۱۳۸۹ دی ۱۰, جمعه

کور نیستم.می‌بینم


فکر نکنید نمیدانم.
من میدانم وقتی از غم حرف میزنم باید رنگم را عوض کنم.باید تیره شوم و از غم بگویم.من میدانم وقتی از خوشی حرف میزنم باید گونه هایم را قرمز کنم و از خوشی حرف بزنم.من میدانم از عشق حرف زدن کارِ من نیست.من میدانم همه ی دستمال کاغذی های دنیا مثل دستمال کاغذیِ اتاق من زرد نیستند.من میدانم که شاید گل های خانه ی شما مثل مال ما قرمز نباشند.من میدانم وقتی میگویید چه هوای سردی شاید آن هوا برای من گرم باشد.من میدانم که نمره ی عینک شما با مال من فرق دارد.اصلاٌ مال من نمره ندارد.از نور محافظت میکند.من میدانم شما با مداد راحت تری تا خودکار.درست برعکس من.من میدانم هوای سمت شما گرفته است.
اما آقای عزیز.این ها دلیل نیستند.از من نخواهید قبول کنم.

۱۳۸۹ دی ۷, سه‌شنبه

زندگیِ مربوط به من-6


دیشب رفتم که بخوابم.چیزی شروع کرد صحبت کردن.من نبودم.او داشت می‌بافت.نتوانستم بخوابم.باید ساکتش می‌کردم.بلند شدم.حرفهایش را نوشتم.خوابیدم.
دقیقن نمیدانم هدفم از این کار چیست.فقط دلم خواست این کار را انجام دهم.دلم خواست.انجام دادم.

۱۳۸۹ دی ۴, شنبه

می‌ترسم وقتی صدا کنی که گوش‌هایم نمی‌شنود


من از خیلی چیزها میترسم.من از مهمانی می‌ترسم.از روزهای مناسبتی که همه در کنار هم جمع‌اند می‌ترسم.از روزهای تولد می‌ترسم.چون تنهایی‌ام در این روزها قابل مقایسه می‌شود.مثلاً شما کی می‌توانید حس من را بفهمید موقعی که روز بعد از شب یلدا شبنم درس نخوانده بود و من خوانده بودم و با تعجب به من گفت چه‌طور وقت کردی؟مگه دورِ هم جمع نشدین؟شما کی می‌توانید بفهمید حس من را موقعی که بدترین روزهای عمرم روزهای تولدم می‌شود؟شما کی می‌توانید بفهمید که ما حتی موقع تحویل سال هم بعد از نهایت نیم ساعت از کنار هم پراکنده می‌شویم و هرکدام به اتاق های خود پناه می‌بریم؟
من از تنها بودن می‌ترسم.از اینکه تنها بمانم نمیترسم.از اینکه تنهایم بگذارند می‌ترسم.واقعیت این است که من سعی می‌کنم آدم خوبی باشم.سعی می‌کنم مهربان باشم.همیشه بخشیدم.همیشه فراموش کردم.سعی کردم از بدترین های زندگی‌ام خوبی هایش را به یاد بسپارم فقط به یک دلیل که بیشتر در کنارم بمانند.برای بیشتر ماندنشان بخشیدم.خندیدم.مهربانی کردم.خوب بودم.وگرنه من خوب نیستم.مهربان نیستم.خنده‌رو نیستم.این وحشتناک ترین اعتراف عمرم است.
حالا؟نتیجه اینکه خسته‌ام.یک اتفاق های ریز ناخواسته ای در زندگی‌ات می‌افتد که وادارت می‌کند واقعیت بدترکیب را قبول کنی.ناتوانی من در برابر این واقعیت خسته ام کرده.پوچ بودنم خسته ام کرده.تنها گذاشتنم خسته‌ام کرده.از اینکه همیشه ترسیده‌ام خسته‌ام.
توقع ندارم کسی برای زندگیِ من کاری کند.من باب دردِدل بود.همین

۱۳۸۹ دی ۲, پنجشنبه

بیایید با هم تصور کنیم دختر نوجوانی را که...


دوست دارم با من مثل یک کتاب رفتار شود.یکی از عوامل جذب به یک کتاب طرح روی جلد آن است.سعی میکنم طرح رویَم خوب باشد.کتاب قطوری نیستم.کوچیک و جمع و جور.سعی کنید همیشه من را همراه داشته باشید.در مترو.وقت خواب.وقت های بیکاری.من را بخوانید.کلمه به کلمه ام را.حتی اجازه دارید که گاهی یک جمله ام را چندبار بخوانید.مزاحم نیستید.زیرم را خط بکشید.های لایتم کنید.یا میتوانید ورقه ای بردارید و قسمت های قشنگم را روی ورقی بنویسید و بچسبانید مثلاً روی دیوار اتاقتان.میتوانید من را جزء بهترین کتاب ها قرار دهید و بگذاریدم کنج قفسه ی کتابخانه‌تان.جایی که همیشه راحت بتوانید برداریدم.لطفاً نیاز داشته باشید که هر چند وقت به چند وقت من را مرور کنید.با دیدن من خاطره داشته باشید.با من باشید.به فرض محال گفتم

۱۳۸۹ آذر ۳۰, سه‌شنبه

قسمتی از خاطرات یک شخص

از اینکه سعی داشت با کلمات فاصله را حفظ کند راضی بودم.

