۱۳۹۶ شهریور ۶, دوشنبه


خيلي اين فكر آزارم ميده كه روزا ميگذرن و ميرن جلو ولي انگار تو ثابتي،نرفتي جلو،چيزي تغيير نكرده،شيش و پنجاه دقيقه ديروز و هفته پيش هم همين بوده،و چشمام هم در نهايت همينو ميبينن و برام شاهد از غيب ميارن،چرا بايد آقاي طوس رو ميديدم؟چه حسي داره كه بيشتر از پونزده سال هرروز و سر ساعت مشخصي يه جا باشي،تابستونا دستگاه يخ در بهشت رو راه بندازي و زمستونا شير كاكائو داغ،انقد اونجا موندي كه ديگه واسه هيچكس طوطي پر سر و صدا ت جالب هم نيست،من آقاي طوس رو ديدم و فكرم رفت تو روزايي كه حتما كمتر از ده سالم بود و هر بار از اونجا رد ميشديم مامانم برام يخ در بهشت گلاب و ليمو ميخريد و گاهي كه عجله داشت آقاي طاهري رو ميفرستاد،هميشه فك ميكردم حتما تو راه يه قلپ ميخوره،
تو هنوز رو همون صندلي ميشيني روبروي دكه روزنامه فروشي اي كه صاحبش مرده و پسر ش اونجا رو ميچرخونه،من ميدونم صاحبش تو برف مرد،اون موقع ها ما روزنامه ميخريديم و من يادمه باور نكردم
شايد زندگيت شاد تر از اين حرفا باشه ولي راستش موضوع منم نه تو،من وقتي ديدم زل زدي به پياده رو و نگاهت گمه احساس كردم چند ساااله كه اونجايي،و اين فكر آزارم ميده چون در واقع من چند ساله كه همينجام،ليترالي همين نقطه
انقد خودمو خسته ميكنم تا شبا زودِ زود بخوابم تا زودتر ادا درآوردنم تموم شه،اداي بي حوصلگي يا اداي خوشحالي يا اداي معاشرت،فقط خدا ميدونه چه قد دلم ميخواست ميتونستم معاشرت كنم ولي چطوري ميتونم بهت بگم چه چيزي رو احساس ميكنم و چه قد از حس كردنش پريشون و كلافه و درمونده م وقتي نميتونم بهت اعتماد كنم
ولي خيلي ميترسم،ترسي كه از ندونستن و دور موندن مياد،ببخشيد آقاي طوس كه شايد يه دقه داشتي پياده رو رو نگاه ميكرديو يه چرتي ميزدي كنار مغازه ت،من مغزم مسموم شده و نميتونم جلوشو بگيرم،شما رو اونطوري ديدم و بعدش دور پارك جز ملال و ملال چيزي نتونستم تو چهره آدما پيدا كنم
من فقط دنبال يه چيزي ام كه ديدنش اميدوارم كنه،شنيدنش شادم كنه،بتونه كمكم كنه،آره به گمونم ترسيدم كه تنهايي دارم همه ي اينا رو ميبينم و نميخوام حتي به كسي بگم چون به راحتي ميتونستم جور ديگه اي ببينم
آه كي مغزم انقد مسموم شد

