ه‍.ش. ۱۳۹۶ فروردین ۱۷, پنجشنبه


روزايي كه از لحظه شروعشون نحس ميشم و تو جمله بنديام يك كلمه در ميون از گه استفاده ميكنم،زياد شده،آخرين بار هفته ي پيش بود و خروجيم خيلي پر سر و صدا بود،و فكر ميكردم حالا حالا ها مغزم ميتونه تحمل كنه،ولي امروز،دوباره
تازگيا پيراهناي خيلي خيلي بلندِ نخي ميخرم،چون وقتي تو آينه خودمو ميبينم احساس نميكنم به يه چاق زل زدم كه ترك ترك شده،طرح لباسو ميبينم و باور كني يا نه،لاغر نشونم ميده،و وقتايي كه اينطوري ميشم به جاي اينكه دمپاييامو از پام درآرم و زانوي غمم رو بغل كنم ميرم يه كفش پاشنه بلند ميپوشم،هم پاشنه هاش اونقد بلنده كه اجازه نميده زانوي غم شكل بگيره هم وقتي اين لبه نشستم تو شيشه ي كمدم انعكاس كسيو ميبينم كه يه لباس خوشگل تنشه با كفش خوشگل تر.حواس پرتي بهتره،چون راستش هنوز از هفته ي پيش خروج كامل نكردم كه بخوام يك فروپاشي ديگه رو هم مديريت كنم،اصلا همينكه ايميلمو باز كردم دارم واسه وبلاگم ميفرستم خودش ادامه ي حواس پرتيه،با اين كفشا و اين پيراهن خوشگله
ديشبم يه فيلم ميديدم انقد كس بود كه بعد چهل و سه دقيقه تماشا خفه ش كردم،دختره تو كليسا منتظر نامزدش بود پسره پيداش نشد يه آقاي پيري مياد به دختره ميگه بعضيا جا ميزنن پيش مياد،دختره هم اشكاشو كنترل ميكنه ميگه شايد بعضيا آره ولي دزموندِ من نه!!! اونم تو فيلم جنگي،برو بابا،من اگه ميخواستم از اين كسشرا بشنوم ميرفتم سينما
فيلم آخريه تام فورد هنوز رتبه ي اولو داره واسم،راستش سعي كردم سينما پاراديزو يا بقيه دوستاشو ببينم و حتي يه زماني صرفاً فكر كردن به فيلماي قديمي واسم سرگرم كننده بود ولي نميتونم ديگه ارتباط برقرار كنم،يعني ديدنم با لذت نميشه،از اين فيلم ديدنا ميشه كه هي سرت تو گوشيه و كندي كراش بازي ميكني،كه درست نيست،فيلمو بايد از لحظه ي شروع ديد تا انتهاي تيتراژ پايان
كرم پودر هم بد چيزيه،وقتي ميزني ديگه نميتوني نزني،مخصوصا مني كه خودمو تا تو آينه ميبينم انگار يك قطار تو سر م با سرعت رد ميشه كه مسافراش سرشونو از پنجره ها آوردن بيرون و تو هم تو هم داد ميزنن خوشگلي زشتي خوشگلي زشتي خوشگلي زشتي خوشگلي زشتي،يك قطار طولاني
دوستم هم تو كون دوسپسرش زندگيشو داره ادامه ميده تقريبا،هر بار بهش زنگ ميزنم يا منتظره برن بيرون يا رفتن بيرون،واقعا يه وقتايي دلم ميخواد به دوسپسرش تكست بدم و بهش بگم يه ذره از دوستم رو بهم برگردون،ولي فصلا عوض ميشن،آدم ها هم شايد حالا عوض نشن ولي فصلاشون كه عوض ميشه،كاري نميشه كرد،خدا رو شكر هنوز به نقطه ي هرچيو من بدونم شريكم هم ميدونه نرسيدن،ميتونم يه وقتايي باهاش حرف بزنم ولي نميدونم،ارتباطامو گم كردم،با آدما،ساعت ها كنارم بشين،بعيده بتونم در مورد خودم حرف بزنم،بيشتر گوش ميدم،و كلي هم كس ميگما نيس كه ساكت باشم،ولي در مورد خودم؟ نه،نميخوام جز خودم كس ديگه اي تو اين نمايشنامه شركت داشته باشه،يا اينكه نميدونم از چه كلماتي استفاده كنم كه اون چيزيو كه با اون شدت حس ميكنم رو بتونم منتقل كنم،فكر ميكنم اگه وارد همچين مكالمه اي شم جملاتم مثل آدماييه كه افسردگي واسشون يه پرچم جلب توجهه،به جور ادا و بازي،ولي من اصلا افسرده نيستم،فقط خيلي واقع بينم،همين


