت کتاب.همون کتابی که ترم اولشو نخوندم و فردا امتحانشو دارم.بیشتر از این خودمو نمیپیچونم.کتابُ میبندم.مدادُ میکوبم روش.


اوووووووووووووف.هنوز جغرافیای گیلان فاطی پیش منه.هنوز ننوشتم.امشب مینویسم.قولِ قول.


+غلط غولوط دارم.فک کنم.شایدم نه.بیخیال.حال دوباره خوندن نیس.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ خرداد ۱۲, چهارشنبه

کنسرت 1

 



تازه از یه کنسرت سنتی با گویش گیلکی اومدم.فاطی هم باهام بود.خیلی قشنگ بود.آهنگای شاد.با اجرای خوب.توش چند تا مرد و سه تا زن بودن.صدای یکی از اون خانوما خیلی زیبا بود.


این گروه هرسال تو رشت کنسرت میذاره.سال بعد خبرتون میکنم که اگه دوس داشتین برین.اسم گروه تاسیان هستش.


از امکانات بگم که دستگاه خنک کننده نداشت.و جلوی در ورودی یه سگی بود که به لباس همه گیر میداد.با اون چشاشم همچین خیره میشد به بدن آدم.نسترن بیچاره رو راه نداد.مجبور شد بره لباس عوض کنه!!


ولی گروه اجرای خوبی داشت.خوش گذشت.جاتون خالی و از این حرفا:دی.


+شخصن الان خوشحالم که به عنوان اولین نفر تو خاندانمون تو رشت (گیلان)به دنیا اومدم:دی