۱۳۸۹ دی ۱۰, جمعه

کور نیستم.می‌بینم


فکر نکنید نمیدانم.
من میدانم وقتی از غم حرف میزنم باید رنگم را عوض کنم.باید تیره شوم و از غم بگویم.من میدانم وقتی از خوشی حرف میزنم باید گونه هایم را قرمز کنم و از خوشی حرف بزنم.من میدانم از عشق حرف زدن کارِ من نیست.من میدانم همه ی دستمال کاغذی های دنیا مثل دستمال کاغذیِ اتاق من زرد نیستند.من میدانم که شاید گل های خانه ی شما مثل مال ما قرمز نباشند.من میدانم وقتی میگویید چه هوای سردی شاید آن هوا برای من گرم باشد.من میدانم که نمره ی عینک شما با مال من فرق دارد.اصلاٌ مال من نمره ندارد.از نور محافظت میکند.من میدانم شما با مداد راحت تری تا خودکار.درست برعکس من.من میدانم هوای سمت شما گرفته است.
اما آقای عزیز.این ها دلیل نیستند.از من نخواهید قبول کنم.

۱۳۸۹ دی ۷, سه‌شنبه

زندگیِ مربوط به من-6


دیشب رفتم که بخوابم.چیزی شروع کرد صحبت کردن.من نبودم.او داشت می‌بافت.نتوانستم بخوابم.باید ساکتش می‌کردم.بلند شدم.حرفهایش را نوشتم.خوابیدم.
دقیقن نمیدانم هدفم از این کار چیست.فقط دلم خواست این کار را انجام دهم.دلم خواست.انجام دادم.

۱۳۸۹ دی ۴, شنبه

می‌ترسم وقتی صدا کنی که گوش‌هایم نمی‌شنود


من از خیلی چیزها میترسم.من از مهمانی می‌ترسم.از روزهای مناسبتی که همه در کنار هم جمع‌اند می‌ترسم.از روزهای تولد می‌ترسم.چون تنهایی‌ام در این روزها قابل مقایسه می‌شود.مثلاً شما کی می‌توانید حس من را بفهمید موقعی که روز بعد از شب یلدا شبنم درس نخوانده بود و من خوانده بودم و با تعجب به من گفت چه‌طور وقت کردی؟مگه دورِ هم جمع نشدین؟شما کی می‌توانید بفهمید حس من را موقعی که بدترین روزهای عمرم روزهای تولدم می‌شود؟شما کی می‌توانید بفهمید که ما حتی موقع تحویل سال هم بعد از نهایت نیم ساعت از کنار هم پراکنده می‌شویم و هرکدام به اتاق های خود پناه می‌بریم؟
من از تنها بودن می‌ترسم.از اینکه تنها بمانم نمیترسم.از اینکه تنهایم بگذارند می‌ترسم.واقعیت این است که من سعی می‌کنم آدم خوبی باشم.سعی می‌کنم مهربان باشم.همیشه بخشیدم.همیشه فراموش کردم.سعی کردم از بدترین های زندگی‌ام خوبی هایش را به یاد بسپارم فقط به یک دلیل که بیشتر در کنارم بمانند.برای بیشتر ماندنشان بخشیدم.خندیدم.مهربانی کردم.خوب بودم.وگرنه من خوب نیستم.مهربان نیستم.خنده‌رو نیستم.این وحشتناک ترین اعتراف عمرم است.
حالا؟نتیجه اینکه خسته‌ام.یک اتفاق های ریز ناخواسته ای در زندگی‌ات می‌افتد که وادارت می‌کند واقعیت بدترکیب را قبول کنی.ناتوانی من در برابر این واقعیت خسته ام کرده.پوچ بودنم خسته ام کرده.تنها گذاشتنم خسته‌ام کرده.از اینکه همیشه ترسیده‌ام خسته‌ام.
توقع ندارم کسی برای زندگیِ من کاری کند.من باب دردِدل بود.همین

۱۳۸۹ دی ۲, پنجشنبه

بیایید با هم تصور کنیم دختر نوجوانی را که...


دوست دارم با من مثل یک کتاب رفتار شود.یکی از عوامل جذب به یک کتاب طرح روی جلد آن است.سعی میکنم طرح رویَم خوب باشد.کتاب قطوری نیستم.کوچیک و جمع و جور.سعی کنید همیشه من را همراه داشته باشید.در مترو.وقت خواب.وقت های بیکاری.من را بخوانید.کلمه به کلمه ام را.حتی اجازه دارید که گاهی یک جمله ام را چندبار بخوانید.مزاحم نیستید.زیرم را خط بکشید.های لایتم کنید.یا میتوانید ورقه ای بردارید و قسمت های قشنگم را روی ورقی بنویسید و بچسبانید مثلاً روی دیوار اتاقتان.میتوانید من را جزء بهترین کتاب ها قرار دهید و بگذاریدم کنج قفسه ی کتابخانه‌تان.جایی که همیشه راحت بتوانید برداریدم.لطفاً نیاز داشته باشید که هر چند وقت به چند وقت من را مرور کنید.با دیدن من خاطره داشته باشید.با من باشید.به فرض محال گفتم

۱۳۸۹ آذر ۳۰, سه‌شنبه

قسمتی از خاطرات یک شخص

از اینکه سعی داشت با کلمات فاصله را حفظ کند راضی بودم.

دامن‌کشان-فال شماره 412

لفظـی فصـیح شیریـن،قدی بلنـد چـابـک
رویی لطیف دلکش،چشمی خوش کشیده
آن لعل دلکشش بین وان خنده‌ی دل‌آشوب
آن رفتن خوشـش بـیـن وان گـام آرمـیـده
آن آهـوی سـیه چشـم از دام مـا برون شد
یاران چـه چاره سـازم با ایـن دل رمیـده
قسمتی از فال حافظ اینجانب :)

۱۳۸۹ آذر ۲۷, شنبه

چشم‌هایم را ریز می‌کنم


عادت مزخرفی دارم.دقیق میشوم به ریزترین چیز ها که اصلن به چشم نمی‌آید.
مثلاً من حواسم بود که آن دخترک نیمکت اولی کلاس از اول سال تا سه شنبه ی هفته ی پیش از یک جوراب استفاده کرد.حتی این را با فاطیما هم در میان گذاشتم.او بد نگاهم کرد و گفت شاید هر روز میشورد دوباره میپوشد.فقط نگاهش کردم.بعد در دلم پیش خودم گفتم دلش نمیگیرد؟اینکه چند ماه از یک جوراب استفاده کند کسل کننده نیست؟مثلاٌ من خودم جوراب های رنگارنگی دارم.ترکیب آبی آسمانی و زرد.ترکیب بنفش و مشکی.جدیداٌ زده‌ام در خط جوراب های ساده.جوراب ساده ی قهوه ای.جوراب ساده ی طوسی.حتی یکبار نسترن به شوخی گفت جوراب باباتو پوشیدی؟-همان باری که جوراب ساده ی طوسی را پوشیده بودم-بعد کلی خندیدیم باهم.از آن به بعد هر دفعه نسترن هم جوراب های ساده میپوشید میگفتم جوراب باباتو پوشیدی؟یکجوری با حرص میگفتم.بعد با هم میخندیدیم.احساس میکنم این شوخی لوس شده.شاید دیگه به‌کار نبرم.به هر حال
یا مثلاٌ چیز دیگری که من را خیلی آزار می‌دهد این است که خیلی ها میگویند مولوی.وقتی این را میشنوم دوس دارم شخصاٌ برخورد فیزیکی داشته باشم با گوینده اش که عزیز دلم بگو مولانا.مولانا.مولانا.
احساس میکنم این حساسیت برای اعصابم مضر است.حالا این چیزهای ریز قابل بیان بود.خیلی چیزها را نمیشود گفت.در جریان نباشید بهتر است.

۱۳۸۹ آذر ۲۶, جمعه

یکساله شد


بیست و ششم آذر 88
بیست و ششم آذر 89

امروز وبلاگم یکساله شد.
وبلاگ من نشان دهنده ی شخصیت من است.هروقت که شاد بودم شاد نوشتم.غمگین بودم غمگین نوشتم.شخصی نوشتم.خاطره نوشتم.
از داستان نویسی میترسیدم.و میترسم هنوز.از اینکه میبینم فاطیما چه قد راحت داستانک هایش را میگذارد تعجب میکنم.چرا من اینطور نمیتوانم؟نمیدانم.میدانم خب.گفتم که.میترسم.نپرسید از چی.حوصله گفتنش را ندارم.


۱۳۸۹ آذر ۲۳, سه‌شنبه

من ایستاده ام


هر روز از تخت بلند میشوم.به همه چیز فحش میدهم.شوفاژ را روشن میکنم.لباس میپوشم.میروم مدرسه.حرف میزنم.میخندم.به درک که زود عصبانی میشوم.به درک که فکر میکنند من یک اخموی از خودراضی ام.همین قد که میخندم یعنی من ایستاده ام.
میرسم خانه.لباس عوض میکنم.ناهار میخورم.میخوابم.بلند میشوم.درس میخوانم.ایمیل هایم را چک میکنم.به درک که حوصله خانواده ام را ندارم.به درک که آنها هم حوصله ی من را ندارند.همین قد که داروهای پوست و مو یم را استفاده می‌کنم یعنی من ایستاده ام.
به درک که ایستادنم-این روزها-قابل تماشا نیست.به درک

۱۳۸۹ آذر ۱۷, چهارشنبه

بلد نیستم


لب پنجره بودم.داشتم فکر میکردم.داشتم حسودی میکردم.حسودی میکردم به این دخترهای لا‌به‌لای داستان ها.این هایی که بلدند بی‌صدا راه بروند.بلدند دلبری کنند.بلدند دست نیافتنی باشند.بلدند نباشند.این هایی که مثلاً نیمرخ خیره کننده دارند.یا حرکات دستشان ظریف است.صبح ها که بیدار می‌شوند ارزش این را دارند که یکی از چند دقیقه قبل محوشان شود.محو همان صورت شسته نشده و مانده از شب قبلشان را.
گاهی از اینکه انقد عادی‌ام نا‌امید میشوم.
شاید برای همین است که من...[نویسنده کلافه موضوع را رها می‌کند]

۱۳۸۹ آذر ۱۴, یکشنبه

عادت می‌کنیم.


دیگر قرار نبود در زندگی‌اش اتفاق مهمی بیفتد.حکم آمده بود.
دیگر قرار نبود نگران شود.دلواپسی در کار نبود.اگر غم بود یکنواخت بود.عادت کردنی بود.قرار نبود شادی باشد.قرار بود عادت کند که دیگران بیایند.دیگران بروند.اما او بماند.این ها را از حکم فهمید.حکم آمده بود و دیگر او منتظر نبود.

۱۳۸۹ آذر ۷, یکشنبه

متن در انتها تنها می‌ماند.


