۱۳۹۶ آبان ۱۴, یکشنبه

گفت هميشه منتظر بودم گرفتاريام تموم شه و بيام بهت نشون بدم كه چه قد ميتونم آدم خوبي باشم
همون لحظه هم ميدونستم نبايد بهت نگاه كنم،گفتي از اينكه يكيو پيدا كردم كه مثل خودم اندازه ي خودم ديوونه س احساس آسودگي ميكنم،گفتي تو چه قد خوشگلي
من از لحظه اي كه باهات آشنا شدم جز رنج و آزردگي چيزي يادم نمياد،اينكه چطور بدبينم كردي،چه قدر بي اندازه دروغ گفتي،چه قدر رها م كردي،چه قدر رفتي و اومدي رفتي و اومدي رفتي و اومدي،شد سه سال
تو اين سه سال هركي خواست نزديكم شه مطمئن بودم داره بهم دروغ ميگه،اصلا هم مهم نبود كه نميگه،براي من مهم تو بودي كه تو چشام زل ميزدي و راحت دروغ ميگفتي،انقد راحت كه انگار برات ارزشي نداشتم،چون تو دروغ ميگفتي برام مهم نبود بقيه چيكار ميكنن،حتما اونام دروغ ميگن،چون تو دروغ ميگي
حتما اونا م ميخوان دهنمو سرويس كنن،چون تو دهنمو سرويس كردي
حتما اونام بهم خيانت ميكنن و براشون اهميتي نداره،چون تو اين كارو ميكردي
حتما اونا م بدون اينكه بگن بي دليل و بي زمان ميرن،چون تو اينكارو ميكردي
من سه ساله تو جهنمم،احساس ميكنم همه چيمو ازم گرفتي و هربار كه فكر ميكنم از شر فكرت خلاص شدم چطور پيدا ت ميشه؟ چطور ميتوني ادامه بدي؟ 
تو خيلي باهوشي،براي همين ازت خوشم مياد،ميفهمي چي ميخوام بشنوم،همونو بهم ميگي تا لحظه اي كه يادم بياري چه قد بدون شنيدن صدا ت بهم سخت ميگذشت،اونوقت بازم ميري
اين چه بازي ايه؟
تو خيلي بزرگي،از اينم خوشم مياد،وقتي بغلم ميكني نه از زلزله ميترسم نه از مريضي،به نظرم همه چي كوچيك و بي ارزش مياد وقتي بغلم ميكني
ولي تو هي ميري،منم هي خالي تر ميشم،ديگه برام شبيه يه ديو شدي كه فقط مياد آرامشمو از بين ميبره و ميره،تو ميتونستي قشنگ ترين اتفاقِ من باشي ولي حالا نميخوام حتي با كسي حرف بزنم،اگه كسي ازم بپرسه از تو چه خبر حتما سعي ميكنم نشنوم
تازه ميبينم چرا تو اين مدت هر كي اومد سمتم تو آينه ش فقط بي اعتمادي و بدبيني و بي اعتماد به نفسي خودمو ديدم و فرار كردم
بهت همه اينارو گفتم،ولي تو فقط گفتي عزيزم
دلم ميخواد گهي كه به زندگيم زدي خودت درست كني،چون من هركاري كردم نشد،فك كنم فقط خودت بتوني درستم كني،خيلي دوس دارم حرفايي كه زدي واقعي باشه
ولي تو فقط گفتي عزيزم

۱۳۹۶ آبان ۳, چهارشنبه

من تعادل رو در جايي بين اين ماه هاي پر استرس گم كردم،ببخشيد اگه زر ميزني بهت حمله ميكنم ولي واقعا مغزم در ميره وقتي ميبينم كسي نيست كه بهم انرژي مثبت بده و بگه چيزي نيست،تنش نده بهم،فكراي وسواسيشو بهم منتقل نكنه چون من ته تهش فقط بتونم با خودم مبارزه كنم،كه راستش ميتونم،نه هميشه،ولي ميبينم كه سعي ميكنم،ولي حالم بهم ميخوره وقتي ميبينمت،از اينكه نميفهمي و دقيقا كاريو كه نبايد ميكني،دقيقا چيزيو كه نبايد ميگي،دقيقا تنشي رو كه نبايد ميسازي،متولد ميكني،و من همه سعيمو كردم كه بهت بفهمونم،روشنت كنم،ولي تو فقط داري متلاشيم ميكني،چطوري ازت فرار كنم

