۱۳۸۹ فروردین ۱۱, چهارشنبه

همینجوری الکی.

 


همینجوری الکی از تخت پا میشی.


همینجوری الکی میری جلوی آینه و حاضر میشی.


همینجوری الکی میگی سیری و اشتها نداری.


همینجوری الکی با ورقه های کتاب بازی میکنی.


همینجوری الکی ساعتُ نگاه میکنی.


همینجوری الکی میری سمت تخت.


همینجوری الکی...

۱۳۸۹ فروردین ۹, دوشنبه

یه خاطره از عیدی گرفتن!

 


گلكوي 5 ساله اي رو تصور كنين كه رفته خونه مامان بزرگش عيد ديدني.مامان بزرگش بهش يه اسكناس ميده و ميگه عزيزم اينو با برادرت نصف كن(؟)


خوب شما از يه كودك 5 ساله چه انتظاري دارين؟؟


گلكوي از همه جا بي خبر هم ميره ميشينه رو پله و سعي ميكنه در كمال انصاف اون اسكناس رو نصف كنه.فقط همينقد يادمه كه خيلي سعي كردم اسكناس حتمن از وسط نصف شه تا يه وقت حق خوري نشه.


فقط تا اينجاش يادمه بقيش يادم نيس...!


ميتونين پايان ماجرا رو حدس بزنين تا فردا از مامانم بپرسم آخرش عيديمو تونستم بگيرم يا نه! 


امروز يه چندتا خرت و پرت گرفتم.ايناهاش:


اینا قوطیه.از البسکو گرفتم.خیلی قوطی های جورواجوری داشت.آدم با دیدنشون هوس میکنه کلکسیون بزنه!



برای اینکه متوجه شین چه قد اون پاک کن گندس یه پاک کن معمولیم گذاشتم تنگش.من که تاحالا همچین پاک کنی ندیده بودم.از شهر کتاب خریدم.


i luv mistake!


این شمعارو از البسکو خریدم.خیلی شمعای رنگارنگی داشت.



اینم یه ساعت شنیه واقعی!از شهر کتاب خریدم.


۱۳۸۹ فروردین ۷, شنبه

لعنت نومه!

 


لعنت به اين تلويزيون كه هيچي نداره.



لعنت به اين هوا كه به درد هيچي نميخوره.


لعنت به اين سينما كه آدم با ديدن سالنش ياد مرغداري ها ميفته.


لعنت به كنترل از راه دور تلويزيون اتاقم كه خرابه.


لعنت به كنترل دستي تلويزيون كه خرابه.


لعنت به خودم كه حال كتابخونيم نصفه شبا مياد.


لعنت به اين بلاگستان كه انقد مزخرف شده


 

۱۳۸۸ اسفند ۲۸, جمعه

دوست دارین تحویل سال رو با کدوم شخصیت داستانی بگذرونین؟

 


سزار              كوروش كبير                  شيرين                     كلئوپاترا


اين چند اسم را در ورق نوشتم.سزار و كلئوپاترا از نوروز چه ميدانند كه من بروم سال را با آن ها تحويل كنم؟ميگويند سزار هيز بود و هر دختري را كه مي ديد....! حوصله ي كلئوپاترا را هم ندارم.اصلن به خاطر او بود كه مارك آنتوني سيا بخت شد.وگرنه او كه داشت مثل آدم زندگي اش را ميكرد.


مي ماند كوروش و شيرين.ميخواهم ۱۰ ۲۰ ۳۰ ۴۰ بكنم.نه! اگر مورد دلخواهم نيايد چه؟ته ته ته قلبم شيرين را ميخواهد.روي تخت خيالم درا ميكشم و چشمانم را ميبندم...


واي!اين چه سر و وضعي است؟دختر مگر آدم با روفرشي ميايد به قصر شيرين؟خوب چي كار كنم؟اصلن اگر پرسيد ميگويم مد است.چيزي دقيقا جلوي پيشاني ام است.برق ميزند.مطمئنم طلاست.به عادت دستم را در جيب شلوارم ميبرم تا موبايل در بياورم و عكسي بيندازم.دستم از روي لباسم سر ميخورد.خودم را در سنگفرش مرمر قصر ميبينم.از لباسم خنده ام ميگيرد.يك پيراهن بلند حرير به رنگ سفيد.تنهاچيزي كه در من تغيير كرده همين است.نميدانم حكمت روفرشي و كليپس چيست كه سرجايشان هستند.