چند روز است این صفحه را باز میکنم.اما انگار نوشتن یادم رفته.نمیدانم که بود.کافکا یا هر کس دیگر.در نامه اش به مادر خود گفته بود اگر نمیدانید چه بنویسید من کمکتان میکنم.پدر چه کار میکند؟از دست من راضی‌ست؟اگر آره دلیلش را بنویسید و اگر نه من خودم دلیل آن را میدانم و ....-این را همیشه فاطی مثال میزند.من هم چیزی که از زبان فاطی در خاطرم مانده بود را نوشتم-یعنی اینکه شروع کنیم به چیزهای ساده نوشتن.بقیه خودش می‌آید.
امروز امتحان ریاضی داشتیم.به نظر من دبیر باید خیلی بدجنس باشد که دو مبحث جدید و گسترده را ول کند و برود از مبحث قدیمی امتحان داده شده سوال در بیاورد.یعنی از دوازده تا سوال 9تایش برای مبحث قدیم امتحان داده شده بود.بدجنس است.نه؟دلم میسوزد که چرا حسابی تقلب نکردم.معلمی که اینطور امتحان بگیرد حقش است که دانش آموز سرش را کلاه بگذارد.فک کنید این دوازده تا سوال همه بارمشان یک‌اندازه بود.چه آن سوالی که فقد یک عدد جوابش میشد.و چه آن سوالی که چند خط راه حل داشت.همه 1.5 نمره بود.به جز سوال اول که 2 نمره بود.نه اینکه من بد دادم و غر میزنم.خوب واقعیت این است که من مبحث قدیم را نخوانده بودم.موضوع غر زدن من نیست.دبیر بدجنس است.
زنگ آخر دبیرمان به پیشنهاد ما پیچاند.یعنی رفت.کاری نداشتیم.اگر می‌آمد باید مینشستیم و همدیگر را نگاه میکردیم.گفتیم برود.رفت.البته نه با این صراحت.گفتیم خانومتان آندوسکوپی دارند.تنها بروند بد است.همراهیشان کنید.از این صحبت ها.رفت.ما هم چند آژانس گرفتیم و آمدیم خانه.یادم باشد فردا پول فاطی و شقایق و آیسان را بدهم.خوردهایشان را روی هم گذاشتم تا دو تومن پول آژانس جور شود.کلی صدی دستم بود.دم در به آقای نصیری گفتم این را بگیرید و پول درشت بدهید.گفت اسکناس ها تقلبی نیست؟خندیدم.دست کرد جیبش.در ذهنم همیشه این بود مرد ها وقتی دست بکنند در جیب شلوار سمت راستشان دسته ی بزرگی پول که از وسط تا شده بیرون می‌آورند.ولی آقای نصیری وقتی پولهایش را آورد بیرون دو تا دوتومنی بود.یک هزاری.با سه تا پونصدی.حواسم را بردم سمت ماشین ها.
سوار آژانس شدیم.خیلی بد است که تنها برای خودت در آژانس بنشینی و یکهو بخندی.یاد چیزی بیفتی و بخندی.البته تنها نبودم.سه نفر دیگر هم بودند.اما آنها نمیدانستند ماجرا چیست.کافی بود مریم دهان باز کند و با آن صدا و لحنش که مرا یاد بابای پاندای کونگ فو کار می‌اندازد آدرس خانه‌یشان را بگوید.نمیدانید چه قدر خودم را کنترل کردم تا قهقهه نزنم.
راستی.وقتی تینا از ماشین پیاده شد در را محکم بست.خیلی محکم.منتظر بودم راننده عکس العملی نشان دهد.اما نه تینا به روی خودش آورد و نه راننده.برای من عجیب بود.

۱۳۸۹ آذر ۱, دوشنبه

مدرسه‌ی من


همش تکرار می‌کند.دبیر جغرافیا را می‌گویم.مثلاً میخواهد راجع به 1:500000 مقیاس صحبت کند.شمردم.تنهایی نه.با فاطمه شمردیم.9 بار گفت 1:500000 را به سانتی متر بخوانید و یک چیز دیگر که حالا هرچه فکر میکنم یادم نیست.این دو جمله را 9 بار گفت.از دفعه ی پنجم به بعد هی فکر میکردم دیگر نمیگوید.اما باز میگفت.باز میگفت.باز میگفت.نخندم؟شما بودید بلند بلند سر کلاس نمیخندیدید؟
البته خوب حق دارد هی تکرار کند.چون الان هرچه فکر میکنم جمله ی دوم یادم نمی‌آید.
دبیر فلسفه و منطقمان از آن آدم های کم‌ادب است.مرد است.از خاطرات دوران مجردی‌اش در آبادان می‌گوید مدام. مـ.صـ.بـاح یزدی را بزرگترین فیلسوف قرن اخیر می‌داند.می‌گوید زن ظریف است و حساس.از همان اول به این حرفش بدبین بودم.چون می‌دانستم قصدش تعریف و ستایش نیست.میگوید زن ظریف است پس نمی‌تواند کارهای سخت انجام دهد.می‌گوید زن حساس است پس نمی‌تواند قضاوت کند.دراصل منظورش این است که زن ضعیف است اما می‌داند چطور بگوید تا در مواقع لزوم حرفش را تغییر دهد.
همین ها را داشته باشید تا بعد.

۱۳۸۹ آبان ۳۰, یکشنبه

او آمد.او نشست.او خیره ماند.او نگاه نکرد.او خیره ماند.خیره ماند.ماند.ماند.ماند.رفت.

پ.ن:امشب فقط نیاز دارم یک نفر پیدا شود که حرف‌هایم را بفهمد.نه این گونه ی خیس را.نه این مکث های بی‌دلیل را.فقط حرفهایم
از اینکه بنویسم گونه ی خیس خجالت میکشیدم.لعنت به من

۱۳۸۹ آبان ۲۹, شنبه

ای نامه

کافکا در نامه ای به فلیسه از او می‌پرسد:«آیا می‌توانم ببوسمت؟آن‌هم با این کاغذ؟»معلوم است که نه.پس چه می‌کند؟خودش جواب می‌دهد:«شاید هم بد نباشد پنجره را باز کنم و هوای شب را ببوسم.»
احمد اخوت

پ.ن : لطفاً کسی هم برود دم پنجره اتاقش.پنجره را باز کند.هوایش را ببوسد.به مقصد اتاق من

۱۳۸۹ آبان ۲۸, جمعه

نامه به فلیسه

در کنارم بمان و تنهایم نگذار.و اگر یکی از دشمنان درونم چیزی مثل امروز صبح برایت نوشت باور نکن.فقط بی اعتنایی نشان بده و مستقیماً به قلب من نگاه کن.چه‌طور آدم می‌تواند امیدوار باشد که خواهد توانست کسی را با نوشته برای خودش نگه دارد؟نگه داشتن کار دست است؛ولی این دست من،دست تو را که برای زندگی‌ام حیاتی شده فقط در سه لحظه لمس کرده و نگه داشته است؛وقتی وارد اتاق شدم،هنگامی که قول سفر فلسطین را به من دادی،و وقتی من،با حماقتی که دارم،گذاشتم سوار آسانسور شوی.
با چنین وضعی آیا بوسیدن تو امکان‌پذیر است؟آیا باید کاغذ ناقابل را ببوسم؟
فرانتس کافکا

۱۳۸۹ آبان ۲۶, چهارشنبه

زخم روح هم دکتر دارد؟



یک زمانی تقویم دیواریِ اتاقم جای روزنوشت هایم بود.یک زمانی یعنی دوران راهنمایی‌ام.پریود که میشدم علامت میزدم pr.رمزی بودمثلاً.کسی نمی‌فهمید.اگر روزی با کسی صحبت میکردم که شارژم میکرد آن روز را فلش میزدم و می‌نوشتم:امروز عالی بود.
شب‌ها بعدِ دستشویی-یا همان قبلِ خواب- ماژیک سی دی به دست به سمت کاغذ روغنیِ تقویم دیواری اتاقم می‌رفتم و شعرهایی که از بَر بودم را می‌نوشتم.بعد که سال تمام می‌شد تقویم را نگاه می‌کردم.روزهایی را میدیدم که در آن روز همه چیز عالی بود.یا همه چیز بد بود.یا چیزهایی مثل این.کنار بعضی از روزها دلیل خوب بودن و بد بودنش را نوشته بودم.و بعضی دیگر نه.و حتا گاهی کنار آن روزهایی که دلیلش را رمزی می‌نوشتم هم باز چیزی به یادم نمی‌آمد که چرا آن روز خوب بود.چه برسد به آن بی‌دلیل هایش.من همچین آدمی بودم.
تقویم دیواریِ الانِ اتاقم خالیِ خالی‌ست.خیلی وقت است که هیچ چیز را ثبت نمی‌کنم.گاهی به سرم میزند هرچیزی که در این دنیای مجازی برای خودم دست و پا کردم را هم از بین ببرم.در واقع خودم را از بین ببرم.
بگذارید راحت بگویم.من وقتی این وبلاگ را میبینم یادم می‌آید که چه‌جور آدمی هستم.برای خودم یک هویت پیدا میکنم.من از این هویتِ لعنتیِ خودم متنفرم. باید همه چیز را پاک کنم.باید همه چیز را پاک کنم.
کیا منو میشناسن؟

۱۳۸۹ آبان ۲۴, دوشنبه

کافی‌ست دقت کنید

چشم
زیباترین و گویاترین عضو بدن انسان است.

پ.ن:در آب و خاکی که من هستم به چشم میگویند چوم.یکی از کلمه های مورد علاقه ی من است این.

۱۳۸۹ آبان ۲۲, شنبه

ای که میان جانِ من،تلقین شعرم می‌کنی


گر پاسبان گوید که هی،بر وی بریزم جام می
دربان اگر دستم کشد،من دست دربان بشکنم
چرخ ار نگردد گرد دل،از بیخ و اصلش برکنم
گردون اگر دونی کند،گردون گردان بشکنم
خوان کرم گسترده ای،مهمان خویشم برده ای
گوشم چرا مالی اگر،من گوشه ی نان بشکنم؟

مولانا

۱۳۸۹ آبان ۲۱, جمعه

و لب‌خند میزنم به این چیزهای کوچک مرده‌گی

صبح دیرم شده بود.نه اینکه از قبل بدانم دیرم می‌شود.برنامه ریزی های من دقیق است.اما این وسط همیشه یک چیز را نمیبینم.اینکه نمیبینم مشکل از بینایی‌ام نیست.درواقع یک چیزی را این وسط حساب نمیکنم.به ریاضی‌ام برمی‌گردد؟نمیدانم.همیشه از ریاضی متنفر بودم.شاید برای همین است که همیشه یک چیز را این وسط حساب نمیکنم.آن پانزده دقیقه ای که برای تهوع‌ام هدر می‌رود را هیچوقت حساب نمیکنم و همیشه هم به خاطر این دیرم می‌شود.چون همیشه فکر میکنم شاید امروز حالم به‌هم نخورد.و می‌خورد.و پانزده دقیقه هدر می‌رود و من همیشه صبح ها دیرم می‌شود.
و اگر امروز زمانیکه گیج‌گونه به شماره های خیابان خیره مانده بودم آقای آژانسی من را به طور اتفاقی نمیدید و باز هم به طور اتفاقی مسیر مرا حدس نمیزد و از روی معرفت جلوی پایم ترمز نمیکرد مطمئناً مثل همیشه دیر می‌رسیدم.

۱۳۸۹ آبان ۱۹, چهارشنبه

زندگیِ مربوط به من-3


آبان 89-زنگ تفریح مدرسه

*در هنگام نوشیدن چای،باید رنگ آن را هم حس کرد.

