۱۳۹۹ خرداد ۱, پنجشنبه

Re:


چیزای زیادی آزارم میدن،سهم نداشتن،کم تحملی،سردی،ول کردن،اینکه کاری نتونی بکنی،نه که کاری نمیکنی،اینکه کاری ازت بر نیاد برای اینکه فقط بدونی از زندگی یه سگ حفاظت کنی،مجبوری بشینی پشت در چون اونا همه با همن
نمیدونم چرا چیزای بد انقد سریع پخش میشه؟ چرا عادتای خوب مقدارشون بیشتر نیست؟ چرا همه همه چیزو فقط برای خودشون میخوان؟ باشه همه نه،اکثریت
دیدن آدمی که فکر میکنه خوبه و همیشه میناله از اینکه چرا هیچکس قدر خوبیاشو نمیدونه؟ من برای تو خیلی گریه کردم چون هیچوقت نمیتونی بفهمی که در واقع آدم بدی هستی، هیچکس نمیتونه تحمل کنه رفتاری که تو باهاشون داری،برای همین ازت بدشون میاد، ولی تو فکر میکنی خوبی و کسی قدر خوبیتو نمیدونه، چه قد عجیب که هیچوقت نمیتونی واقعیتو ببینی
واقعا واقعیت چیه؟ وقتی چیزی باقی نمونده آیا هنوز واقعیت اونجا هم هست؟ واقعیت جایی که چیزی باقی نمونده هم هست؟ اگه یکی مدام سرت داد بزنه و واقعیتشو بگه تو میتونی کاری کنی؟ میتونی عوضش کنی؟ میتونی تکونش بدی و بگی نه واقعیت منم، اونم میتونه بلند تر داد بزنه که نه منم ،من خیلی برات گریه کردم چون دیگه پیر شدی و فقط به این فکر میکنی چرا هیچکی قدرتو نمیدونه، نمیتونی بفهمی چی هستی خودت که اینطوری میشه،همش فکر میکنی داری تاوان میدی، و من همش میترسم که شبیه تو شم چون تا همینجاشم آره
من سعی کردم مثل تو نبینم،مثل تو حرف نزنم،آروم و شمرده حرف بزنم،وقتی یکی باهام حرف میزنه بر خلاف تو که زورت میاد آدمو نگاه کنی و تو صورتت معلومه فقط داری به حرفای خودت فکر میکنی،من بر خلاف تو به چشمای آدما زل میزنم،آروم پلک میزنم که اطمینان بدم عجله ای ندارم،من خیلی سعی کردم مثل تو نباشم،حیوونارو میبینم دوسشون دارم و برام سخت نیست بهشون دست بزنم چون بعدش دستمو میشورم،بر خلاف تو که نمیخوای حتی نزدیکت باشن چون باور داری با هیچی نمیشه ضدعفونیش کرد
این چند ماه سوار یه چیزی بودم که فقط بردتم پایین حتی وقتایی که خیلی رفتم بالا،سوار افسردگی
از هیچ چیز لذت نبردم،استرس و اضطرابی که معلوم نیست از کجاس ولی مگه میشه از پنجره بیرونو نگاه کنی و نترسی؟ آدما با سنگ و چوب دنبال سگا میکنن،مگه میشه نترسی؟ چرا همه چیزو برای خودشون میخوان؟ هیچکدوم از نقشامو خوب انجام ندادم،تو خودم بودم و هر بار خواستم نباشم،بیشتر غرق شدم
وقتی میرم کنار رودخونه میگم اگه همینجا بخوابم دیگه استرس ندارم،دیگه به چیزی فکر نمیکنم
من دیوونه م؟ نه که مهم باشه،من حتی ون گوگ رو جوری درک کردم که یک روز کامل گریه کردم،از اینکه چه قد میخواست توجه کنه ولی همه ی اطرافش پر بود از بی تفاوتی ،یا شاید فیلمرو خیلی خوب چیده بودن؟ نه نه،ون گوگ واقعیه،صداهای توئه که نخراشیده س
