ه‍.ش. ۱۳۸۸ دی ۹, چهارشنبه

سيل شبنم

نوگل ناشكفته اي هستم.
در آرزوي بهارم.
مادرم ميگويد بهار باز ميشوم.
ميگويد در اين مسير كسي نيست.
نترس.له نميشوي.منتظر باش بهار نزديك است.
ديشب باد شديدي آمد.داشتم از بين ميرفتم.
مادرم گفت نترس.باد كاري ندارد.فقط مي وزد.
گفت در اينجا بادگير هاي زيادي است.منتظر باش.بهار نزديك است.
دوستي دارم.درست مثل خودم
زير سايه ي برگ مادرم با هم بازي ميكنيم.
قطره هاي شبنم را به هم مي پاشيم.
با گرده هاي گل پاسكاري ميكنيم


صبح با قطرات شبنم او بيدار شدم.
كمي باز شده بودم.
نور خورشيد را ميتوانستم ببينم.
دوستم گفت حيف كه نميتوانيم از اينجا تكان بخوريم.مارا به اينجا دوخته اند.


شب باران شديدي امد
داشتم خم ميشدم.له ميشدم.نابود ميشدم.نميدانم.فقط ميدانم داشتم نابود ميشدم.
مادرم از شدت قطرات باران برگ هايش شكست.گلبرگ هايش توان سيل شبنم ها را نداشت.مادرم بود.اما نبود.باد ان را برداشت و برد.
من و دوستم تنها شديم.اما بوديم.
منتظر بهار بوديم.


بيدار كه شدم دوستم نبود.زمين را ديدم.
او بر روي ان له شده بود.ياد حرف مادرم افتادم."در اين مسير كسي نيست.نترس.له نميشوي"


اما او له شده بود.مادر خم شده بود.
و من همچنان منتظر بهار بودم...


                                           گلكو

ه‍.ش. ۱۳۸۸ دی ۷, دوشنبه

اندر فواید فضولی





 

پناه من

دهانت را بستند.
دستهايت را بستند.
از تو دروغ خواستند.


توهينت كردند.
ناديده ات گرفتند.
حقت را خوردند.
وتو گناه كار شدي.


بردند
كشتند
و تو اغتشاشگر شدي


حرمت را شكستند
اعتقاد را ناديده گرفتند
و تو ساختارشكن شدي.


                               گلکو

ه‍.ش. ۱۳۸۸ دی ۵, شنبه

من نباید عصبانی شم؟

من ديروز با دوستم رفتم سينما و اعتراف ميكنم بيشتر از اينكه حواسم به فيلم باشه حواسم به دور و بر بود.اول اينكه تنها جفت مونث حاضر در اونجا من و دوستم بوديم.البته نميخوام فضولي يا چيزي بكنماا ولي همه دختر و پسر بودن و اونجا بيشتر به يه سالن اجتماعات شبيه بود تا سينما.
خلاصه رفتيم نشستيم رديف سوم از ته قسمت وسط.امان از جماعت بي... كه ابروي هر چي ادمو بردن. يه دختري كه پوشش كاملا اسلامي اسلامي داشت در واقع رو پسر خودشو انداخته بود.يه دختر ديگه هم 4 بار هي با موبايلش بلند بلند ميگفت ببخشيد و از سالن ميزد بيرون.رديف پشتيمون هم كه يه دختر ديگه با پوشش كاملا اسلامي اسلامي(حجاب برتر) نشسته بود داشت حسابي با پسر بغليش لاس ميزد.انقد هم اين رديف پشت سر حرف ميزدن كه نگو.
خلاصه نيم ساعت اخر فيلمم كه رديف پشتيمون خالي شده بود.منم براي بار هزارم با خودم عهد بستم كه پامو ديگه تو سينما نذارم
من كاري به رابطه و اينجور چيزا ندارم اما ميگم تو محيط عمومي نبايد ادم انقد بي حيا و بي شخصيت باشه.اه..

