۱۳۸۹ اردیبهشت ۹, پنجشنبه

اردو در سال تحصیلی دوم دبیرستان

 


چهارشنبه رفتیم اردو.اونم کجا؟ارتفاعات گیلان!که یه تگرگ ساده باعث ریزش کوه و جاری شدن سیل میشه حالا ما هم تو اون هوای مه گرفته و بارونی خیلی خرسند پا شدیم رفتیم تو نقطه خطر.یعنی وسط نقطه خطر نشسته بودیم چون دقیقن پهلوی اردوگاهمون رودخونه بود.من که فک نمیکردم سالم برگردیم اما فعلن که زنده ایم.خیلی هم هوا سرد بود اما چسبید.تو کلبه خودمون چراغ روشن کردیم و کلی عکس گرفتیم و خوردنی خوردیم و آهنگ گذاشتیم و انرزی(کیبوردم ر همراه سه نقطه رو نداره) تخلیه نمودیم.جاتون خالی!(مثلن)


حالا تو این عکس گرفتنامون دم رودخونه اینور پل رو سنگ ها وایسادیم.آنیتا هم داشت از ما(مریم ، سبا، فاطی و من) عکس میگرفت ولی رو فیلم بود!یعنی باروتون میشه تا الان بیش از 6 بار اون فیلم 15 ثانیه ای رو دیدم و هر 6 بار ترکیدم از خنده؟؟مثلن آنیتا داره عکس میگیره.بعد از چند لحظه مکثمون یهو فاطی میگه هیچکی از جاش تکون نخوره آنیتا بیا اینجا من از تو عکس بگیرم و میدوِ سمت آنیتا.آنیتا میگه نه بابا هنوز عکس نگرفتم و فاطی خیط وارانه برمیگرده و یهو سبا بمبی میزنه زیر خنده!در تمام این مدت تنها کسایی که ساکن موندن سر جاشون من و مریمیم.همچین میخ تو لنز دوربین زل زدیم که نگووووو!من باز یه تکون نیم دایره ای وار سمت فاطی زدم ولی مریم اصلن خشکش زده بود.همچین فیگورشم نگه داشته بود داشت با غرور به لنز دوربین نگاه میکرد


اینم عکسای اردوی دوم دبیرستان:


ما اینجا بودیم!



فاطی صورت نداره خودش خبر نداره تو کتابا نوشته تنبلی کار زشته این دختره اینجا نشسته گریه میکنه...


(از راست نفر دوم منم)



چتری برای دو نفر!!



کی واسه کیه؟؟؟!خودمم نمیدونم!



خوردنی ها مون!



شدت آب رودخونه رو شما فقط نگاه کنین!چه جوری ما زنده ایم فاطی؟؟نکنه مرده باشیم الان از تو بهشت...



امکانات ما در یک نگاه و زمین را بنگرید که چه قد گلیه!!



اینم عکس سه بعدی از کلبه(البته کوچیکش کردم تا اینجا جا بشه)



+عارضم خدمتتون ما پارسال که رفتیم اردو بچه ها با خودشون ورق آورده بودن و بازی میکردن و من هم یه 21 بازی کردم برای اولین بار تو عمرم و همون اولین بار بردم!حالا این به کنار اما امروز یه اتفاق مضحک افتاد.4نفر از بچه های سال دوم(یکی از کلاس ما و 3 تا کلاس ریاضی و تجربی) با خودشون ویــ.ســـ.کـــ.ی آوردن و نوش جان نمودن.یکی از اینا(همونی که از کلاس ماس) همون شخصیه  کـــــــه این پست رو   راجع بهش نوشته بودم.


فقط میخوام بگم که اردوی مدرسه جای اینجور کارا نیس.اونم برای بچه دوم دبیرستانی.هرچیزی جای خودشو داره.با همه ی وجودم برای اینجور بچه های ناهنجار متاسفم!


+ روایت دیگری از این اردو را در اینجا بخوانید.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۵, یکشنبه

چیزی به نام سربازی

 


يعني کلن من شانس ندارم.اولش کلي ذوق ميکنم که ايول معين ميره سربازي حداقل دوماه مفيد از دستش راحتم.چهارشنبه هفته پيش رفت منم به اين اميد که تا دوماه ديگه نميبينمش کلي ذوق زده شده بودم.نشون به اون نشون که بعد از مدت ها با نسترن رفتم بيرون.ولي من که شانس ندارم.صبح پنج شنبه بلند ميشم و اولين چيزي که تو ذهنم به خودم ميگم اينه که مرده شور اين زندگيو ببره که چش نداره ببينه 1 ساعت بيشتر بخوابم.ولي تازه يادم مياد که ايول معين نيس يه نون خور کمتر و از اين حرفا لباس عوض ميکنم ميرم دست و رومو بشورم که يهو صداي مامانو ميشنوم که پسرم پاشو نون تازه خريدم!يعني نبودين ببينين گلکو چي کشيد تو اون لحظه.يعني اگه بودين از قيافم عکس ميگرفتين تو اون لحظه باور کنين عکس برگزيده سال ميشد.