چیزای زیادی آزارم میدن،سهم نداشتن،کم تحملی،سردی،ول کردن،اینکه کاری نتونی بکنی،نه که کاری نمیکنی،اینکه کاری ازت بر نیاد برای اینکه فقط بدونی از زندگی یه سگ حفاظت کنی،مجبوری بشینی پشت در چون اونا همه با همن
نمیدونم چرا چیزای بد انقد سریع پخش میشه؟ چرا عادتای خوب مقدارشون بیشتر نیست؟ چرا همه همه چیزو فقط برای خودشون میخوان؟ باشه همه نه،اکثریت
دیدن آدمی که فکر میکنه خوبه و همیشه میناله از اینکه چرا هیچکس قدر خوبیاشو نمیدونه؟ من برای تو خیلی گریه کردم چون هیچوقت نمیتونی بفهمی که در واقع آدم بدی هستی، هیچکس نمیتونه تحمل کنه رفتاری که تو باهاشون داری،برای همین ازت بدشون میاد، ولی تو فکر میکنی خوبی و کسی قدر خوبیتو نمیدونه، چه قد عجیب که هیچوقت نمیتونی واقعیتو ببینی
واقعا واقعیت چیه؟ وقتی چیزی باقی نمونده آیا هنوز واقعیت اونجا هم هست؟ واقعیت جایی که چیزی باقی نمونده هم هست؟ اگه یکی مدام سرت داد بزنه و واقعیتشو بگه تو میتونی کاری کنی؟ میتونی عوضش کنی؟ میتونی تکونش بدی و بگی نه واقعیت منم، اونم میتونه بلند تر داد بزنه که نه منم ،من خیلی برات گریه کردم چون دیگه پیر شدی و فقط به این فکر میکنی چرا هیچکی قدرتو نمیدونه، نمیتونی بفهمی چی هستی خودت که اینطوری میشه،همش فکر میکنی داری تاوان میدی، و من همش میترسم که شبیه تو شم چون تا همینجاشم آره
من سعی کردم مثل تو نبینم،مثل تو حرف نزنم،آروم و شمرده حرف بزنم،وقتی یکی باهام حرف میزنه بر خلاف تو که زورت میاد آدمو نگاه کنی و تو صورتت معلومه فقط داری به حرفای خودت فکر میکنی،من بر خلاف تو به چشمای آدما زل میزنم،آروم پلک میزنم که اطمینان بدم عجله ای ندارم،من خیلی سعی کردم مثل تو نباشم،حیوونارو میبینم دوسشون دارم و برام سخت نیست بهشون دست بزنم چون بعدش دستمو میشورم،بر خلاف تو که نمیخوای حتی نزدیکت باشن چون باور داری با هیچی نمیشه ضدعفونیش کرد
این چند ماه سوار یه چیزی بودم که فقط بردتم پایین حتی وقتایی که خیلی رفتم بالا،سوار افسردگی
از هیچ چیز لذت نبردم،استرس و اضطرابی که معلوم نیست از کجاس ولی مگه میشه از پنجره بیرونو نگاه کنی و نترسی؟ آدما با سنگ و چوب دنبال سگا میکنن،مگه میشه نترسی؟ چرا همه چیزو برای خودشون میخوان؟ هیچکدوم از نقشامو خوب انجام ندادم،تو خودم بودم و هر بار خواستم نباشم،بیشتر غرق شدم
وقتی میرم کنار رودخونه میگم اگه همینجا بخوابم دیگه استرس ندارم،دیگه به چیزی فکر نمیکنم
من دیوونه م؟ نه که مهم باشه،من حتی ون گوگ رو جوری درک کردم که یک روز کامل گریه کردم،از اینکه چه قد میخواست توجه کنه ولی همه ی اطرافش پر بود از بی تفاوتی ،یا شاید فیلمرو خیلی خوب چیده بودن؟ نه نه،ون گوگ واقعیه،صداهای توئه که نخراشیده س