عکس از فاطیما

یکی از همین خاطره‌ها



قبل از ظهر است.وسط تابستان.ییلاق
روی لبه ی تراس طبقه سوم نشسته ایم.طوریکه پاهایمان روی سقف خانه دراز شده.داریم حیاط خانه ی روبه‌رو را نگاه میکنیم.بچه ی خانه ضجه می‌زند.مادر خانه حیاط را جارو می‌کند.پدر خانه روی پله نشسته و بادام می‌خورد.البته من حواسم به حیاط نیست.به ضجه ی بچه ی خانه ی همسایه هم نیست.حواسم به صدای آزاردهنده ی برشکاری سقف خانه ی دایی این هاس.گیر دادم.الکی.هی تند تند میگویم آخه وسط تابستان هم مگه وقت اینجور کارهاس؟اصلن تو بگو آره خوب وسط هفته بیان.آخر هفته که دایی میدونست ما اینجاییم.بعد این وسط هرازگاهی برای تنوع با تعجب میگویم ولی عجب جرأتی داره ها.چطوری رو نوک سقف وایساده نگا کن.بعد او نگاهم می‌کند و میگوید چه قد غر میزنی و من با اخم میگویم دوس دارم و او بلند می‌شود و می‌گوید خیلی ارتقاعش زیاده.پایینو نگا کردم سرم بد گیج رفت.باز اخم میکنم و میگویم لوس.بلند میشوم.میرویم.

خاطره های من کسل کننده‌ است.

۱۳۸۹ آبان ۱۷, دوشنبه

ساعت 10:25 صبح دوشنبه 17 آبان

داریم داستان دیوارِ میرصادقی را میخوانیم.آفتاب است.هوا سرد است.یک صداهایی می‌آید بین جیک جیک گنجشکان و چه چه بلبل.نمیدانم.برگ های سبز رونده ای که از روی حفاظ مدرسه بالا آمده اند قرمز شدند.باد پرچم را تکان می‌دهد.دخترک دماغ عملی نوبتش شده.دارد داستان می‌خواند.چرا نوبت من نمی‌شود؟من هم می‌خواهم.من داستان‌خوانی دوست دارم.از ردیف پشت سرم شروع شده.امروز به من نمی‌رسد.
آفتاب می‌تابد وسط کله‌ام.پرچم تکان می‌خورد.برگ‌ها قرمز‌اند.دبیر نمک‌پرانی های بی‌مزه میکند.بچه‌ها الکی می‌خندند.حالم دارد بهم می‌خورد.

۱۳۸۹ آبان ۱۴, جمعه

سرد و بارونی

چن روز یا یه چند هفته ای میشه که به طرز خطرناکی بی‌حوصله‌ام.به نظرم همه چیز بیش از حد مسخره اس.به نظرم وجود خودم بیش از حد پوچِ.من.نسبت به خودم.یه چیزایی تو گلوم گیر کرده.حرف.بغض.چیزایی مثه این.اینکه مامانم اجبار داره تا ثابت کنه افسرده شدم
بیشتر اعصابمو خورد میکنه.بیشتر بی حوصله ام میکنه.اینکه دوستام ازم میپرسن مطمئنی اتفاقی نیفتده؟چی شده؟.و اینکه نمیتونم اون حسِ لعنتیو بیان کنم بیشتر اعصابمو خورد میکنه.یه سوالی گوشه ذهنم هس که اگه واقعن یه روزی من نباشم اتفاق خاصی می‌افته؟
نه.همه ی ما یه خاطره ایم.من از اون آدمام که ارزش پررنگ بودن تو خاطرِ این و اونُ ندارم.فراموش شدنی‌ام.‏
نیاز دارم که همه چیو فراموش کنم.نیاز دارم که دوباره بوجود بیام.و توان برطرف کردن این دو نیازُ ندارم.و این حس ناتوانی داره اذیتم میکنه.‏

پ.ن:وبلاگِ خودمه.دلم بخواد هرچیزی میتونم توش بنویسم.

۱۳۸۹ آبان ۱۳, پنجشنبه

مخاطب،مخاطب عزیزم


گاهی باید با دیوار ها حرف زد.باور کنید جواب میدهند.اینکه شما نمیفهمید چه میگویند بحث جداست.دلیل این نمیشود که آنها حرف نمیزنند.من خودم بارها نشستم با آن ها حرف زدم.خوب بعضی ها را باید وادار به جواب دادن کرد.اینکه زور کنی جواب بدهند.میدهند.داشتم میگفتم.من خودم بارها با ایشان حرف زدم.بعد که حرفم تمام شد روبرویشان ایستادم.یک لگد کافیست.گچی میریزد.یا تَرَکی برمیدارد.خب این ها همه نشان دهنده ی حرف است.بندگانِ خدا اینطور اظهار نظر میکنند.بعله خودم میدانم.گاهی هم میشود که نه تَرَک بردارد و نه گچی بریزد.همینطور صاف صاف در برابر شما می‌ایستند.خب معنی‌اش واضح است.یعنی نظری ندارند.
حالا اینکه شما نمیفهمید این گچ ریختن ها و این تَرَک برداشتن ها و این صاف صاف ایستادن ها یعنی چه یک مسئله ی دیگری‌ست.به دیوارها ربطی ندارد.سعی کنید مشکلتان را با خودتان حل کنید.

۱۳۸۹ آبان ۶, پنجشنبه

از جمله هدف های مهم زندگی

یک روزِ دور در آینده،میروم خارج.میگذارم شب شود.میروم در خیابان هایش.مثلاٌ آن موقع یک دوست پسر پولدار هم دارم.با او میروم خارج و میگذاریم شب شود و میرویم خیابان.بعد دوربین را میدهم به یکی.خودم در کنار دوس پسرم می‌ایستم.نمیچسبم ها.فقد می‌ایستم.طوریکه سرم نزدیک شانه اش باشد.مطمئنن بدون روسری و این ها.بعد میگویم از ما عکس بگیر.عکس که گرفت دوربین را از دستانش میقاپم میدوم سمت هتل.عکس را طوری درستش میکنم که کله ی خودم معلوم باشد فقد.با شانه ی او.که یعنی پسری در کنارم ایستاده.شب است.حجاب ندارم که یعنی در خارجم.قدم بعدی گذاشتن آن عکس در آواتارم است.
آدمم.از سنگ که نیستم.یک چیزهایی میبینم.خب دلم میخواهد یکهو

خواب زمستانی

گوش می‌دهم.صدای در می‌آید،صدای پا،صدای حرف پشت پنجره.شاید یک نفر به دیدنم آمده.دنبال عصایم می‌گردم،دنبال کفش هایم،دنبال عینکم.کی یاد من کرده؟کی؟مهم نیست.اصلاٌ مهم نیست.حتا اگر غریبه ای باشد که اشتباهی آمده راهش می‌دهم و امشب نگه‌اش می‌دارم.
گلی ترقی

۱۳۸۹ آبان ۴, سه‌شنبه

۱۳۸۹ مهر ۳۰, جمعه

خاطرم رنجیده است.

دلم میخواس که میشد الان
همه ی آدمای تو گوشیمو پاک کنم.همه اسمسارو.
همه ی کتابامو بسوزونم.همه ی این ورق پاره ها رو بریزم دور.
لباسامو.دونه دونه هاشو.با همه ی خاطراتشون بندازم دور.
دلم میخواس شب از نیمه که میگذش.یه زندگی نو رو شروع میکردم.بدون هیچکدوم از آدمای زندگی قبلیم.
یه رنجی هس که آزارم میده.بد.
کسی نیست که بفهمه...
من،سرد است.

۱۳۸۹ مهر ۲۹, پنجشنبه

۱۳۸۹ مهر ۲۸, چهارشنبه

از مو که حرف میزنم،از چه حرف میزنم !!

خانوم آرایشگر وقتی داشت موهایم را میبرید گفت احساس سبکی داری نه؟گفتم آره.
چند روزی بود سردرد شدیدی داشتم.همش حس میکردم علت سردردم میتواند موهای بلندم باشد.میدانم احساس چرتی بود.اما به هر حال هرچه بود بهانه خوبی بود برای کوتاه کردن موهایم.کوتاهِ کوتاهِ کوتاه.
هی میروم جلوی آینه.لبخند میزنم و میگویم بح بح :)
از ظهر تا الان مادرم پنج بار گفته همه چیز دختر به موهایش است.مو نداشته باشد،انگار هیچی ندارد.یکبار دیگر این را بگوید به نشانه اعتراض از خانه میزنم بیرون !

۱۳۸۹ مهر ۲۷, سه‌شنبه

بی بال و پر

ظهور روح هم معمولاٌ برای افرادی اتفاق می‌افتد که از مرگِ نامتعارفی رنج برده اند.مثلاٌ آموس دابز به مرگی مرموز مرده بود؛دهقانی تصادفاٌ او را همراهِ چند تا شلغم خاک کرده بود!
وودی آلن

۱۳۸۹ مهر ۲۲, پنجشنبه

لذت زندگی در خود

لذت بخش ترین لحظات برای من-یک دختر هفده ساله-مطمئنن این است که پایم را بیندازم روی میز.عینکم را به جای چشم روی سرم بگذارم.لیوان چای در دست راستم باشد.کتاب هم دست چپم.یک پیش دستی پر از تنقلات هم باشد تنگش.و زندگی یعنی همین :)

۱۳۸۹ مهر ۲۰, سه‌شنبه

نامه-4

یک روز،نامه ای خواهم نوشت به مقصدی نامعلوم.اینکه چه بنویسم نمیدانم.فک کنم هر چه باشد بیش از دو سه جمله نشود.اما نه اینکه از کاغذ کوچک استفاده کنم.نه.کاغذ بزرگ.از وسط شروع نمیکنم.از همان خط اول.بعد اسمم را بصورت حرف اول مینویسم یک امضا میزنم زیرش.عین آدم پشت پاکت مینویسم که این کار هیچ دلیل خاصی ندارد.و فقط برای تجربه کردن یک حس است که نامی برایش نیست.نه قصد مرموز بازی دارم نه چیزی.میدانم که اینطور نمیشود پست کرد و فلان.مثلاٌ این همه دوست و آشنا.یکبار که گذرم افتاد به دورترینشان نامه را از لای در می‌اندازم داخل.حتی اینطوری میشود بعد ها در حاشیه حرفهایش فهمید که نظرش در مورد آن نامه چه بوده.چه فکری میکند و این ها.اصلاٌ به دستش رسید یا گم شد؟این ها را میشود در حاشیه حرفهایش فهمید.او میگوید و تو مثلاٌ قیافه ات را تعجب زده نشان میدهی حتی شاید آخرش بگویی چه آدم های مریضی.و بعد او نداند که تویی !