فرقم كج است.موهايم را از پشت با كليپس بسته ام با لباس حرير و روفرشيه صورتي.روفرشي ام پاره است.كهنه شده اما دوستش دارم.هيچوقت عوضش نميكنم.كليپسم را باز ميكنم و موهايم را دور شانه ام پخش ميكنم تا كمي قيافه ام كلاسيك شود.لبم را محكم گاز ميگيرم تا كمي قرمز شود و به اين ترتيب رژي هم زده باشم.اول ميخواهم كليپسم را گوشه اي بيندازم اما بعد پشيمان ميشوم.در جايي مخصوص پنهانش ميكنم.لايه سينه ام.كليپس كوچكي است.خوب جا ميشود.


رو به روي در مي ايستم و نفس عميقي ميكشم.با دو دستم دستگيره را ميگيرم و محكم فشارش ميدهم.لعنتي!تكان نميخورد.با همه ي زورم فشارش ميدهم.نه!احتمالن قلق دارد.در را كمي به سمت بيرون ميكشم و بعد به داخل فشارش ميدهم.در باز ميشود.


هنگ ميكنم.چه فرش درخشاني!روفرشي را از پايم در مي آورم و پايم را روي فرش ميگذارم.معركه است.صداي پا ميشنوم.سرم را بر ميگردانم.تك سرفه اي ميكند.سعي ميكنم از رو همان تك سرفه صداي زيبايش را حدس بزنم.سفره ي هفت سينش شباهتي با ما ندارد.راست گفته اند كه اين سفره در قديم هفت شين بوده.بر روي سفره چنين است:


شكر ، شمشاد ،شمع ، شمعدان ، شيريني ، شايه(به معني ميوه) ، شراب.


در دلم ميگويم لعنت به تو عرب!تو كه آنقد ميخوري تا شراب حرام شود و آنوقت مي آيي رسم ما را بر هم ميزني.


در كنارش مينشينم.حواسم به پوستش است.ميگويند هر روز با شير شست و شويش ميدهد.براي همين نامش شيرين است.لب هاي كوچكي دارد.چشمانش قهوه اي است و پوستي سفيد دارد.هيكلي موزون و زيبا.خسرو و فرهاد حق دارند دلباخته ات شوند بانو.در دنياي خودم بودم كه ناگهان شيپور چي(!) محكم بر طبل ميزند.چندين بار ميزند و من هر چند بار از جا ميپرم.به شیرین نگاه میكنم.نگاهم ميكند.


-ميشود تبريك بگويم؟


-به هركسي بار داده نمي شود.


-اما من اين همه راه رو به خاطر تو اومدم.راست ميگن كه مغروري!


نميدانم در قيافه ام چه ديد كه دلش سوخت با اكراه آغوشش را گشود.من با همه ي وجودم بغلش كردم.ميخواستم پوست لطيفشو حس كنم.يه نفس عميق ميكشم.بدنش بوي خوبي دارد.آرام از آغوشش جدا ميشوم.


-عيدتون مبارك.


-سپاس باد دادار را كه نوروزي ديگر به ما هديه داد.


با لبخند ميگويم:سپاس باد!


+احساس ميكنم يه اثر ادبي خلق كردم.


+مرسي فاطی عزیزم.پيشنهاد جالبي بود!


+هر كي ميخواست ميتونه اين بازي رو انجام بده.


 


 


 

۱۳۸۸ اسفند ۲۴, دوشنبه

عنوان ندارد 3

 


من آرام تر از هر كسي قدم بر ميدارم.



نگاهم دقيق تر از هر كسي به هدفم است.



هوايش را دارم.فقط نميدانم چرا بي وفا از من دور ميشود.

۱۳۸۸ اسفند ۲۱, جمعه

هیچ نگاهی ، هیچ صدایی...

 


حتی اون روزی که بارون نبودُ آفتابم به حد آخرش رسید بازم آسمون به اون یه چیکه ابر نگاهی نکرد.


 


+نمیدونم کی گفته!لایه دفترم نوشته بودم.با توجه به بی سر و ته بودنش احتمالن تبلورات ذهن خودمه!


+  P e m i p h i l o را بخوانید.دوستش دارم!