ه‍.ش. ۱۳۸۸ آذر ۲۷, جمعه

تلخ اما شيرين

تنها چيزي كه تو اون چند ثانيه فهميده بودم صداي محكم در بود با اينكه انتظار هر صداي نا به هنجاري رو داشتم اما باز پريدم.روي صندلي چرخ دار نشسته بودم.همه چي مثل يه ميان پرده بود.داشتم كارامو ميكردم.يهو درو باز كرد.يه ه بود.مشت حرف زد.چشماش قرمز بود.گريه كرده بود يا از شدت عصبانيت بود؟به من گفت چه طوري روم ميشه تو چشاش نگاه كنم؟.من فقط هاج و واج نگاش كردم بهم گفت چه طوري دلم اومد باهاش اين رفتارو بكنم؟و من فقط داشتم مثل يه موتور جستجوگر تو ذهنم ميگشتم تا ببينم قضيه چيه.بعد گفت فطرت همه ي شما همينقد پسته.من چشام گرد شده بود.بعد يهو ساكت شد.لباشو همچين رو هم چفت كرده بودكه انگار نه انگار اين لب و دهن الان 2 متر باز بود و داشت داد ميزد.داشت داد ميزد؟فكر نكنم فقط داشت محكم حرف ميزد.بعدش رفت.به همين سنگيني كه اومده بود رفت.من فقط نشسته بودم و داشتم به اين فكر ميكردم كه شايد توهم زدم.واقعي بود يا نه؟

آب با شدت از فواره ميزد بيرون.با نورپردازي هاي اطراف انگار آب از بي رنگي به هزارويك ميزد.قطره هاي ريز آب رو دستم مي شست.رفتم روي سكوي حوض نشستم.اين جا قرار ما بود.قراري كه چند سال از عمرش ميگذشت.قرار گذاشته بوديم هروقت هر اتفاقي افتاد اين جا همو پيدا كنيم.مثه الان.منتظر نشسته بودم.عقربه ي ساعت همينجوري داشت دور صفحه ي

گرد ميدوييد.صداي خنده ي يه دختر منو به خودم آورد.نگاش كردم.داشت با دوستش ميخنديد.هر دوتاشون مي خنديدن.به نظر ميومد دانشجو باشن.فقط ميخنديدن.يه لحظه ساكت ميموندن تا نگاشون به هم مي افتاد دئباره ميخنديدن.هميشه دلم براي داشتن يه همچين دوستي تنگ ميشد.يه لحظه فكر كردم همه چي تقصير منه.اصلا از اولم نبايد خودمو درگير اين بازي ميكردم.منو چه به اين قرتي بازي ها؟بعد به خودم حق دادم.مگه من چه تقصيري داشتم.نه دوستي نه هم صحبتي.خوب ادم يكي رو ميخواد كه باهاش بگه و بخنده.دوباره سر خودم داد زدم كه چي؟الان داري ميخندي يا حرف ميزني؟بدبخت فقط داري به خنده ي اون دوتا حسرت ميخوري.گفتم نه!گفت آره.گفتم خفه شو.نيومد.رفتم خونه.


فردا يكي از دوستاش به من زنگ زد.تعجب كردم.ترسيدم.نگران شدم.كنجكاو بودم.گفت اون يه چيزايي رو بهش داده تا به من بده.من چند ثانيه موندم.گفت الو؟گفتم چرا؟خنديد و گفت به من ربطي نداره.تو دلم سرش داد زدم و گفتم اگه بهت ربط نداره غلط كردي زنگ زدي.گفت به هر حال الان ديگه رفته.بايد ميرفت.يه موقعيت خوب كاري براش پيش اومد و رفت.من نفسم بند اومد.لز رو غرورم بود كه تو تو اون لحظه فقط اين يادم بود كه نبايد سوتي بدم.گفتم ادرسو ميدونه.با تاكسي بفرسته.قطع كردم.


رابطه چند ساله؟موقعيت خوب كاري؟شايد از قصد داشت باهام بد رفتلر ميگرد تا ازش زده شم؟شايد داشت اذيتم ميكرد.شايد و مرض.نديدي چه طور ابروت رفت.نديدي دوستش چه طور باهات حرف زد؟ولي شايد قضي!زنگ ايفن بلند شد.چه قد زود تاكسي رو فرستاد.تو كل وسايل گشتم تا چيزي پيدا كنم.اما هيچي نبود.