۱۳۹۶ آبان ۱۴, یکشنبه

گفت هميشه منتظر بودم گرفتاريام تموم شه و بيام بهت نشون بدم كه چه قد ميتونم آدم خوبي باشم
همون لحظه هم ميدونستم نبايد بهت نگاه كنم،گفتي از اينكه يكيو پيدا كردم كه مثل خودم اندازه ي خودم ديوونه س احساس آسودگي ميكنم،گفتي تو چه قد خوشگلي
من از لحظه اي كه باهات آشنا شدم جز رنج و آزردگي چيزي يادم نمياد،اينكه چطور بدبينم كردي،چه قدر بي اندازه دروغ گفتي،چه قدر رها م كردي،چه قدر رفتي و اومدي رفتي و اومدي رفتي و اومدي،شد سه سال
تو اين سه سال هركي خواست نزديكم شه مطمئن بودم داره بهم دروغ ميگه،اصلا هم مهم نبود كه نميگه،براي من مهم تو بودي كه تو چشام زل ميزدي و راحت دروغ ميگفتي،انقد راحت كه انگار برات ارزشي نداشتم،چون تو دروغ ميگفتي برام مهم نبود بقيه چيكار ميكنن،حتما اونام دروغ ميگن،چون تو دروغ ميگي
حتما اونا م ميخوان دهنمو سرويس كنن،چون تو دهنمو سرويس كردي
حتما اونام بهم خيانت ميكنن و براشون اهميتي نداره،چون تو اين كارو ميكردي
حتما اونا م بدون اينكه بگن بي دليل و بي زمان ميرن،چون تو اينكارو ميكردي
من سه ساله تو جهنمم،احساس ميكنم همه چيمو ازم گرفتي و هربار كه فكر ميكنم از شر فكرت خلاص شدم چطور پيدا ت ميشه؟ چطور ميتوني ادامه بدي؟ 
تو خيلي باهوشي،براي همين ازت خوشم مياد،ميفهمي چي ميخوام بشنوم،همونو بهم ميگي تا لحظه اي كه يادم بياري چه قد بدون شنيدن صدا ت بهم سخت ميگذشت،اونوقت بازم ميري
اين چه بازي ايه؟
تو خيلي بزرگي،از اينم خوشم مياد،وقتي بغلم ميكني نه از زلزله ميترسم نه از مريضي،به نظرم همه چي كوچيك و بي ارزش مياد وقتي بغلم ميكني
ولي تو هي ميري،منم هي خالي تر ميشم،ديگه برام شبيه يه ديو شدي كه فقط مياد آرامشمو از بين ميبره و ميره،تو ميتونستي قشنگ ترين اتفاقِ من باشي ولي حالا نميخوام حتي با كسي حرف بزنم،اگه كسي ازم بپرسه از تو چه خبر حتما سعي ميكنم نشنوم
تازه ميبينم چرا تو اين مدت هر كي اومد سمتم تو آينه ش فقط بي اعتمادي و بدبيني و بي اعتماد به نفسي خودمو ديدم و فرار كردم
بهت همه اينارو گفتم،ولي تو فقط گفتي عزيزم
دلم ميخواد گهي كه به زندگيم زدي خودت درست كني،چون من هركاري كردم نشد،فك كنم فقط خودت بتوني درستم كني،خيلي دوس دارم حرفايي كه زدي واقعي باشه
ولي تو فقط گفتي عزيزم

۱۳۹۶ آبان ۳, چهارشنبه

من تعادل رو در جايي بين اين ماه هاي پر استرس گم كردم،ببخشيد اگه زر ميزني بهت حمله ميكنم ولي واقعا مغزم در ميره وقتي ميبينم كسي نيست كه بهم انرژي مثبت بده و بگه چيزي نيست،تنش نده بهم،فكراي وسواسيشو بهم منتقل نكنه چون من ته تهش فقط بتونم با خودم مبارزه كنم،كه راستش ميتونم،نه هميشه،ولي ميبينم كه سعي ميكنم،ولي حالم بهم ميخوره وقتي ميبينمت،از اينكه نميفهمي و دقيقا كاريو كه نبايد ميكني،دقيقا چيزيو كه نبايد ميگي،دقيقا تنشي رو كه نبايد ميسازي،متولد ميكني،و من همه سعيمو كردم كه بهت بفهمونم،روشنت كنم،ولي تو فقط داري متلاشيم ميكني،چطوري ازت فرار كنم