۱۳۸۹ مهر ۱۹, دوشنبه

درخت خرمالوی همسایه


اینکه نیمکت من در کلاس کنار تراس است را قبلاٌ هم گفتم.درخت خرمالوی همسایه تا هفته ی پیش هم کال بود.امروز خرمالو ها نارنجی شده بودند.یعنی خرمالوی درخت همسایه رسیده.چند شاخه هم از لا‌به‌لای حفاظ مدرسه آمده داخل حیاط و ... :)

۱۳۸۹ مهر ۱۵, پنجشنبه

طاهره،طاهره ی عزیزم-3

مدت 10 روز است که منتظرم زیرا نامه‌ات را ده روز قبل گرفتم و این امیدواری در من پیدا شده که هر روز منتظر باشم.
تاریخ:30/11/40
غلامحسین ساعدی

طاهره،طاهره ی عزیزم-2

امشب پاس‌ام.و میدانم سه ساعت تمام نصفه شب همه اش را با تو خواهم بود.خیال تو را نمیتوانم از خودم دور کنم و وضع روحی ام در حال متلاشی شدن است،از تو خواهش میکنم شب های جمعه شمعی روشن کنی،در پیر همان جایی که سابق شمع روشن میکردیم مرا دعا کن،مرا دعا کن تا از این دنیای تاریک خلاص بشوم.‏
مرا دعا کن تا هرچه زودتر رها شوم و به نزدت برگردم.‏
مرا دعا کن از این تنهایی کشنده و خطرناک راحت و آسوده شوم.‏
تاریخ : 6/12/40
غلامحسین ساعدی
نظر اینجانب: التماسی که تو لابه‌لای این کلمات هست اونقد شدیدِ که هنوز بعد از پنجاه سال تازگی خودشو داره.‏

۱۳۸۹ مهر ۱۳, سه‌شنبه

آهنگ بد موقعی تمام شد.

نشسته بودم روی صندلی.میچرخید و میچرخیدم.یک دستم لیوان چای بود و دست دیگرم کتاب.تازه گرفته بودم.امروز غروب.تازگی ها مقدمه ها را هم میخوانم.چون صهبا میخواند.از مقدمه ها بیشتر از متن کتاب تعریف میکند.یا نقد میکند.منم تقلید میکنم.به همین سادگی.
نشسته بودم روی صندلی.میچرخید و میچرخیدم.پنجره بسته بود.اما صدا آمد:
منو ببخش اگه هنوز دلواپسم اگه هنوز میخوام...*
پسر همسایه با آهنگ میخواند.خیلی بلند میخواند.لیوان چای به دست رفتم پنجره را باز کردم و زیر پنجره نشستم.میخواستم بخواند و بشنوم.لیوان چای در دستم بود.غوز کرده بودم.انگشت اشاره ام را دور لیوان میچرخاندم.به یک نقطه آن ته تها خیره شده بودم.داشت میخواند.صدایش سوز داشت.آنقدر که داشت کم کم بغضم باز میشد.داشت میخواند.داشت بغضم باز میشد.با سوز میخواند.من حواسم بود.به یک نقطه نامعلوم خیره شده بودم.حواسم بود.داشت بغضم باز میشد
ایکاش هیچوقت آهنگ تمام نمی‌شد.
*آهنگ را تا به حال نشنیده بودم.نمیدانم چیست و از کیست.احتمالاٌ غلط دار نوشته ام.

۱۳۸۹ مهر ۱۲, دوشنبه

طاهره،طاهره ی عزیزم

...اگر نمیشناسی که سعی کن بشناسی.این هم برای خودت و هم برای من ضروری است.شاید وقتی مرا شناختی از ریخت و قیافه ی من بدت بیاید و تف کنی به صورت ام.من یک دفعه راحت میشوم.با زور به کسی نمیشود قبولاند که بیا مرا دوست بدار.*

غلامحسین ساعدی

* رونوشت به خودم

۱۳۸۹ مهر ۱۱, یکشنبه

موسیقی آب گرم-3

-یعنی میخوای بگی تو برای اون پنجاه دختر کوچولویی که توی آتیش سوخته‌ان احساس تاسف نکردی؟اون ها از پنجره آویزون شده بودند و جیغ میزدند.
-آره.ولی این فقط یه خبر توی یه صفحه از روزنامه بود.من واقعاٌ هیچ احساسی بهم دست نداد.فقط ورق زدم و رفتم صفحه ی بعد.
چارلز بوکفسکی

۱۳۸۹ مهر ۸, پنجشنبه

مخاطب دارد.

لذت خواندن کتابی که تا چند روز پیش دست کسی دیگر بود و حالا برایت با عنوان یادگاری فرستاده تا بخوانی.کتابی که خودش مدتها پیش خریده بود و بار ها خوانده بود.دست خودم نیست!وقتی ورق میزنم و میروم صفحه ی بعد به جای اینکه به این فکر کنم ادامه ی کتاب چیست به این فکر میکنم دستی جز دست من مدتی قبل این ورق ها را دست زده و برگردانده و خوانده.مزه میدهد.خیلی.وصف نشدنی است.

موسیقی آب گرم-2

عشق از آن ماست
زندگی از آن ماست
خورشید سگ ماست و قلاده اش در دست ما
هیچ چیز نمیتواند شکستمان دهد.

چارلز بوکفسکی

نظر اینجانب:بح بح :)

۱۳۸۹ مهر ۵, دوشنبه

خسته نمی‌شوم

کلاس جدیدم در مدرسه ی جدیدم منظره ی زیبایی دارد.خیلی زیبا.نیمکت من کنار در تراس است.یعنی کنار من یک دیوار نیست.بلکه در کشویی شیشه ای است که همیشه آن را باز میگذارم.لذت عجیبی است و گمان نکنم هیچکدامتان همچین حسی را تجربه کرده باشید.سر کلاس همانطور که روی نیمکت نشستید و حرفهای دبیر را گوش میدهید پاهایتان بیرون کلاس است.یعنی هم هستید هم نیستید.یعنی مجبور نیستید که فقط قیافه کسل کننده دبیر را تحمل کنید.میتوانی هروقت دلت خواست سرت را کج کنی و بیرون را نگاه کنی.میتوانی اگر خسته شدی پاهایت را به سمت بیرون دراز کنی.میتوانی اگر باران آمد دستت را دراز کنی و قطراتش را حس کنی.همانطور که در کلاسی.به قول فاطیما،جان میدهد برای فانتزی های ذهن درگیرمان.
حس خوبی است.از دست نمیدهم.

۱۳۸۹ مهر ۴, یکشنبه

عروس خانوم عفیفن

از جمله چیزایی که هیچوخ نمیتونم درک کنم.واقعن از درک کردنشون عاجزم این دخترایی که تو باشگا قسمت رختکن با اینکه خلوته اما میرن یه گوشه تاریک و دنج لباسشونو عوض میکنن.اصن این شدت شرم و حیا حال منو بد میکنه.جَم کنین بابا

۱۳۸۹ مهر ۲, جمعه

آب را محکم تر قورت میدهم تا شاید همراهش آن چیز نیم زنده ی مغشوش* که در گلویم گیر کرده برود پایین

*فروغ فرخزاد

دسته بندی شده در:کار های روزمره

جای رژلب قهوه ای روی لبه لیوان چای را با نوک انگشت اشاره ی دست راستش پاک میکند.

حافظ

کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد
یک نکته از این معنی گفتیم و همین باشد

:خب؟
:خب.

۱۳۸۹ شهریور ۳۱, چهارشنبه

پاییز مبارک :)

خیزید و خز آرید که هنگام خزان است
باد خنک از جانب خوارزم وزان است
من عاشق این شعر بودم که فقط همین یه بیتشو حفظم.فک کنم از منوچهری هستش.برای تاریخ ادبیات پارسال بود.
همین دیگه :)

۱۳۸۹ شهریور ۲۸, یکشنبه

نوای اسرار آمیز

زنورکو:برای خواننده،یک نویسنده همه محاسن عالَم رو داره.هروقت به یک نمایشگاه کتاب میرفتم همه غش و ضعف میکردن انگار خواننده موزیک راکم.حساب زن هایی که تن و زندگیشونو میخواستن بهم بدن از دستم در رفته.
لارسن:عجب!و بعد؟
زنورکو:تنشونو می گرفتم،زندگیشونو برای خودشون میذاشتم.(با خنده).وقتی جوون بودم خیلی زود رفتم تو کار زن های شوهر دار،واسه این که راحت باشم:این کار آدم رو از احساسات حفظ میکنه.
اریک-امانوئل اشمیت

نوای اسرار آمیز

لارسن:چند وقته که تو این جزیره زندگی می‌کنین؟
زنورکو:ده سالی میشه.
لارسن:حوصله تون سر نمیره؟
زنورکو:(با سادگی)-در محضر خودم؟هرگز.
لارسن:(با کمی ریشخند)-خسته کننده نیست آدم با یک نابغه زندگی کنه؟
زنورکو:نه به اندازه زندگی با یک احمق(به خلیج نگاه می‌کند).
اریک-امانوئل اشمیت

نوای اسرار آمیز

لارسن:و حالا این که همه یکصدا این بیست و یکیمین کتابتونو شاهکار شناختن چه تأثیری در شما داره؟
زنورکو:(به سادگی)-برای بقیه کتابام تأسف میخورم.
اریک-امانوئل اشمیت

دختره ی فسقلی

بزرگ شم برم دانشگا

از ته بخوانیم

برطرفم را نیاز کنید.

بازخوانی-2

از چشم هایم افتادی.
درست مثل همان اشکی که می‌آید.می‌ماند.
سنگینی می‌کند.می‌لغزد.می‌چکد.
می‌افتد.
محو می‌شود.
خرداد 89

۱۳۸۹ شهریور ۲۷, شنبه

دخترک دیوانه

جنازه ی او را در فلان تاریخ در فلان روز در فلان جا پیدا کردند.
زیر پل با چشمان باز مرده بود.اما با چشمان بسته پیدایش کردند.
بعدها کسی علت آن را نفهمید.چون اساسن کسی متوجه این موضوع نشده بود.

۱۳۸۹ شهریور ۲۶, جمعه

بعد من الان حوصله ام سر رفته.
برای وقت پرکنی رفتم حموم.لباس دوس داشتنیمو پوشیدم.شام حاضر کردم*.بعد اومدم نشستم جلو آینه آهنگ گذاشتم.باهاش خوندم و رقصیدم و آرایش کردم.هیچ کتاب نخونده ای هم نیس.ینی هست.دو تا کتاب نصفه خونده هس.که من حال ندارم اونارو تموم کنم.اصلن بعضی کتابارو نباس یه شبه خوند.باید بذاری یه دوره طولانی کشش بدی.تو روزای مختلف حالتای مختلف بخونیش.اونطوری بهتر میفهمی.خلاصه اینکه من الان حوصله ام سر رفته.بله سر رفته.حسابی
*نیمرو و نون کهنه و چای تلخ.همین !
تا تو نگاه میکنی کار من قار کردن است.

ییلاق-تابستان 89






خبر داری

شلوار من زیر درخت آلبالو گم شده.

۱۳۸۹ شهریور ۲۵, پنجشنبه

کتابخوانی

من بلند بلند کتاب میخوانم.اصلن از اولش هم همین عادتم بود.از همان اول سواد دار شدنم.حتا دم ظهر که همه خواب بودن.من کنار مامان دراز میکشیدم.آن کتاب داستان های مربعی که وسطش عکس داشت و کنارش عکس کوچکتر و زیرش چند خط نوشته.بلند بلند میخواندم.بلاخره را میخواندم بالا خره.بلند بلند.بعد ازم خواستند در دلم بخوانم.یواش یواش بخوانم.پچ پچ کنم و بخوانم.گفتم چشم.عادتم را تغییر دادم.یواش یواش خواندم.
تا چند وقت پیش.نمیدانم چه شد دقیقن.همینقد یادم است که داشتم رونوشت بدون اصل را میخواندم.رو تخت دمر دراز کشیده بودم.پاهایم رو بالش بود.پتو را انداخته بودم رو زمین.دامنم یه خورده آمده بود بالا.یه قسمتی از کتاب را خواندم.خیلی خوشم آمد.نیشم باز شد.دوباره همان قسمت را بلند بلند خواندم.نشستم وسط تخت.دامنم را مرتب کردم.بالش را گذاشتم روی پاهایم.کتاب را گرفتم دست.طوریکه انگشت شستم وسط کتاب مانده بود.شروع کردم بلند بلند خواندن.لعنتی طول میکشید.یه کتاب حدودن صد صفحه ای بیش از دو هفته طول کشید.دیگر آن اواخر تند تند تو دلم میخواندم.حوصله ام سر رفته بود.اینکه تنها تنها بشینی و یک کتاب را بلند بلند بخوانی حوصله ات سر میرود.مزه اش به جمع است.
الان فقط قسمت های خوب کتاب را بلند بلند میخوانم.آن قسمت هایی که از شدت زیبایی نیش آدم را باز میکنند.آن قسمت هایی که آدم را مبهوت میکند.فقط همان ها را.همین هم خوب است.