۱۳۹۶ شهریور ۶, دوشنبه


خيلي اين فكر آزارم ميده كه روزا ميگذرن و ميرن جلو ولي انگار تو ثابتي،نرفتي جلو،چيزي تغيير نكرده،شيش و پنجاه دقيقه ديروز و هفته پيش هم همين بوده،و چشمام هم در نهايت همينو ميبينن و برام شاهد از غيب ميارن،چرا بايد آقاي طوس رو ميديدم؟چه حسي داره كه بيشتر از پونزده سال هرروز و سر ساعت مشخصي يه جا باشي،تابستونا دستگاه يخ در بهشت رو راه بندازي و زمستونا شير كاكائو داغ،انقد اونجا موندي كه ديگه واسه هيچكس طوطي پر سر و صدا ت جالب هم نيست،من آقاي طوس رو ديدم و فكرم رفت تو روزايي كه حتما كمتر از ده سالم بود و هر بار از اونجا رد ميشديم مامانم برام يخ در بهشت گلاب و ليمو ميخريد و گاهي كه عجله داشت آقاي طاهري رو ميفرستاد،هميشه فك ميكردم حتما تو راه يه قلپ ميخوره،
تو هنوز رو همون صندلي ميشيني روبروي دكه روزنامه فروشي اي كه صاحبش مرده و پسر ش اونجا رو ميچرخونه،من ميدونم صاحبش تو برف مرد،اون موقع ها ما روزنامه ميخريديم و من يادمه باور نكردم
شايد زندگيت شاد تر از اين حرفا باشه ولي راستش موضوع منم نه تو،من وقتي ديدم زل زدي به پياده رو و نگاهت گمه احساس كردم چند ساااله كه اونجايي،و اين فكر آزارم ميده چون در واقع من چند ساله كه همينجام،ليترالي همين نقطه
انقد خودمو خسته ميكنم تا شبا زودِ زود بخوابم تا زودتر ادا درآوردنم تموم شه،اداي بي حوصلگي يا اداي خوشحالي يا اداي معاشرت،فقط خدا ميدونه چه قد دلم ميخواست ميتونستم معاشرت كنم ولي چطوري ميتونم بهت بگم چه چيزي رو احساس ميكنم و چه قد از حس كردنش پريشون و كلافه و درمونده م وقتي نميتونم بهت اعتماد كنم
ولي خيلي ميترسم،ترسي كه از ندونستن و دور موندن مياد،ببخشيد آقاي طوس كه شايد يه دقه داشتي پياده رو رو نگاه ميكرديو يه چرتي ميزدي كنار مغازه ت،من مغزم مسموم شده و نميتونم جلوشو بگيرم،شما رو اونطوري ديدم و بعدش دور پارك جز ملال و ملال چيزي نتونستم تو چهره آدما پيدا كنم
من فقط دنبال يه چيزي ام كه ديدنش اميدوارم كنه،شنيدنش شادم كنه،بتونه كمكم كنه،آره به گمونم ترسيدم كه تنهايي دارم همه ي اينا رو ميبينم و نميخوام حتي به كسي بگم چون به راحتي ميتونستم جور ديگه اي ببينم
آه كي مغزم انقد مسموم شد

۱۳۹۶ تیر ۱۶, جمعه


وقتايي كه تو آلاچيق طبقه بالا ميشينم و تو ساختمون هم هيچكس نيست باز اون اندازه كه دنبالشم احساس نميكنم تنهام،پس واقعا نميفهمم چرا بايد بهش چيزي بگم،من از خدامه عزيزم،خبر نداري