ه‍.ش. ۱۳۸۸ دی ۲۶, شنبه

نوشته ی دل من.

هيچ نگاهي را لطيف تر از نگاه تو نيافتم



هيچ اسمي را زيباتر از نام تو نيافتم



هيچ شادي را پرشور تر از لبخند تو نديدم



هيچ غمي را عميق تر از اشك تو نديدم



اي ناشناخته حسى!



اي نهفته كلام!اي كندترين ثانيه ساعت زندگي



با تو هستم!



آيا ميشنوي؟اين خالص ترين بيان هاست



اما دريغ كه گوش و قلب تو ساليان درازي است كه با حقيقت آشتي ندارد



من هم بيش از این نميگويم.



چون ميدانم



حرفهاي خالص هميشه به بي رحمانه ترين آوا خوانده مي شود.



اي گمگشته نام!با تو هستم!آيا مي شنوي؟!



ه‍.ش. ۱۳۸۸ دی ۲۴, پنجشنبه

بودن یا نبودن...

بعد از مدت هاست كه دارم آهنگ رو با صداي بلند گوش ميدم.هروقت كه ميخوام مخم خلاص شه از همه ي دغدغه ها هدفون رو ميذارم تو گوشم صدارو تا ته بلند ميكنم.نميخوام بهت فكر كنم.خواهش ميكنم از مخم برو بيرون.برو بيرون.
نميخوام به هيچي فكر كنم.از صدات متنفرم.آقا من از تو بدم مياد باشه؟چرا نميري؟؟چرا از تو مخم گم نميشي.دارم از كار ميفتم.ايكاش هيچ وقت نبودي
ايكاش هيچوقت اين روزا نميومد.ايكاش هيچوقت اين سال 88 نحس نميومد.
ديگه خدا هم داره كم كم خستم ميكنه.ميشنوي؟از تو هم دارم خسته ميشم.پس كوشي؟
سرم درد گرفت.
صدارو كم كردم.
بازم همه چي هجوم آورد به اين كله ي پوكم


بودن
يا نبودن...


بحث در اين نيست
وسوسه اين است.


همه چيزي
از پيش
روشن است و حساب شده


و پرده
در لحظه ي معلوم
فرو خواهد افتاد.


شاملو


ايكاش پرده ي نمايش گلكو هم زودتر ميفتاد پايين.

ه‍.ش. ۱۳۸۸ دی ۲۲, سه‌شنبه

یه روز کسل کننده ی من!هیجان میخوام جناب خدا.

صبح ۲ دقیقه زودتر از ساعت موبایل پا شدم.نمیدونم چرا هروقت که با زنگ بیدار میشم تا چند ساعت تپش قلب میگیرم.ساعت رو خاموش کردم.دوباره چک کردم که یه وقت صداش در نیاد.


۱دقیقه تو تخت غلت زدم.وای ی ی ی هوا چه قد تاریکه.پنجره رو میبندم تا وقتی با سر و صورت خیس از دستشویی میام سردم نشه.لباس میپوشم.میرم دستشویی.چه قد سخته تو هوای سرد آدم مجبور باشه با آب سرد صورتشو بشوره.


میام تو اتاق.لباسامو میپوشم.ساعت ۷:۱۶ دقیقه اس.از اتاق میام بیرون و میرم سمت اتاق مامان که میبینم نیس.لابد رفته پیاده روی.درو باز میکنم.آسانسورو میزنم تا بیاد بالا کفشامو میپوشم.


میرم پایین.مریمرو میبینم.یه خورده صحبت میکنیم.امتحان عربی داشتن.سرویسش میاد.واسه صهبا و نگار دست تکون میدم و بوس میفرستم.دارم میلرزم و خداخدا میکنم سرویسم بیاد.میاد.


وقتی که از بغل پارک رد میشیم ماشین مامان رو میبینم بغل پارک.اه این راننده هی با دهنش نفس میکشه.اینجام که پنجره ها بالاس.شیشه رو یه خورده میارم پایین.نزدیک مدرسه شیشه رو راننده میده بالا.


میرسم مدرسه.میرم سالن اجتماعات.با شبنم سلام میکنم.میرم یه گوشه ادبیات یه نگاه میندازم.فاطی میاد.نسترن میاد.میشینم به گپ تا اینکه بریم بالا.


امتحان رو میدیم.میایم پایین.وقتی میفهمم شبنم معنی قلیه رو نوشته چاه کلی میخندم.


نسترن گوشی جدید گرفته.باهاش کلی عکس میگیریم.چه قد خوش گذشت.نه فاطی؟


نسترن و فاطی به خاطر من موندن.چون سرویسم دیر میاد.ازشون خواستم برن چون دیگه مرامم حدی داشت.آخر سر سرویس ۹:۴۵  اومد.


اومدم خونه.مامان داشت تی وی میدید.برام صبونه گذاشت.خوردم.وقتی فهمیدم معین به جای ۱ اردیبهشت امکان داره ۱ تیر بره سربازی کلی خرذوق کردم.اینطوری تابستون بیشتر حال میده.