آخه اين چه سربازي رفتنيه؟؟يه روز ميرن جاشونو معلوم کنن.بعدش ميان 10 روز ميمونن دوباره 3 هفته ميرن.دوباره يه هفته ميان(متاسفانه) بعدش ميرن تا 3 هفته بعد.آخه اين کجاش دو ماه آموزشيه؟؟


جديدن ياد گرفته ميريم بيرون تا هرکيو ميبينه لباس نظامي پوشيده شروع ميکنه ميگه همکارام همکارام!حالا خوبه پولي که ميدن کفاف رفت و برگشتشو نميده هاااا.اصلن پول ميدن؟؟


تازه کچلم کرده هي خودشو تو آينه ميبينه ميگه شبيه ماساري شدمااا.بعد فاطي به من ميگه نارسيس دارم.


+حق دارم ناراحت باشم از اينکه اومده.باباجون 24 سالشه خوب اون يه خواسته هايي داره که درس مقابل خواسته هاي منه.مثلن از چند هفته پيش قرار بود پنج شنبه هفته قبل بريم خريد.اين خروس بي محل که اومد مامان ماشينو شب بهش داد.اونقدم روش زياده بهش ميگي ميگه خوب ميخواي من نرم شما برين!برو مارمولک من تورو ميشناسم.واسه خودشيريني اينارو ميگي وگرنه تو اصلن شده تا حالا تو عمرت يه بار به خاطر کاراي من از کارات بزني؟؟


يا اينکه امروز آقا  خودشون خونه تشريف نداشتن اونوقت چون قرار بود يکي راجع به سربازيش زنگ بزنه بايد تلفن رو آزاد ميذاشتم.خوب زور نداره؟؟البته گلکو هنوز انقد زير بار ذلت نرفته که اينجور حرفارو گوش کنه.هرکي کار داره به خودش زنگ بزنه به من چه!


يعني ظرفيت تحمل من فقط تا جمعه استااا.اگه نره خودم پرتش ميکنم از خونه بيرون.گفته باشم بعدن نگي نگفتي!


+فک کنين کل عيد که من بيکار بودم خونواده تو خونه بود هي ميگفتن استراحت کنيم.الان که مدرسه دارم و چپ و راست امتحان دارم اونام هي بلند ميشن ميرن شهسوار.اونوقت من بهتون ميگم مامانم معينُ بيشتر از من دوست داره بگين نه!البته اصلن مهم نيست من فقط منتظرم معين بره!همين!

۱۳۸۹ فروردین ۳۱, سه‌شنبه

هروقت گوجه سبز میخوری به یاد من باش!

 


هروقت اون رنگ ترش گوجه سبزُ میبینم ناخودآگاه یاد اردو های دوران دبستان میفتم.میبردنمون اردوگاه مروارید خزر با بچه ها میشستیم تو آلاچیق ها یا کف زمین گوجه سبز و توت فرنگی و شکلات و تخمه و چیپس و پفک و غیره میخوردیم.بعد مدیرمون ماشینشو میاورد وسط و آهنگُ بلند میکرد ماهام شروع میکردیم رقصیدن.


یادمه برای جشن تکلیف که بردنمون زیباکنار صبح رفتیم و غروب ساعت 6-7 برگشتیم.بعد مدیرمون ماهارُ برد کنار دریا بعد آهنگ گذاشت و ما شروع کردیم به رقصیدن.(فک کنم آداب تکلیفم باطل شد)


یادمه برای پنجم دبستان روز بعد از چهارشنبه سوری رفتیم مدرسه.مدیرمون از این ضبط گنده ها آورد وسط حیاط و از ساعت 8 صبح تا 1 رقصیدیم همینجور یک سره!


کلن تو دبستان کلاس ما به هر بهانه ای جشن میگرفت و یه روز رو به مناسبت رقص و شادی کنسل میکردیم.بهونه هایی مثل روز معلم یا تولد فلان امام یا حتی پیروزی انقلاب و روز ملی شدن صنعت نفت!!مهم رقصش بود.مهم کنسل کردن کلاسمون بود!