بعد از ظهر به مهموني دوستم رفتم.با اينكه اعصاب نداشتم اما رفتم.بايد ميرفتم.چه قد سخته تظاهر كردن.


درو محكو بستم.راننده با اخم نگام كرد.اما فكر كنم خيلي عصباني بودم كه از غرغر كردن منصرف شد.كاش براي خيانتم مجازات بود.اصلا شايد اون زنه چرت گفته باشه.اولين بار بود كه ميديدمش.باهام صحبت كرد.منم حرف زدم.حرف زدن ارومم ميكرد.تز تون پرسيد.منم گفتم.همينجور گفتم بدون اينكه متوجه تغيير حالت صورتش شم.زن ازم اجازه خواست كه بره.رفت و برگشت.يه عكس رو zoom كرد و بهم نشون داد.با تعجب گفتم خودشه.عكس رو از حالت zoom دراورد.واي.اينجا كجاست؟چرا اين همه ادم دورش جمع شدن.اون دختره چرا بهش چسبيده؟چرا جلوشون سفره پهنه و اينه و شمعدون داره؟يعني انقد خر بودم يا اون انقد زرنگ بود؟


رسيدم خونه.درو اروم بستم.لباسمو مثه هميشه عوض كردم.ارايشمو پاك كردم.وان پر اب داغ كردم و با لباسم رفتم توش.ياد شيمي سال اول افتادم كه ميگفت


O2زير اب سرد بيشتره.اما اين زير همه چي خوب بود.همه چي؟.


تو يه لحظه فقط تونستم نيم خيز شم و سرفه كنم.سرفه كردم.بعد نفس كشيدم.داشتم با خودم چي كار ميكردم؟نميدونم.به پشتي وان تكيه دادم.يعني انقد نفرت انگيزم؟من روحم ضربه خورده بود.روحم ضربه خورده بود.براي كسي مهم بود؟!.


ه‍.ش. ۱۳۸۸ آذر ۲۶, پنجشنبه

خاك تشنه

و طلسم ميشكند
ذره هاي خاك كوير آب را حس ميكنند
لبخند ميزنند!
چرا؟
شايد ميخواهند روياي سبز شدن را عملي كنند
يا شايد ميخواهند گرسنه هاي منطقه را غذا بدهند
يا شايد ميخوا!اه نه ديگر قطره ي ابي حس نميكنند.
اخم ميكنند.
چرا؟
شايد حسرت ميخورند كه چرا در عصر آن پيامبري نيستند كه با راه رفتنش زمين سبز ميشد.
شايد ميدانستند و حالا مطمئن شدند كه بيهوده افريده شدند
چرا؟


                                                                       گلکو

روياي پوچ

من آرزو ميكنم!
من آرزو ميكنم بچه ي كولي موهايش قرمز نشود.
آرزو ميكنم كه ديگر جنگ نشود.
آرزو ميكنم كه دنيا در زمين خلاصه شود.
و اين شايد دريچه اي باشد به روي نگاهي نو.
و من آرزو ميكنم
كه هيچ وقت صحنه ي قرباني شدن حيواني را نبينم
گريه هيچ وقت گريه بي گناه كودكي را نبينم.
شايد در آن لحظه كه هيچ چيز بدي در اطرافم نيست
آرامش عميقي بگيرم و بگويم
آه خداوند!چه قدر همه چيز خوب است!
                                                             
گلکو

مقدمه

az aval majara be zaher enghad maskhare nemiomad.vaghti khaterehaye rozanaro to zehnet moroor mikoni benazarat miad wow cheghad alie ama vaghti ke baraye yeki tarifesh mikoni taze mifahmi oonghadam jalebnamoon hatta iman miari ke cheghad maskharas.aksare chizayi ke toye in weblog mikham benevisam delneveshtehaye khodame.age nazareto be man begi khoshalam kardi.