۱۳۹۶ فروردین ۱۷, پنجشنبه


روزايي كه از لحظه شروعشون نحس ميشم و تو جمله بنديام يك كلمه در ميون از گه استفاده ميكنم،زياد شده،آخرين بار هفته ي پيش بود و خروجيم خيلي پر سر و صدا بود،و فكر ميكردم حالا حالا ها مغزم ميتونه تحمل كنه،ولي امروز،دوباره
تازگيا پيراهناي خيلي خيلي بلندِ نخي ميخرم،چون وقتي تو آينه خودمو ميبينم احساس نميكنم به يه چاق زل زدم كه ترك ترك شده،طرح لباسو ميبينم و باور كني يا نه،لاغر نشونم ميده،و وقتايي كه اينطوري ميشم به جاي اينكه دمپاييامو از پام درآرم و زانوي غمم رو بغل كنم ميرم يه كفش پاشنه بلند ميپوشم،هم پاشنه هاش اونقد بلنده كه اجازه نميده زانوي غم شكل بگيره هم وقتي اين لبه نشستم تو شيشه ي كمدم انعكاس كسيو ميبينم كه يه لباس خوشگل تنشه با كفش خوشگل تر.حواس پرتي بهتره،چون راستش هنوز از هفته ي پيش خروج كامل نكردم كه بخوام يك فروپاشي ديگه رو هم مديريت كنم،اصلا همينكه ايميلمو باز كردم دارم واسه وبلاگم ميفرستم خودش ادامه ي حواس پرتيه،با اين كفشا و اين پيراهن خوشگله
ديشبم يه فيلم ميديدم انقد كس بود كه بعد چهل و سه دقيقه تماشا خفه ش كردم،دختره تو كليسا منتظر نامزدش بود پسره پيداش نشد يه آقاي پيري مياد به دختره ميگه بعضيا جا ميزنن پيش مياد،دختره هم اشكاشو كنترل ميكنه ميگه شايد بعضيا آره ولي دزموندِ من نه!!! اونم تو فيلم جنگي،برو بابا،من اگه ميخواستم از اين كسشرا بشنوم ميرفتم سينما
فيلم آخريه تام فورد هنوز رتبه ي اولو داره واسم،راستش سعي كردم سينما پاراديزو يا بقيه دوستاشو ببينم و حتي يه زماني صرفاً فكر كردن به فيلماي قديمي واسم سرگرم كننده بود ولي نميتونم ديگه ارتباط برقرار كنم،يعني ديدنم با لذت نميشه،از اين فيلم ديدنا ميشه كه هي سرت تو گوشيه و كندي كراش بازي ميكني،كه درست نيست،فيلمو بايد از لحظه ي شروع ديد تا انتهاي تيتراژ پايان
كرم پودر هم بد چيزيه،وقتي ميزني ديگه نميتوني نزني،مخصوصا مني كه خودمو تا تو آينه ميبينم انگار يك قطار تو سر م با سرعت رد ميشه كه مسافراش سرشونو از پنجره ها آوردن بيرون و تو هم تو هم داد ميزنن خوشگلي زشتي خوشگلي زشتي خوشگلي زشتي خوشگلي زشتي،يك قطار طولاني
دوستم هم تو كون دوسپسرش زندگيشو داره ادامه ميده تقريبا،هر بار بهش زنگ ميزنم يا منتظره برن بيرون يا رفتن بيرون،واقعا يه وقتايي دلم ميخواد به دوسپسرش تكست بدم و بهش بگم يه ذره از دوستم رو بهم برگردون،ولي فصلا عوض ميشن،آدم ها هم شايد حالا عوض نشن ولي فصلاشون كه عوض ميشه،كاري نميشه كرد،خدا رو شكر هنوز به نقطه ي هرچيو من بدونم شريكم هم ميدونه نرسيدن،ميتونم يه وقتايي باهاش حرف بزنم ولي نميدونم،ارتباطامو گم كردم،با آدما،ساعت ها كنارم بشين،بعيده بتونم در مورد خودم حرف بزنم،بيشتر گوش ميدم،و كلي هم كس ميگما نيس كه ساكت باشم،ولي در مورد خودم؟ نه،نميخوام جز خودم كس ديگه اي تو اين نمايشنامه شركت داشته باشه،يا اينكه نميدونم از چه كلماتي استفاده كنم كه اون چيزيو كه با اون شدت حس ميكنم رو بتونم منتقل كنم،فكر ميكنم اگه وارد همچين مكالمه اي شم جملاتم مثل آدماييه كه افسردگي واسشون يه پرچم جلب توجهه،به جور ادا و بازي،ولي من اصلا افسرده نيستم،فقط خيلي واقع بينم،همين


۱۳۹۶ فروردین ۱۶, چهارشنبه

idlib



آخ چه قيامتي يهو روي سرت آوار شد بچه
كاش ادلب واست جايي ميشد كه بتوني بري مدرسه بزرگ شي شايدم عاشق شي،ولي كي واقعا  تصميم ميگيره كه بسه،زندگي واسه تو بسه،كاش بغلم اونقد بزرگ بود كه ميتونستم قايمتون كنم و نذارم بميرين
اما منم كه فردا صبح بيدار شم كمتر بهتون فكر ميكنم،شايد تا هفته ديگه يادم بريد و زندگي همينه،اينه كه منو ميترسونه،ماها طوري بزرگ شديم كه نديدن رو انتخاب كنيم،فراموشي رو انتخاب كنيم،كاش منم مثه اين آدمايي كه ازشون حالم بهم ميخوره نبودم،ولي خيلي هم فرقي با هم نداريم،دوام آوردن خيلي بي رحم تر از اونيه كه بشه فكرشو كرد،حتما بيشتر از بقيه اينو ميفهمي،اما ميخوام بدوني كه هميشه تو قلبم واستون شمع روشنه،شما بي گناه ترين بچه هايي بودين كه اندازه همه ي آدما حق زندگي داشتين،تنها فرقمون اينه كه شما كسايي بودين كه اونجا به دنيا اومدين،همين،بازم زندگي همينه،تو فقط بايد برقصي،حتي موقع مردنت