همه ی اینا به کنار هروقت گوجه سبز رو میذارم لای دندونم و قرچ صدا میدم و شروع میکنم به خوردن یه چیزی مزه ی ترششُ برام تلخ میکنه عینهو زهره مار!!اونم اینه که داره بهم یادآوری میکنه امتحان ترم دوم نزدیکه ها گلکو!!                             مــــــــــرگِ گـــــــــــلــــــکـــــــو!


+جدیدن امتحانامو گند میزنم رسمن!!اون از عربی که از 14 شدم 8.75 اون از آمار که از 10 شدم 6.25


+اینم تقدیم به شما :


فک کنم رنگشو به آبی تغییر بدن!گوجه آبی!!

۱۳۸۹ فروردین ۲۹, یکشنبه

یک چیز نیم زنده مغشوش

 


شاید هنوز هم


در پشت چشم های له شده در عمق انجماد


یک چیز نیم زنده مغشوش به جا مانده بود


که در تلاش بی رمقش میخواست


ایمان بیاورد به پاکی آواز آبها.


                                                فک کنم فروغ فرخزاد


 


+هر وقت این شعر تو ذهنم میاد یاد ایران میفتم.یاد الانش.یاد الانِ کشورم میفتم...

۱۳۸۹ فروردین ۲۶, پنجشنبه

کلن حس خوبی بود.

 


امروز سوار تاکسی که شدم همچین بوی بدی داشت ماشین که نگو.همه پنجره هام بالا بود.


پنجره خودمو دادم پایین.راننده از تو آینه چپ چپ نیگام کرد.با دستش هی پس گردنشو میمالید.فهمیدم از اوناس که به باد حساسه.


افتادیم تو اتوبان.تندتر رفت.


کلن حس خوبی بهم دست داد.اینکه آقای صندلی جلویی به باد حساس بود و من تا نصفه شیشه رو داده بودم پایین.


+چند روزی همه چیز قاطی شد.نبودم.همین!

۱۳۸۹ فروردین ۲۳, دوشنبه

If i were a boy...!

 


آقای انتروپويد(درس نوشتم؟؟میگمااا چطوری اینو تلفظ میکنن؟؟)خواستن ۵ تا آرزو بگم در مورد اینکه


اگـــــــه مـــــــن مــــــــرد بــــودم:


۱.دوست داشتم همزمان با چند تا دختر رابطه داشته باشمجدی میگم.خیلی چیز باحالیه!


راحت بگم.اگه من پسر بودم لاابالی ترین پسری میشدم که تا حالا به عمرتون دیدین.یعنی خدا خرُ میشناخت بهش شاخ نداد!


۲.جورابامو میشستم!


۳.موهامو هیچوقت بلند نمیکردم.یعنی هیچوقتااا!


۴.سعی میکردم زودتر زندگیمو از پدر مادرم جدا کنم.یعنی تو یه خونه جدا زندگی کنم.(حیف که دخترم وگرنه اینکارو میکردم.حالا خدا رو چه دیدی!تا ۴-۵ سال دیگه خدا عالمه!)


۵.به پارتنر دوستم چشم طمع میدوختم.یهو اومد تو ذهنم.شاید الان که دخترم از این کار بدم بیاد اما اگه پسر بودم !تجربه جالبی میشد!


+خیلی سخت بود نوشتن این چند خط.یعنی از وقتی که انتروپوید دعوت کرد تا الان ذهنم درگیر بود.واقعن چی کار میکردم؟هیچی نمیومد تو ذهنم.تلاش ۳ روز فکر کردنم این چند خط شد


+این بازی برای عَموم آزاد است.

۱۳۸۹ فروردین ۲۱, شنبه

گوشی خریدم(آیکون زبون درازی)

 


۱.گوشی خریدم!کلن عادتم شده هرسال یه بار گوشیمو عوض میکنم با این تفاوت که امسال پولشو خودم دادم!!این رو به مناسبته خرید گوشی سر کلاس کشیده بودم!



فاطی هم گوشی گرفت.یعنی فاطی که خواست بگیره منم وسوسه شدم که بگیرم!


گوشی من                                                     گوشی فاطی   


۲.تویه این چندروزه انقد تو مدرسه چیپس و ماست خوردیم که فک کنم اگه با همین روند پیش بریم تا چند روز دیگه سرطان میگیریم!!



۳.این عکسارو بیکار بودم همینجوری تو کلاس گرفتم.برای یه هفته پیشه تقریبن.


این عکس کلاس روبروییمونه.بچه های ریاضی تجربی اونجان.چه داستانایی داریم با هم!


آبيه جامداديه فاطيه ها!


اینم نمایی کلی از جایی که من و فاطی میشینیم.به نظرتون لباسایه سمت چی برای منه یا راستی؟



دسته کیه؟؟!