۱۳۸۹ شهریور ۲۴, چهارشنبه

شاخ

لبِ مرزی بود.خودش هم نمیدانست کجایی باید باشد.فقط خانه شان افتاده بود آن طرف مرز،همین.همین هم کافی بود دشمن مان باشد.
پیمان هوشمندزاده

۱۳۸۹ شهریور ۲۳, سه‌شنبه

ده-2

-به همین راحتی داره به یکی دیگه فکر میکنه؟
+نمیدونم براش راحت بوده یا نه.اما داره به یکی دیگه فکر میکنه

ده-1

-ما اصلن اومدیم که از دست بدیم.ما اومدیم به دست بیاریم از دست بدیم.به دست بیاریم از دست بدیم.چرا نمیخوای از دست بدی؟بذار از دست بدی.اینم تجربه کن
+تجربه،همش تجربه
-آره.همش تجربه مگه چیه؟همینه.

۱۳۸۹ شهریور ۲۲, دوشنبه

دخترک دیوانه

او
شب ها عروسکش را محکم در آغوش میکشید
سرتا پایش را تند تند بوسه باران میکرد
زیر لب مدام زمزمه میکرد:عزیزم،عزیزم

در حالیکه حتا نمیدانست مخاطبش کیست.

مسخ

صدای بستن در نیامد.حتما در را باز گذاشته بودند.درست مثل تمام خانه هایی که مصیبتی عظیم در آنها رخ داده است.

کافکا

در فیلم زنان بدون مردان

چرا زرین-دخترک نجیب خانه- آنقدر شدید لاغر است؟؟چرا چرا

روح دوزخی

بده موهایت را باد شانه کند.خوب؟

۱۳۸۹ شهریور ۲۰, شنبه

بویِ ماهِ مدرسه


دوباره من و نس و فاطیما.با هم رو یه نیمکت.
چایی خوردنامون تو زنگ تفریح،نقشه زجرکش کردن دبیرا موقع امتحان،عکس گرفتنای دزدکیمون از دبیرا موقع درس دادن.خفه کردن خنده هامون موقع سوتی دادن دبیر.و بقیه چیزا
دلم واسه همه چیز مدرسه تنگ شده.

۱۳۸۹ شهریور ۱۹, جمعه

کافه موکا-2

یکبار از همان بارهایی که تنهایی میرفتم کافه نزدیک خانه مان.
رفتم داخل و نشستم.این کافه-کافه موکا- بسیار کوچک است.فقط سه میز دارد.یک میز دو نفره،یک میز سه نفره و یک میز چهار نفره.رفتم داخل و نشستم.میز دونفره پر بود.میز سه نفره خالی بود.اما من رفتم روی میز چهار نفره نشستم.کیفم را گذاشتم صندلی بغل.انگار که تنهایی تاکسی بگیری و بگویی پشت دونفر.بعد بلند شدم و رفتم جلوی پیشخوان.سرم را نزدیک صورت خانوم کافه چی بردم.دلم میخواست بصورت محرمانه سفارش خود را بدهم.یا شاید نمیخواستم سکوت کافه را بهم بزنم.درست یادم نیست.قضیه مربوط به دو ماه پیش است.همانطور پچ پچ کنان سفارش همیشگی ام را دادم.اما خانوم کافه چی بلند گفت شکلاتی؟میبرین؟ آروم گفتم شکلاتی.میمونم.رفتم رو میز چهار نفره ی خودم نشستم.گوشی را به بهانه اینکه ساعت چند است چک کردم-مبادا کسی زنگ زده باشد و من جواب نداده باشم-.یکی نبود که بگوید اگر میخواستی ساعت را ببینی کافی بود مچ دست چپت را نگاه کنی نه گوشی را.
بعد یک پسرک همراه دوست دخترش آمدند و روی میز سه نفره نشستند.از آن لحظه به بعد.یعنی در تمام مدتی که داشتم نوشیدنی ام را مینوشیدم و ساعت را چک میکردم و دزدکی به صحبت هایی که از طرف میز دو نفره و میز سه نفره به گوشم میرسید،گوش میدادم همش دلم میخواست که الان در باز شود و الزامن یک مرد موقر داخل بیاید.ببیند جا نیست.با تردید به من نگاه کند که یعنی میشود اینجا بنشینم؟و من با سر بگویم موردی ندارد.برود سفارش بدهد.بیاید روی صندلی کناری یا روبرویی بشیند.حتا با من یک کلمه حرف هم نزند.فقط بیاید کنارم بنشیند.و بعد که نوشیدنی ام تمام شد بروم حساب کنم.بعد کیفم را از روی صندلی بردارم.با تکان دادن سرم با مرد خدافظی کنم.او حواسش نباشد.جوابم را ندهد.و من بروم.

۱۳۸۹ شهریور ۱۷, چهارشنبه

لچک به سر

خیلی چیزا فرق کرده خانوم جون.دیگه هیچ چیز مثه قدیما نیس.الان دیگه به پسخونه میگن باجه ی پستی.به عکاسخونه میگن آتلیه عکاسی.به قهوه‌خونه میگن کافه.تنها بری گم میشیا

ابر پربارم،نبارم هیچ هیچ*

میخواهم یکبار که یک نفر در حال صحبت با من است یکهو بی دلیل وسط حرفهایش بلند شوم و از اتاق بروم بیرون.میخواهم دهانش نیمه باز بماند.میخواهم مات شود.مبهوت شود و بماند.از اتاق بروم بیرون و مثلن در تراس را باز کنم.شب باشد.من به در تکیه بدهم و خیابان خلوت شب را ببینم.که هر از گاهی یک ماشین ویراژ کنان از آن میگذرد و من بخواهم کنجکاو شوم که داخل آن ماشین چه کسانی هستند.آنقدر کنجکاو که روی نوک پا بایستم و تا ته خیابان را نگاه کنم که حداقل چند کله از پشت سایه میزند.شاید بتوان حدس زد.
بعد خودم را از لبه تراس آویزان کنم.یعنی از لبه ی تراس دولا شم.آنقدر تا شوم که بتوانم تراس طبقه پایینی را ببینم.از تراس یک خانه میشود حدس زد خانوم خانه باسلیقه است یا نه.همسایه طبقه پایینی ما تراس سمت خیابانش تمیز است.برق میزند.کلی گلدان های رنگی گذاشته است.-بعد ها ماهم ازشان تقلید کردیم اما حالا همه ی گلها خشک شده اند و مجبور شدیم بذاریم دم در خانه تا رفتگر ببرد-اما تراس آنوریشان یعنی تراس سمت کوچه پشتی وحشتناک است.لابد فکر میکنند آن کوچه پشتی که دید ندارد چرا باید وقت گذاشتُ تمیز کرد.خبر ندارند یکی از تفریحات من آویزان شدن از تراس است.نمیدانند آمار تراسشان را خوب دارم.سرامیک سفید کف زمین از شدت گرد و خاک به رنگ سیاه در آمده.طشت های پلاستیکی گنده چندتا چندتا روی هم تلنبار شده است.باید دولا شوی و ببینی.
نویسنده در اینجا نفسی تازه میکند و به زمین خیره میشود.
*عنوان مصرعی از شعر قیصر امین پور.

۱۳۸۹ شهریور ۱۶, سه‌شنبه

من و مامان-1

سر میز افطار بودیم.من و مامان.جز سکوت،صدای تلویزیون هم بود.خواستم حرفی زده باشم.گفتم مثینکه فردا آخرین قسمتشه.مامانم گفت اوهوم.یه خورده بعد گفت این افطار بهم خیلی چسبید چون تو کنارم بودی.گفتم اوهوم.تو تموم مدتی که لقمه نون و شامیمو میجوییدم هی داشتم زور میزدم تا یه حرفی بیاد تو ذهنم.همه حرفایی که آخر هفته با دختر عمه هام زدمُ مرور کردم.همه ی حرفایی که تو این چن روزه با دوستام گفتمُ مرور کردم.حتا تو شام دیشب هم هیچ اتفاق خاصی نیفتاده بود که واسه مامان تعریف کنم...
چاییشو برداشت و رفت نشست رو کاناپه تا راحت تر سریالُ ببینه.

خاطره ی اولین نامه

امروز نامه نوشتم.باید ببرم بدم پستخونه.همیشه دوس داشتم واسه یه بارم که شده این کارُ بکنم.حس خوبی دارم.

عشق هم شاید...

درد،حرف نیست
درد،نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟

قیصر امین پور

بازخوانی-1

...آسمان مهتابی شب!نه رنگش را میپذیرم و نه آرایشش را.زمین تو ونگاه ماه و خورشید به من میگویند ما جایمان درست است و این شما آدمیان نابجا هستید که دور ما میچرخید و گره ی کور این کلاف سردرگم را کورتر میکنید.و این مرا از امید زندگی کردن!از امید خوب زندگی کردن خلاص میکند...

88.3.17

۱۳۸۹ شهریور ۱۴, یکشنبه

فانتزی ها

فک کن
فامیلیش بود عشقباز
بهش میگفتن آقای عشقباز !

ویرونه

هر کسی
بهتر از هیچکسه.
تو این گرگ و میش بی حاصل
حتا مار
که وحشتو رو زمین میپیچونه و می غلتونه
به ز هیچکیه
تو این
سرزمین غمزده.

لنگستون هیوز./احمد شاملو

شدنیه

تازگی ها دارم تمرین میکنم که وقتی یه نفر چرت و پرت میگه تو چشاش زل بزنم و بگم داری چرت و پرت میگی.

:)

یکی میگفت لذت بخش ترین مکالمه بین یه دختر و یه پسر همجنسگرا اینه که میتونن دوتایی راجع به یه پسر نظر بدن.

۱۳۸۹ شهریور ۹, سه‌شنبه

از چخوف به اُلگا کنیپر

...من به میرهولد نوشتم و در نامه او را متقاعد کردم که در به تصویر کشاندن یک شخص عصبی،خشن نباشد.اکثریت مردم عصبی هستند،اکثریت رنج میبرند.اقلیت است که درد شدید را احساس میکند.ولی کجا،در خیابان یا خانه کسی را دیده اید که در حالی که جست و خیز میکند و غرق در خیالات است سرش را بین دو دست بگیرد.
رنج را باید همانطور که در زندگی بیان میشود بیان کرد.یعنی نه با حرکات دست و پا بلکه با آهنگ صدا و نگاه،نه با ایماء و اشاره بلکه با ظرافت.
2 ژانویه 1900،یالتا

نظریه

اولین دیدار خیلی هم معمولی و عادیه.به نظر من همه چی از دومین دیدار لعنتی شروع میشه.