دامن‌کشان-فال شماره 412

لفظـی فصـیح شیریـن،قدی بلنـد چـابـک
رویی لطیف دلکش،چشمی خوش کشیده
آن لعل دلکشش بین وان خنده‌ی دل‌آشوب
آن رفتن خوشـش بـیـن وان گـام آرمـیـده
آن آهـوی سـیه چشـم از دام مـا برون شد
یاران چـه چاره سـازم با ایـن دل رمیـده
قسمتی از فال حافظ اینجانب :)

۱۳۸۹ آذر ۲۷, شنبه

چشم‌هایم را ریز می‌کنم


عادت مزخرفی دارم.دقیق میشوم به ریزترین چیز ها که اصلن به چشم نمی‌آید.
مثلاً من حواسم بود که آن دخترک نیمکت اولی کلاس از اول سال تا سه شنبه ی هفته ی پیش از یک جوراب استفاده کرد.حتی این را با فاطیما هم در میان گذاشتم.او بد نگاهم کرد و گفت شاید هر روز میشورد دوباره میپوشد.فقط نگاهش کردم.بعد در دلم پیش خودم گفتم دلش نمیگیرد؟اینکه چند ماه از یک جوراب استفاده کند کسل کننده نیست؟مثلاٌ من خودم جوراب های رنگارنگی دارم.ترکیب آبی آسمانی و زرد.ترکیب بنفش و مشکی.جدیداٌ زده‌ام در خط جوراب های ساده.جوراب ساده ی قهوه ای.جوراب ساده ی طوسی.حتی یکبار نسترن به شوخی گفت جوراب باباتو پوشیدی؟-همان باری که جوراب ساده ی طوسی را پوشیده بودم-بعد کلی خندیدیم باهم.از آن به بعد هر دفعه نسترن هم جوراب های ساده میپوشید میگفتم جوراب باباتو پوشیدی؟یکجوری با حرص میگفتم.بعد با هم میخندیدیم.احساس میکنم این شوخی لوس شده.شاید دیگه به‌کار نبرم.به هر حال
یا مثلاٌ چیز دیگری که من را خیلی آزار می‌دهد این است که خیلی ها میگویند مولوی.وقتی این را میشنوم دوس دارم شخصاٌ برخورد فیزیکی داشته باشم با گوینده اش که عزیز دلم بگو مولانا.مولانا.مولانا.
احساس میکنم این حساسیت برای اعصابم مضر است.حالا این چیزهای ریز قابل بیان بود.خیلی چیزها را نمیشود گفت.در جریان نباشید بهتر است.

۱۳۸۹ آذر ۲۶, جمعه

یکساله شد


بیست و ششم آذر 88
بیست و ششم آذر 89

امروز وبلاگم یکساله شد.
وبلاگ من نشان دهنده ی شخصیت من است.هروقت که شاد بودم شاد نوشتم.غمگین بودم غمگین نوشتم.شخصی نوشتم.خاطره نوشتم.
از داستان نویسی میترسیدم.و میترسم هنوز.از اینکه میبینم فاطیما چه قد راحت داستانک هایش را میگذارد تعجب میکنم.چرا من اینطور نمیتوانم؟نمیدانم.میدانم خب.گفتم که.میترسم.نپرسید از چی.حوصله گفتنش را ندارم.


۱۳۸۹ آذر ۲۳, سه‌شنبه

من ایستاده ام


هر روز از تخت بلند میشوم.به همه چیز فحش میدهم.شوفاژ را روشن میکنم.لباس میپوشم.میروم مدرسه.حرف میزنم.میخندم.به درک که زود عصبانی میشوم.به درک که فکر میکنند من یک اخموی از خودراضی ام.همین قد که میخندم یعنی من ایستاده ام.
میرسم خانه.لباس عوض میکنم.ناهار میخورم.میخوابم.بلند میشوم.درس میخوانم.ایمیل هایم را چک میکنم.به درک که حوصله خانواده ام را ندارم.به درک که آنها هم حوصله ی من را ندارند.همین قد که داروهای پوست و مو یم را استفاده می‌کنم یعنی من ایستاده ام.
به درک که ایستادنم-این روزها-قابل تماشا نیست.به درک

۱۳۸۹ آذر ۱۷, چهارشنبه

بلد نیستم


لب پنجره بودم.داشتم فکر میکردم.داشتم حسودی میکردم.حسودی میکردم به این دخترهای لا‌به‌لای داستان ها.این هایی که بلدند بی‌صدا راه بروند.بلدند دلبری کنند.بلدند دست نیافتنی باشند.بلدند نباشند.این هایی که مثلاً نیمرخ خیره کننده دارند.یا حرکات دستشان ظریف است.صبح ها که بیدار می‌شوند ارزش این را دارند که یکی از چند دقیقه قبل محوشان شود.محو همان صورت شسته نشده و مانده از شب قبلشان را.
گاهی از اینکه انقد عادی‌ام نا‌امید میشوم.
شاید برای همین است که من...[نویسنده کلافه موضوع را رها می‌کند]

۱۳۸۹ آذر ۱۴, یکشنبه

عادت می‌کنیم.


دیگر قرار نبود در زندگی‌اش اتفاق مهمی بیفتد.حکم آمده بود.
دیگر قرار نبود نگران شود.دلواپسی در کار نبود.اگر غم بود یکنواخت بود.عادت کردنی بود.قرار نبود شادی باشد.قرار بود عادت کند که دیگران بیایند.دیگران بروند.اما او بماند.این ها را از حکم فهمید.حکم آمده بود و دیگر او منتظر نبود.