من نمیدونم قبل از ما کی رو این نیمکت میشست!انقد سعید نوشته رو نیمکت گاهی که دستم میره رو نیمکت چیزی بنویسم ناخودآگاه منم سعید مینویسم!


به خاک تو سرم توجه شود.هروقت که من و فاطی اینو میبینیم فوری خندمون میگیره!يعني خوددرگيري تا چه حد!!!



 


 

۱۳۸۹ فروردین ۱۷, سه‌شنبه

بعضي اوقات آدم عنوانش نمياد.


خيلي دوس دارم يه بار نصفه شب ماشينو بردارم برونم برونم برونم نزديك طلوع آفتاب مسيرمو سمت دريا كنار تغيير بدم و مثله اين فيلم خارجيا ماشينو كج پارك كنم خودم رو كاپوتش دراز بكشم و طلوع آفتابو ببينم.


اما حيف كه نه سنم به گواهينامه قد ميده نه عرضه همچين كاري رو دارم.

۱۳۸۹ فروردین ۱۵, یکشنبه

شرح ما وقع

 


اول قرار بود ساعت ۵ صب پاشیم.اما خوب من خودم ساعت ۴:۴۵ صب تازه خوابم برد.برای همین ساعت ۷ صب بیدار شدیم و قصد عزیمت کردیم.از رشت تا اینجایی که ما رفتیم تقریبن ۴ ساعت راهه.شایدم بیشتر.این یه عکسیه از مسیر اونجا:


قسمت سياه رو كوه رو ميبينين؟؟كوه سياه نيست .سايه ابره!



ساعت ۷:۲۰ راه افتادیم و حدودا ساعت ۱۰ زدیم کنار به منظور خوردن صبحانه.خداییش خیلی چسبید.باد خنک چایی داغ و ساندویچ نون پنیر اونم نون لواش تازه .


ویو جایی که داشتیم صبحونه میخوردیم این بود:




دوباره راه افتادیم.اینم چند عکس از مسیر:


نقطه هاي سياه رو ميبينين؟پرنده ان.البته زياد معلوم نيست.




وقتی رسیدیم خونه با صحنه غیر قابل پیش بینی روبرو شدیم.اونم این بود:


(چون تو پاييز و زمستون هوا ناجوره و كلن ما ۶ ماه اونورا پيدامون نميشه باد زده بود همه پنجره ها باز شده بودن.شدت باد با خونه اينكارو كرد !!)



و من بعد از چند دقیقه تبدیل کردیم به این:



چون اینجایی که من میگم خیلی تو ارتفاع هست و هوا سرده سرده فقط میشه بهار و تابستون رفت.پاییز  و زمستون اصلن جایه امنی برای اسکان نیست.حتی فکر کنین ما دیروز رفتیم هر دوتا شومینه رو روشن کردیم به اضافه بخاری برقی و چراغ علا الدین و همینطور لباس های گرم پشمی.


اینم یه عکس از آتیش :



اینم چراغ علا الدین.چون عکاس(خودم) در این عکس دراز کشیده بود و زروش میومد تکون بخوره فقط از همین زاویه عکس گرفت.



و در نهايت...همين!

۱۳۸۹ فروردین ۱۳, جمعه

امــــــان!

 


مرده زنش تو ماشین پهلوش نشسته اون وقت تا یه دختر از پهلوی ماشینش رد میشه همچین با چشماش بالا پایین دخترَرو یکی میکنه که نگو!


 +از احوال ما اگر جويا باشيد بايد بگويم كه به گمانم اين چند روز تعطيلي را از والدين گرامي من گرفته بودند كه تا تعطيلات تمام شد هوس سفر به سرشان زد.فردا ميرويم و يه روزي برميگرديم!

۱۳۸۹ فروردین ۱۲, پنجشنبه

شكنجه تنبيه يا هر كوفت ديگه

 


تو كتاب  آدم و حوا  نويسنده عادت ماهانه رو يه نوع شكنجه دونسته بود كه خدا براي تنبيه كردن حوا گذاشته.حالا كاري نداريم درست هست يا نه اما واقعن يه شكنجه عذاب آوره.


اين كه كمر بي صاحابت درد بگيره اونقد كه بخواي جيغ بزني.بدنت گر بگيره.هي عرق كني.هرچه قدم چيزاي گرم ميخوري يا دراز ميكشي كه بهتر شه نميشه كه نميشه كه نميشه.


با اين توضيحات اگه خدا ميخواست حوا رو تنبيه كنه من بيچاره اين وسط چه گناهي كردم؟؟يا اون عروس بدبختي كه روز عروسيش يهو عادت ماهانه ميشه.


وقتي به اين دو سال سربازيتون و خم شدنتون زير بار زندگي فك ميكنم دلم خنك ميشه.