از چخوف به اُلگا کنیپر

دستتان را میفشارم و میبوسم.سلامت،شاد و خوشبخت باشید.کار کنید.در جست و خیز باشید،دلربایی کنید،آواز بخوانید و اگر ممکن است این نویسنده ناچیز را که از ارادتمندان مخلص شماست فراموش نکنید.
دست شما را محکم،محکم میبوسم!!
چخوف کاملا ارادمتند شما
9 سپتامبر 1899،یالتا

مثل اُلگا

من دلم میخواهد بعد ها برای مردی نامه بنویسم و در آن،مرد را با نام و نام خانوادگی اش مورد خطاب قرار دهم و از او چیزی بخواهم.مثلا:ریکا ابراهیمی،ایکاش شما به اینجا می آمدید.
و بعد صمیمانه به نامه ی خودم ادامه بدهم.

۱۳۸۹ شهریور ۷, یکشنبه

ارواح دوزخی

یکی از آموزه های قدیس آوگوستینوس که کلیسا هیچگاه رسما نپذیرفت ولی پیامد های بلند مدت و از بسیاری جهات اندوه بار داشت اصل تقدیر ازلی او بود.به موجب این عقیده بشر نمیتواند با اعمال اراده خود مستقل از اراده خدا نجات یابد و برای رستگاری نیازمند مداخله و فیض الهی است.ارواحی که به جهنم میروند آنهایی هستند که خداوند به نفع آنها مداخله نمیکند.پس لعنت شدگان،طبق مشیت خدا لعنت شده اند.این آموزه در قرن های بعد وسیله توجیه سوزاندن و شکنجه بسیاری از مرتدان گردید.
براین مگی

۱۳۸۹ شهریور ۳, چهارشنبه

خسته ام .

چسب نواری را میکنید.میچسبانید به سرانگشتتان.با او بازی میکند.آنقدر که اثر انگشتتان روی چسب نواری پر شود.آنقدر که چسب دیگر نچسبد.
یک جورهایی این به من ربط دارد.

بوف تنهایی من

برای نوشتن کوچکترین احساسات یاکوچکترین خیال گذرنده ای ، باید سرتاسر زندگانی ام خودم را شرح بدهم و این ممکن نیست.

صادق هدایت

آن روزهای خوب که دیدیم خواب بود

من دوتا گوش دراز دارم. نگا کن

۱۳۸۹ شهریور ۲, سه‌شنبه

خانوم محمودی

من از معلم سوم دبستانم متنفرم.اسمش را خوب یادم است.خانوم محمودی.خیله خوب.حرفم راپس میگیرم.اسمش راخوب یادم نیست.شاید اسمش خانوم محمدی بود.به هر حال.از او متنفرم.شاید از شانسش بود.یک سری اتفاق ها در سوم دبستان برایم افتاد که خوب باعث شد من از معلم سوم دبستانم متنفر شوم.مهمترینش هم آن جدول ضرب کوفتی بود.من هم از ریاضی متنفررر.خلاصه من روزی توانستم جدول ضرب را از حفظ بگویم که روزهای پایانی پنجم دبستان را میگذراندم.اتفاق بعدی که مهمتر از اول است پریود شدنم بود.برای اولین بار.سر کلاس بودیم و من گفتم میخوام برم پایین.پایین همان دسشویی بود.رفتم پایین.آمدم بالا.چند دقیقه بعد دوباره گفتم میخوام برم پایین.نگاهم کرد و گفت برو.رفتم.آمدم.نشستم.باز گفتم میشود برم پایین؟؟نگاهم کرد.مکث کرد.گوشه لبش رفت بالا.ینی نیشخند زد.با یک نگاه معنی دار گفت برو.آن نگاه معنی دار فقط برای من یک معنی داشت.آن هم اینکه اسهال شدی؟؟ احساس میکردم همه ی کلاس دارد نگاهم میکند.دوییدم رفتم پایین.وقتی آمدم بالا.وقتی رفتم کلاس.احساس میکردم همه ی بچه ها دارند مرا نگاه میکنند.ازش متنفرم!!!اتفاق بعدی این بود که از تلویزیون آمدند و خواستند ما بچه فسقلی ها جلوی دوربین جوک تعریف کنیم.آمدند کلاس ما.خانوم محمودی من را پیشنهاد دادند.نه یکبار هاا.چند بار.خوب صدایش تو گوشم است که میگفت گلکو.بذارید گلکو جوک تعریف کنه.با ناز حرف میزنه جوک تعریف کردنش جالبه.برای بچه ی خجالتی مثل من این یه عذاب بود.میفهمی خانوم محمودی ؟؟ازت متنفرم.با اون جزوه های مزخرف درس علومت.

۱۳۸۹ شهریور ۱, دوشنبه

گریه ام بر سمن و سنبل و نسرین آمد

چشام میسوزه.میسوزه.میفمی؟اشک میاد ازش.گریه ندارماا.اما چشام حساسه.حساس.میفمی؟؟

بدون سانسور-2

تو رختکن باشگا بودم.لختِ لخت.داشتم لباس عوض میکردم.بعد یه دختره دیگه اومد.به طرز جالبی خیره نگام کرد.اصلن حواسش نبوداا.برگشتم سمتش فوری روشو برگردوند گفت ببخشید!!خندیدم گفتم نه بابا راحت باش اونم خندید و خلاصه...

بزرگ که شدم


از نامه های سهراب سپهری

این سوسک های پدرسگ هم که مرا راحت نمیگذارند.تا میروم آشپزخانه و چراغ را روشن میکنم،همه در میروند.مرا میشناسند.همه به هم میگویند فلانی آمد.یکی از بشقاب میپرد پایین و یکی از روی قوطی نمک.و همه با هم در میروند.انگار میگویند یک،دو،سه بعد در یک آن فرار میکنند.میترسم تمام نقاشی های مرا بخورند...
از نامه های سهراب سپهری-در نیویورک-به خواهرش پریدخت سپهری

خاطره دلبرکان غمگین من

در آن لحظه ملتفت شدم یکی از جذابیت های سالخوردگی این است که دوستان مونث جوان،چون ما را از رده خارج و کبریت بی خطر میدانند،خود را مجاز به شوخی های تحریک آمیز میکنند.

گابریل گارسیا مارکز

خاطره دلبرکان غمگین من

یادم می‌آید در آماکای* راهرو لمیده بودم و داشتم رمان زن آندلسی سرزنده را میخواندم و تصادفا او-دامیانای باوفا-را خمیده بر طشت رختشویی دیدم.ماجرا از همان جا شروع شد و سال ها ادامه داشت.
گابریل گارسیا مارکز
*نوعی نئنو

۱۳۸۹ مرداد ۳۱, یکشنبه

فیه ما فیه

خوی من به گونه ای است که دوست ندارم هیچکس از دست من دل آزرده شود.گاه پیش می‌آید کسانی در گرماگرم سماع،دست افشان و پای کوبان خود را به من میکوبند و یارانم آن ها را از من دور میکنند،اما من از این کار خرسندم.صدبار گفته ام که دوست ندارم به خاطر من به کسی سخنی درشت بگویند.آخر من دل‌نازکم.آنقدر دل‌نازک که برای دل کسانی که پیش من می‌آیند،شعر میگویم،زیرا میخواهم با این شعر ها سرگرم شوند و دلشان از بار غم و اندوه سبک شود.اگرنه،شعر کجا و من کجا؟!
مولانا

فیه ما فیه

تن تو اسب توست.اسبی بر سر آخور دنیا.خوراک این اسب که خوراک تو نیست.

مولانا

پنج نفری که در بهشت ملاقات می‌کنید

مارگریت همانطور که به دختران بیکینی پوش کنار دریا نگاه میکرد به ادی گفت که هرگز انقدر بی‌پروا نبوده که چنین لباسهایی بپوشد.و ادی به او گفت پس این دختران خیلی شانس آوردند،چون اگر تو چنین کاری میکردی دیگر کسی به آنها نگاه نمیکرد.مارگریت در میانه چهل و پنجاه سالگی چاق تر از قبل شده بود و اطراف چشم هایش هم چین و چروک افتاده بود.اما بسیار خوشحال شد و در حالیکه به بینی کج و چانه پهن ادی نگاه میکرد از او تشکر کرد.
میچ آلبوم

بدون سانسور-1

برام مهم نیس چه برداشتی میکنین از ان حرفم.

اما خیلی دوس داشتم که یه دوست همجنسگرا داشته باشم.پسر منظورمه ها.به نظرم باید جالب باشه

۱۳۸۹ مرداد ۲۷, چهارشنبه

مریض بودم؟

الان که فک میکنم میبینم عجب دروغای شاخ داری میگفتم.بعد اون دوستم اصلن نمیفهمید؟مطمئنم باور میکرد.اما چون بچه بودیم زود یادمون میرفت.چی گفتیم.چرا گفتیم.خوب دروغامو یادمه.آخه میدونی دروغاییم بود که توش هیچ منفعتی برام نداشت.یا اینکه منو از یه مخمصه در بیاره.در واقع به جور داستان سرایی بود.
وقتی 8 سالم بود.درس یادمه.دوم دبستان.8 سالم بود.دوستم چسبیده بود به نرده های راه پله مدرسه و پاشو آویزون کرده بود.منم از اینور تکیمو داده بودم به نرده ها.دوتاییمون موهامونو مدل سیبِل زده بودیم.مدلش اینطوری بود که موهامونو کوتاه کرده بودیم.نه پسرونه ها.بلند تر از پسرونه اما کوتاه بود.بعدش جلوشو سیخ میدادیم بالا بغلشم به مدل دم خط میچسبوندیم به دم گوشمون.با ژل!آره اونجا بودیم که من بهش گفتم میدونستی من یه خواهر داشتم؟قبل از من به دنیا اومده بود.دوستم سرشو بلند کرد و نگام کرد.خوووب یادمه.یه طوریکه انگار منتظره بقیه حرفامه.منم ادامه دادم:اما تو دریا غرق شد.یه خال مشکی گرد گوشه لبش داشت-آخه اون موقع من با مداد چشم گوشه لبم خال میذاشتم-واسه همینه که من گاهی گوشه لبم خال میذارم.دوستم بلند شد و فک کنم بوسم کرد یا یه چیز گفت که خوب یادم نیس.
یکی دو سال بعدش.ظهر بود.اون موقع خونه ی خیابون لاکانی بودیم.اون خونه دو طبقه بود.خونه ما طبقه دوم بود.بعد طبقه دوم پله داشت که فک میکردی پله طبقه سومه اما در واقع پله پشت بوم بود.تو پاگرد راه پله پشت بوم یه پنجره بود.که میشد همه جارو دید.من همیشه پاتوقم اونجا بود.وقتایی که غصه دار میشدم.وقتایی که برق میرفت-همیشه خونه تنها بودم- .حتا بعد تر ها که بزرگ شدم و دوس پسرکانی پیدا کردم.مثلن اونا میومدن اونجا و من با تلفن باهاشون حرف میزدم.چی داشتم میگفتم؟اوهوم.اونجا نشسته بودم و داشتم با همون دوستم حرف میزدم.بهش گفتم میدونستی من قبلنا سرطان داشتم؟دوستم گفت نهههههه گفتم اما الان دیگه خوب شدم.یه مدت شیمی درمانی رفتم بعد خوب شدم.فرداییشم جای چند تا دون دون رو بدنمو به عنوان اثرات شیمی درمانی بهش نشون دادم.ینی واقعن نفهمید؟نه مطمئنم نفهمید.اما زود یادمون میرفت.که چی گفتیم.چرا گفتیم.