بعدازظهر با مامان رفتم آموزشگاه.بیرون کار داشتم.رفتم بیرون و ۷ برگشتم آموزشگاه.تو کیهان یه مقاله راجع به محسن نامجو و گلشیفته خوندم.کلی به نویسنده ی احمقش بدوبیراه گفتم.شب موقع برگشت از بیرون غذا گرفتیم.باز دارم چاق میشم.


بقیه شم به بطالت گذشت تا الان.


+هنوز منتظر نظراتتون تو این پست هستم.


 

ه‍.ش. ۱۳۸۸ دی ۱۸, جمعه

يه نامه كه هيچ وقت خونده نميشه.

يادته خدا؟اولين باري كه باهات حرف زدم ميگم.من خوب يادمه.رو يه مقوا با خودكار سبز فسفري نوشته بودم.يادم نيست چي نوشته بودم اما برات نوشتم.فكر كنم 9-10 سالم بود.بعدش گذاشتم زير جامدادي ميز تحريرم به اين اميد كه يكي از فرشته هات شبونه اينو برميداره و واست مياره.هفته ها گذشت اما اون مقوا سر جاش بود.يه روز مقوا رو برداشتم رفتم سمت پنجره.مقوارو پاره كردم.خورده هاشو تو دستم مشت كردم و سمت بيرون پرت كردم.به اين اميد كه باد مياد و اينارو واست مياره.اما خورده هاي مقوا رو زمين افتاده بود.


نميدونم چرا اما بچه كه بودم هميشه فكر ميكردم تو تو يه لحظه هم مردي هم زني هم پيري هم جووني هم كودكي.هم سياهي هم سفيد.فكر ميكردم اونقد قد بلندي كه هيچوقت نميشه قيافتو ديد.


خدا تو منو يادته؟يا اينكه من بين اين همه آدم گم شدم؟


تو يادته وقتي تو كتاب ديني اول راهنمايي يا شايدم دوم راهنمايي وقتي كلمه خداي انتقام گيرنده رو ديدم تا چند دقيقه قفل كرده بودم؟


يادته هر وقت كه تو خونه دعوا بود ميومدم تو اتاقمو ازت خواهش ميكردم ساكتشون كني.اما تو به حرفم گوش ندادي.


يادته شبا كه دلم ميگرفت در اتاق و قفل ميكردم.چراغارو خاموش ميكردم.رو تختم دراز ميكشيدمو ازت ميخواستم بغلم كني تا آروم شم؟


اما تو ارومم نميكردي.


خدا وقتي براي اولين بار داشتم كعبه رو ميديدم ناخوداگاه اشكام ميومد.يادته بين صفا و مروه بي اختيار اشكام سرازير ميشد؟خدا تو منو به جايي رسوندي كه احساس ميكردم يه حسي.


تو حس دوست داشتن.تو نگاه مامان بابايي كه بچشونو ميبينن.تو هر چيزه خوبي كه از حس كمالي انسان تو هستي.


اما من خستم.خستم از اين همه نادوني.


خدا همه ي اينا مقدمه بود تا ازت اينو بپرسم.


محاربه يعني چي؟اعدام يعني چي؟


چرا اينا نميفهمن همه ي ما نشونه هاي توييم.چرا به خودشون اجازه ميدن جون نشونه هاتو بگيرن.پس تو كجايي؟هستي؟


خدا تو ميدوني از وقتي كه اين خبرو شنيدم چه قدر داغونم.


نذار بشه.مگه تو خدا نيستي؟مگه تو فرستنده ي پيام اور خوبي ها نيستي؟اگه حكمت اينه كه اين ادما به خاطر فكرشون بميرن نميخوامت.


من شيطونو دوس ندارم چون قلب آدمارو سياه ميكنه اما حالا ميبينم اسم تو شده ورد زبونه اين آدماي سياه دل.


خدا بدجوري خستم.بدجوري.


 


                                       گلكو

ه‍.ش. ۱۳۸۸ دی ۱۲, شنبه

چندين قرن همه سر كاريم...

عنوان ندارد

آرزويم اين است
نترواد اشك از چشم تو هرگز مكر از شوق زياد
نرود لبخند از عمق نگاهت
و به اندازه ي هر روز تو عاشق باشي
عاشق آنكه تو را ميخواهد و با لبخند تو از خويش رها ميگردد
و تو را دوست بدارد به همان اندازه كه دلت ميخواهد.


اصلا حوصله ندارم خيلي ناراحتم نميدونم ولي نه ميدونم اما نميخوام بهش فكر كنم
دلم يكي و ميخواد كه باهاش درد دل كنم و گرمی شونه هاش آرومم کنه و ...
اصلا اعصابم ميزون نيست.اصلا
ايكاش تو كما رفتن و ازش بيرون اومدن اختياري بود
وقتي كه تو كمايي در حين بودنت نيستي
نميخوام باشم