۱۳۸۸ اسفند ۱۴, جمعه

به پيش غير چه پرسي ز حال پنهانم...

 


آروم دراز بكشُ چشماتُ ببند.


تا حالا شده وقتي كه چشماتُ بستي به پلك هاي بستت از داخل نگاه كني؟


پس تلاشتو بكن.چي ميبيني؟؟


من هروقت اين كارُ ميكنم اول مربع هاي كوچيك ميبينم.بعد به هم نزديك ميشن.انقد نزديك كه ميرن توهم.بعضي اوقات احساس ميكنم كه شكل هاي واقعي ميبينم.مثل قلب و چيزايي مثل اين.


آروم آروم چشمات گرم ميشه.


تا حالا شده وقتي كه ميخواي بخوابي و ميري تو عالم خلسه يهو تو سرت يه صدا بشنوي؟يه صدا يا يه عالمه صدا!!اونقد كه بترسي.اونقد كه فكر كني همين الانِ كه سرت منفجر شه از شدت اين همه صدا.اونقد كه فكر كني اگه الان بيدار نشي ميميري.اما نميتوني بيدار شي.هيچ اختياري از خودت نداري.صدا بيشتر و بيشتر ميشه.ميخواي با صدا حرف بزني اما ميترسي.اونقد زور ميزني كه آخرش بيدار ميشي.


قلبت به طور وحشتناكي خودش رُ ميكوبونه به قفسه ي سينه ات.صدات در نمياد.با ترس دستت رو ميبري سمت آباژور و روشنش ميكني.


از بيرون صداي دوييدن گربه از روي پشت بوم مياد.


به سقف اتاقت خيره ميشي.به اين فكر ميكني كه زندگيت چه جوري گذشت.ياد.نه يادِ هيچي نميفتي.به آينده فكر ميكني.نه.ميترسي فكر كني.از آيندت ميترسي.


بالشو برميگردوني سمت خنكش و آروم سرتُ ميذاري پايين بالش.اونقد پايين كه نصف سرت رو تشك ميمونه.


+گاهي اوقات يه نگاه دلگرم كننده يا يه شونه ي محكم بيشتر از هرچيزي به دردت ميخوره .


+حلقه ي در از درون خانه باشد بي خبر                 مطلب دل را زبان تقرير نتوانست كرد

۱۳۸۸ اسفند ۱۱, سه‌شنبه

بهار نخواهم داشت.

 


بعد از اون ماجرا ديگه پاي ما.ه.واره نمينشستم.ميترسيدم اون فيلمُ پخش كنن.


همش خودمو درگير كارا ديگه ميكردم.توي اينترنت دنبالش نميرفتم.نميخواستم ببينم.


 چندتا از برنامه هاي پا.را.زيت رو نديدم.از سبا خواستم برام چندتاي آخري رو دانلود كنه.امروز بهم CD رو داد.


شب اومدم گذاشتم تو لپ تاپ.اصلن حواسم نبود.يعني فكر نميكردم كه يهو همون فيلمُ پخش كنه.


 


يه لحظه هنگ كردم.زير لب گفتم سبا بگم خدا چي كارت نكنه.


 


رومُ برگردوندم.رو تختم ولو شدم.كامل نديدم.با دقت نديدم.دوباره نديدم.


 


اما جلوي چشمه.


 


مرد زير ماشين گير ميكنه.حتي ماشين ميره جلو و مرد زيرش ميمونه.مثله يه تيكه ي اضافي از زير ماشين جدا ميشه.يا من اينطوري فكر ميكنم.


 


خدايا!وحدانيتت انقد برات مهم بود كه كيلو كيلو پيامبر Send كردي كه اينو ثابت كنن.معجزه نشون دادي كه واحد بودنت ثابت شه.


 


ميخوام تو پرستشت شريك بگيرم.شايد دوباره ياد جوونيات بيفتي و يه گرد و خاكي به پا كني...


 

؟=7-10

-اگه از ده،هفت تا برداريم چي ميشه؟


-چيزي نميشه.يعني نبايد اتفاق خاصي بيفته.يا ما به اون هفت تا احتياج داريم يا نداريم.اگه داريم كه برداشتيم  اگر هم نداريم كه غلط كرديم برداشتيم.


 


+برگرفته از كتاب ها كردن نوشته پيمان هوشمندزاده.