۱۳۸۹ مرداد ۲۶, سه‌شنبه

جدی نوشت

دلم میخواهد-میخاد-

بروم-برم- و بنشینم-بشینم- یک جایی

بعد دور خودم

یک حصار محکم بکشم

و

رویش-روش- یک تابلو بزنم

که

به من نزدیک نشوید-نشید- .

سکوت

دون خوزه فدریکوی خائن!این رای نهایی هیات محترم قضات ماست.شما آزاد هستید.شما میتوانید در خانه ی خود و در کنار همسر و فرزندانتان زندگی کنید.شما میتوانید هر چه را که میخواهید بخورید،بنوشید.میتوانید کتاب بخوانید،قدم بزنید و به هر کجا که میخواهید بروید.
اما به خاطر داشته باشید که از این لحظه،درست از همین لحظه تا دو سال حق ندارید کلمه ای بر زبان بیاورید،کلمه ای بنویسید و یا اشارات و علائمی به کار ببیرید که مقصود و منظوری در آن نهفته باشد.هر حرکتی که از ارسال پیامی خبر بدهد،این حکم را لغو و حکم اعدام را جانشین آن خواهد کرد...

نادر ابراهیمی

گفت‌وگوی من و غریبه ی صبحگاهی

وقتی پشت شما به من است چه طور انتظار دارید مرا ببینید؟شما پشت میکنید و بعد با جرئت میگویید وجود ندارد.این کار درستی نیست آقا.
نادر ابرهیمی

گقت‌وگوی من و غریبه ی صبحگاهی

تو به سگ فلج میگویی سگ خوابیده.بی انصافی است.

نادر ابراهیمی

تپه

من تو کنوشا به دنیا اومدم.بابام قایق میساخت.او یه سیا رو کشت.واسه خاطر اینکه سیاهه یه قایقشو سوار شده بود.سیاهه چهارده سالش بود.من نتونستم بابامو واسه این کار بکشم...اَه...

نادر ابرهیمی

قهرمانِ من،قهرمانِ ذلیلِ من...

نشسته بودم و نگاه میکردم.حتی یک سرفه آرام میتواند ثابت ترین نگاه دنیا را متلاشی کند.مرد،سرفه ای کرد.برخاستم.

نادر ابراهیمی

۱۳۸۹ مرداد ۲۵, دوشنبه

آدم های ذهنم

مثلن امروز یک بعد از ظهر زیبا و دلنشین است.مثلن ما یک فضای سبز دلنشین تر داریم که در وسطش از این میز صندلی های فرفورژه ی سفید قرار دارد.بعد مثلن قبلش یک باران ملایمی آمده و رنگین کمان زیبایی درست کرده.خلاصه از آن بعد از ظهر های تخمی و رویایی.

دوستانم را دعوت کرده ام.دوستان من همه ی آن آدم های درون مغزم هستند.هم واقعی هم غیر واقعی.

آن پیرزن.همانیکه چند وقت پیش داشت عکس های آلبومش را به همسایه فضول خود نشان میداد.قرار بود چند هقته بعد از آن اتفاق بمیرد.البته هنوز هم قرار است بعد از چند هفته بمیرد.ولی آن پیرزن برای همیشه در ذهن من در همان حالت باقیست.یعنی روی مبل راحتی اش نشسته چانه اش را گذاشته روی عصایش.فنجان چای را گذاشته روی میز بغل مبل راحتی.دارد فکر میکند که نریمان کیست.و قرار است چند هفته ی بعد بمیرد.

ریکا.همانیکه برایش نامه مینویسم.نمیدانم دقیقن چند ساله است.ولی خوب جوان است.حتا اگر من پیر شوم در ذهنم او همیشه جوان است.

نسترن.با همین مدل موی عجیبش.موهای کوتاهی که جلویش بلند است.و جلویش که بلند است به رنگ آبی است.چون اینجا ذهن من است پس آزادم هرطور که میخواهم تنش لباس کنم.چون رنگ مویش آبی است ترجیح میدهم آن کفش پاشنه بلند قرمزش را بپوشد با آن تونیک بنفش و شلوارک تنگ مشکی.

صهبا.مثل همیشه.بدون هیچ آرایشی.موهایش را ساده بسته.مطمئنم موقع آمدن چون دیرش شده بود و در حال دوییدن بود-مثل همیشه-یک جای لباسش جایی گیر کرده و پاره شده.چون این یک بعد از ظهر زیبا و تخمی است او اجازه دارد سازش را با خودش بیاورد.

آن سگ.همان سگی که آن روز در خیابان منتظر ماشین بودم و با او دوست شدم.همان سگ گنده و مو طلایی.می‌آید.نزدیک به صندلی‌ام لم میدهد رو زمین.به خدمتکار دستور میدهم یک کاسه غذای مخصوص سگ بیاورد.این یک بعد از ظهر زیبا و تخمی است و من اجازه دارم یک خدمتکار داشته باشم و به او دستور بدهم.

آن پسر کافه موکا.همانی که از او خوشم می‌آید.او هم بیاید.

مارال.آن دخترکی که در پیش دبستانی با او دوست بودم.در پیش دبستانی کلاسمان فقط سه دختر داشت.من،مارال و عسل.مارال یکبار به خاطر من با عسل دعوا کرد و به او گفت عسل ترش.او هم بیاید.

آدم های ذهنم را بیشتر از همه دوست دارم.چون همیشه با من هستند.همین ها کافیست...

۱۳۸۹ مرداد ۲۱, پنجشنبه

دو لب،یه لبخند

ابن لب ها دیروز لبخندی بود.که میزد.که بود.

این لب ها را روزی مشتاقانه نگاه می‌کردند.تا باز شود.تا بگوید.

این لب ها روزی منتظر داشت.

حالایش را نبین...

۱۳۸۹ مرداد ۱۹, سه‌شنبه

چو تخته پاره بر موج رها رها رها من

روزهایی هستند

که تو نمیدانی

به یاد کدام غمت

بزنی زیر آواز

نامه من به ریکا1

ریکای عزیز

الان که دارم این نامه رو مینویسم ساعت 4:06am هستش.نمیدونم چرا هروقت که ساعت 3 اینا که میشه یهو بغضم میگیره.حس و حال گریه.چند شب پیشا همین ساعت سه اینا بود.داشتم فیلم میدیدم.یه فیلم عادی.یه جایِ فیلم پدر خانواده برای اینکه بتونه بچه هاشو ببینه خودشو به شکل یه پیرزن دوس داشتنی در آورده بود.بعد من یهو زدم زیر گریه.انگاری که مثلن اون سکانس آخر میم مثل مادر بود.همچین به هق هق افتاده بودم.

اونقد گریه کردم که به فین فین افتادم.میدونی که گریه مرحله داره : اول بغض بعد چندتا نفس عمیق.گاهی تو همین مرحله میمونه.گاهی میره یه مرحله بالاتر.چندتا قطره اشک.مرحله بعدش هق هقِ.مرحله آخر هم فین فین.آره.بعد به فین فین افتادم.دستمو بردم سمت پاتختی که دسمال بردارم دیدم نیست!رو میز تحریرم بود.یه لعنت فرستادم.بلند شدم.برقو روشن کردم.رفتم دسمال برداشتم یه فین محکم و پر سر و صدا کردم.گریه ام دیگه تموم شده بود.بعد که برگشتم برم بخوابم یهو خودمو تو آینه دیدم.موهای قر و قاطی.چش قرمز و اشکی.نوک دماغ قرمز.با لبای ورچیده.یهو دوباره زدم زیر گریه.اصن یه وعضی...

تو هم اینطوری میشی؟برام بنویس.

قربانت
گل‌کو
9 مرداد 89

:)

تو می‌نویسی ، من لایک میزنم

انقده خوبه

۱۳۸۹ مرداد ۱۸, دوشنبه

هیس!

شب ها

درست زمانیکه آن ستاره ی لعنتی

آن گوشه

نزدیک به ماه

سو سو میزند

من

به یادت

نیس

تم

.

مخاطب خاص

آخرین بار که تو چشام نگاه کردی کی بود؟
هر دروغ که بگویی یکی از دندانهایت سیاه می‌شود.و اگر همینجور دروغ هایت را ادامه بدهی وقتی که بخندی همه ی دندان هایت سیاه هستند و دیگر کسی تو را دوست ندارد.

۱۳۸۹ مرداد ۱۷, یکشنبه

خالق که می‌شوی ، می‌کشی

خالد حسینی خیلی آدم ... !
او اول چند آدم را خلق می‌کند.می‌گذارد با آنها اخت شوی.آنها را بزرگ می‌کند.می‌گذارد ازدواج کنند.می‌گذارد زندگی کنند.بعد درست زمانیکه آنها را مثل موجودات زنده در کنار خود فرض می‌کنی و فکر می‌کنی با هر ورق زدن کتاب آن ها هم دنبالت می‌دوند.درست همان لحظه ، آن ها را می‌کشد.
بد می‌کشد.
ایکاش شخصیت های مرده کتاب هم سنگ قبری داشتند.

قدم زنی با خانوم صاد-2


ساعت 10:10 شب.من و خانوم صاد داریم رو پیاده رو قدم میزنیم.البته پیاده رویی در کار نیست.داریم گوشه خیابون راه میریم.

من : هووم.چند شب پیشا یه خواب دیدم.یه پسره بود.همچین پسرم نبودا.27-28 سالش بود.بعد کلی باهم حرف زدیم.بیشتر اون حرف زد.تاحالا همچین آدمی رو ندیده بودم.بین حرفاش فهمیدم اسمش آرشِ.خیلی بغلم کرد.ببین کاملن گرمی تنشو حس میکردم.میفهمی؟تا حالا اینجوری نشده بود.

خانوم صاد : قد و هیکلش چه جوری بود؟

من : خوب راستش تو کل خواب پهلوی هم دراز کشیده بودیم.ندیدم قوارشو!فقط این تو ذهنمه که پوستش رنگ سفید معمولی بود موهاشم تیره بود.همین.

خانوم صاد : هووم.یه آدم با این مشخصات میشناسم

من : خدا نگهش داره!هیچی دیگه.بعدشم خوابیدیم.البته نه از اون خوابااا.فقط خوابیدیم.بغلم کرد و خوابیدیم.کاملن حسش کردم.

در همین حال از پهلوی کافه موکا رد میشیم.پسرِ کافه چی بیرون رو یه نیمکت نشسته.

من : وای از این پسره خیلی خوشم میاد.

خانوم صاد با تعجب و خنده : منم!!میبینمش حس خوبی بهم دست میده.


و خیلی صحبتای دیگه که مثل بالاییا فقط واسه خودم جالبه.خیلی خوب بود اگه میشد همشو ثبت کرد.

خیلی خوبه که هستی خانوم صاد.خیلی خوبه که هستی و میتونم در کنارت راحت حرف بزنم.بدون اینکه نگران باشم راجع بهم چه برداشتی میکنی.

۱۳۸۹ مرداد ۱۶, شنبه

دخترانه-1

یکی از خوبی های پوشیدن لباس گشاد در خانه این است که می‌توانید با خیال راحت هرچه دلتان خواست بخورید و متوجه گنده شدن شکمتان نشوید.

صندلی

یه صندلی خالی
همیشه یه صندلی خالی نیست.

جایی بوده که فبلن یکی روش نشسته

الان پا شده و معلوم نیست کجا رفته

۱۳۸۹ مرداد ۱۳, چهارشنبه

می و نی

پیالتم رفیق!سر بکش منو.

فراخوان

کوهنوردی

در بغل تو...

آقای خیالی ذهن من

دیشب

مرا بوسید.

حالنا

من آدم بی‌معرفتی هستم.

من فقط سراغ آدم هایی را میگیرم که آنها هم سراغ من را میگیرند.من فقط آدم هایی را دوست دارم که آن ها هم مرا دوست دارند.من فقط به آدم هایی میگویم مواظب خودت باش که آنها هم به من همین را بگویند.

من آدم روابط دو نفره-متقابل-هستم.

من آدم بی‌معرفتی هستم؟

۱۳۸۹ مرداد ۱۲, سه‌شنبه

پن فرند


بزن به تخته

دیروز تو راه بودیم.با مامانم.دوتایی داشتیم میرفتیم شهسوار.شاید آخرین باری که من و مامان دوتایی باهم رفتیم بیرون از شهر مربوط میشد به دوم دبستانم.که رفته بودیم لاهیجان.و بعد از مدتها دیروز دوباره!

سرعت غیرمجاز مامان،سبقتای عجیب غریب،لایی کشیدناش،صدای بلند آهنگ تو ماشین،فحشای آبدار مامان به راننده هایی که بهش راه نمیدادن.

شاید من مامانمو به خاطر همین چیزاشه که دوس دارم!

۱۳۸۹ مرداد ۵, سه‌شنبه

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم!

 


 - حالت خوبه؟


- اوممم...نع


 


+ وقتی آخر کلمه ای جمله ای نقطه نمیگذرام ینی حرف دارم.ینی این کلمه با یه نقطه تمام نمیشود.ینی گور پدر آن کسی که گفته در انتهای جمله باید نقطه گذاشت.زمانی نقطه میگذارم که منظورم را رسانده باشم.که حرفم را زده باشم.که حرفم را تمام کرده باشم.


+عنوان از فریدون مشیری.

بدو!

 


ثانیه ها می‌گذرند


دقیقه می‌شوند


روزها را طی می‌کنند


اما تو


نمی‌آیی


نه اینکه نخواهی،نه!


نیستی تا بیایی

لیلی اش من بودم

 


مجنون اگر لیلی نداشت،مجنون نبود.


 

عادیه خوب

 


امروز رفتم باشگا.واس بدنسازی و این حرفا.بعد یه دسگاهی بود که توش آدم وارونه میشد بعد تو همون حالت باید کلتو به شکمت نزدیک میکردی!!اصن یه وعضی.من هی گفتم خانوم من میترسم میفتم میمیرم هی خانومه میگف نه برو من هواتو دارم.ینی یه چیزی بودا.ولی خوب نیفتادم :دی


بعدشم که تو راه برگشت واسه اینکه به شکمم مدیون نشم رفتم تو یه کافه نشستم و یه چی خوردم.نوشیدنی بود.هعی!تنها تنها نشستم.یه گوشه دوتا خانوم نشسته بودن یه گوشه دیگه یه دختر پسر.کلی هم خوب بود.کلی هم خوش گذش.مثلن!


 

۱۳۸۹ مرداد ۴, دوشنبه

سازت را با من کوک کن

 


به نظر من یک آهنگ غمگین قدیمی فقط یک آهنگ غمگین قدیمی نیست.آهنگی است که در هر ثانیه اش میتوانی زندگی کنی.که چه کسانی در چه لحظاتی به آن گوش دادند و اشک ریختند.


این را گفتم که بدانید من حق داشتم صبح وقتی با آهنگ الهه ناز بیدار شدم بغض کنم اشک بریزم سرم را محکم در بالش فشار دهم و به یاد همه ی آن ثانیه ها گریه کنم.

شدیدن معتقدم

 


میمون هرچی زش تر ، ادا اصولش بیشتر


خودمو میگم


:)

۱۳۸۹ تیر ۲۹, سه‌شنبه

نا

 


 


الان یه شلوار شل و ول طوسی پامه با یه تاپ صورتی با نوشته های مشکی.اگه الان آزاد بودم یه کتونی پام میکردم و میزدم بیرون.حتا نیاز نبود گوشی و هندزفیری ببرم.به مردم نگاه میکردم.مدت ها به مردم آزاد نگاه میکردم.آره بعدش میرفتم بیرون.از همین خیابون خودمون تا پارک پیاده میرفتم.  


 


الان ساعت ۷ غروبه.صب که اونو نوشتم حوصله نداشتم ادامه اش بدم.ساعت ۶ رفتم بیرون.نه با شلوار و تاپ دلخواهم.با شلوار جین و مانتوی مشکی گشاد و بلند و با یه شال.جز موبایل و هندزفیری و کلید خونه هیچی با خودم نبرده بودم.ینی کلن نتونستم به هیچ کدوم از اونایی که تو ذهنمه عمل کنم.


اصلنم خوش نگذش.ینی کلن جدیدنا به من هیچی خوش نمیگذره.


الانم سگم.حوصله ندارم.

مونث32 ساله

 


زن جوان ، دختر پیر

گشاد

 


الان شیشه عینکمو تمیز کردم.کلن دنیا رو دارم از یه زاویه دیگه میبینم.

۱۳۸۹ تیر ۲۸, دوشنبه

انتروپوید روانی

 


Anthropoid X - تو تو خواب من چه غلطی می کردی آخه ؟ :دی 1:42 PM


you - انتروپوید!!!!خواب من؟؟؟وای:)))

چی بود حالا؟داشتی منو میکشتی؟؟:دی
Edit | Delete 2:19 PM


Anthropoid X - خوابه مثبت 18 بود ... نمیشه بگم :))))))))))))))))))))) 2:51 PM

you - خاک عالم:)))

ایمیلش کن بگو :دی
Edit | Delete 2:55 PM

 


Anthropoid X - نچ نچ ... من نمی تونم ... خیلی مثبت 18 بود :دی
یعنی آبروبره خوابه :دی
ا
ما هنوز هم واسم سواله ... تو تو خواب من چیکار می کردی آخه ؟؟ :دی 3:03 PM

 

you - انتروپوید.همین الان برام ایمیل میکنی.دارم میمیرم از فضولی  از بس بهم فک میکنی:)))))))

ولی پیلیز!!ایمیلش کنEdit | Delete 3:08 PM


Anthropoid X - آره :)))))))))))))) دقیقا مال همینه که زیاد بهت فکر می کنم :)))))))))))))))))) یک لحظه هم از ذهنم بیرون نمیری :))) باور کن:دی
نمیر ... چون هیچ رقمه نمیشه ... چی فکر کردی ... فکر کردی من بیتربیتم که همچین خوابی رو تعریف کنم ؟؟ نچ نچ نچ :دی
3:11 PM

 

you - هرکی اینجا فک کنه تو بی تربیتی خره.تو خیلی هم با ادب و اینایی.
حالا زیاد گیر نمیدم.ولی خوب خواستی بگو:)


Anthropoid X - http://micro-wrote.blogfa.com/post-5.aspx :دی 3:16 PM

 

you - :))))

الهی بمیرم برات.امکانات نداری که
Edit | Delete 3:19 PM

 

Anthropoid X - آره لامصب ... امکانات نبود ... لامصب تو خوابمون امکانات نداریم ... اگه امکانات بود که خواب توئه درب و داغونو نمی دیدم :دی 3:26 PM

 

 

 

 

+ چیز جالبی بود.به خندم آورد امروز  :)

 

نامه به خودم1

 


گلکو


تنهایی تو فقط به خودت مربوطه و تو ابدن حق نداری برای رهایی از این تنهایی زندگیه بقیه رو به هم بریزی.


لطفن اینو در روز چن بار با خودت تکرار کن تا یادت نره.

یه دوست پیدا کردم.

 


دیروز یه جایی بودم که نیم ساعت چل و پن دقیقه منتظر موندم.حالا اونش مهم نیس.بعد داشتم واسه خودم تو یه خیابون فرعی قدم میزدم.یه خونه ای بود که سگ داشت.از این سگ گنده ها.بعد سگه رو پله های بیرون خونه نشسته بود.من همینجوری وایسادم نگاش میکردم.عین خود من تنها بود.اونم برگشت منو نگاه کرد.بعد از پله ها اومد پایین.از حیاط رد شد.ندیدمش.فک کردم رفته.اما یهو از نرده های اینور دیوار خونه اومد بیرون.همینجوری داش میومد سمت من.یه خورده رفتم عقب.خوب ترسیده بودم.دیدم همینجوری داره میاد.شروع کردم به دوییدن.تو همون حالت خنده ام گرف.بعد وایسادم.برگشتم نگاش کردم.بیچاره همونجور وایساده بود داش منو نگاه میکرد.انگاری بهش برخورده بود که ازش ترسیدم.یه لحظه فک کردم چه قد کار بدی کردم.به رسم دلجویی یه ساندیچ از تو کیفم در آوردم و رفتم سمتش.ایندفعه اون چند قدم رفت عقب.وایسادم.خم شدم و ساندویچُ گذاشتم رو زمین.خودم رفتم عقب.اومد.ساندیچُ به دندونش گرفت و رفت.ندیدمش.ده دقیقه بعد دوباره اومد سمتم.ایندفه گفتم نه نیا سمتم میترسم.نیومد!همونجا وایساد.منو نگا کرد.منم نگاش کردم.زبونشو در آورد یه جوری تکون داد سمت لبش.انگاری ساندیچ بهش مزه داده بود.چند بار اینکارُ کرد.منم یه بار ازش تقلید کردم و بعد خندیدم.همونجور وایساده بود.بعد رفت.برگشت و رفت.


بعد از چند دقیقه هم که من باید میرفتم.موقعی که سوار ماشین شدم دیدم اومده سر کوچه و مودبانه وایساده داره نگام میکنه.چشاش دیوونه کننده بود.دستمو آوردم بیرون و باهاش خدافظی کردم.همونجور وایساد نگام کرد.ماشین رفت.وقت نشد ببینم موند یا بازم برگشت و رفت؟

۱۳۸۹ تیر ۲۶, شنبه

خسته ، کلافه ، پوچ

 


باز تو
باز من


باز صداي تخ تخِ آن کفش مسخره
باز صداي تک سرفه ي اعلام حضور تو
باز نيم نگاه هاي دزدکي من


من ميترسم


از خيره شدن به تو ، از نگاهِ به تو
آرام نمي شوم
با گرمي تنت
گر نميگيرم
وقتي که دست هايت را به سويم دراز ميکني


کلافه ، خيلي کلافه ، حتي کلافه تر از هميشه
در کنار تو
پا به پاي تو
راه مي روم.
خيره نمي شوم.
به رد پايت نگاه نميکنم.
فقط ميدانم
که بايد راه بروم
پا به پاي تو.
دستم را قايم ميکنم
مبادا بخواهند هم آغوش دستهايت شوند.
حتي نيم نگاهي هم به سويت نميکنم.
راه ميروي ، راه ميروم
به مقصد ميرسيم.


تو ميروي ، من مي روم.