ه‍.ش. ۱۳۹۶ فروردین ۱۶, چهارشنبه

idlib



آخ چه قيامتي يهو روي سرت آوار شد بچه
كاش ادلب واست جايي ميشد كه بتوني بري مدرسه بزرگ شي شايدم عاشق شي،ولي كي واقعا  تصميم ميگيره كه بسه،زندگي واسه تو بسه،كاش بغلم اونقد بزرگ بود كه ميتونستم قايمتون كنم و نذارم بميرين
اما منم كه فردا صبح بيدار شم كمتر بهتون فكر ميكنم،شايد تا هفته ديگه يادم بريد و زندگي همينه،اينه كه منو ميترسونه،ماها طوري بزرگ شديم كه نديدن رو انتخاب كنيم،فراموشي رو انتخاب كنيم،كاش منم مثه اين آدمايي كه ازشون حالم بهم ميخوره نبودم،ولي خيلي هم فرقي با هم نداريم،دوام آوردن خيلي بي رحم تر از اونيه كه بشه فكرشو كرد،حتما بيشتر از بقيه اينو ميفهمي،اما ميخوام بدوني كه هميشه تو قلبم واستون شمع روشنه،شما بي گناه ترين بچه هايي بودين كه اندازه همه ي آدما حق زندگي داشتين،تنها فرقمون اينه كه شما كسايي بودين كه اونجا به دنيا اومدين،همين،بازم زندگي همينه،تو فقط بايد برقصي،حتي موقع مردنت

ه‍.ش. ۱۳۹۶ فروردین ۱۲, شنبه




شايد همه ي اينا بخاطر عادت نكردنه
عصباني ام،كلافه م،همش لبخند رو لبمه ،ولي احساس ميكنم دستا و پاهامو ورداشتن بردن،اما حوصله ترحم و دلسوزي بقيه رو ندارم پس به درك عصباني اي يا كلافه اي،لبخند بزن

ه‍.ش. ۱۳۹۵ بهمن ۱۴, پنجشنبه


با يك نفس عميق زير آب چطوري؟

من در طول روز وقتايي كه يادم مياد تو چه موقعيتي گير كردم ناخودآگاه دستمو ميبرم سمت پيشونيم و محكم فشار ميدم به داخل،شايد منتظرم اينطوري يه شروع نو بهم بدن
چند ماهه انقد اعصابم خورده كه اصلا نميفهمم رفتارم با بقيه چطوريه،نميتونم با كسي معاشرت كنم،واسم پوينتي نداره واقعا،چون از صبح كه بيدار ميشم احساس ميكنم دارم رو يه بند خيلي باريك تو ارتفاع راه ميرم،و حتي انتخاب خودم نبوده،نميخوام پايين و دور و اطرافمو نگاه كنم،نميدونم تا كجا ادامه داره،فقط اينو ميدونم هر بار كه يادم مياد دستمو ميبرم سمت پيشونيم چون اونقد واسم بزرگ هس كه نتونم بي حركت وايسم،متاسفانه ديگه احساس نميكنم اتفاقاي بزرگ منتظر منن،احساس ميكنم هر چي هس همينه،همين بوده،عادت كن

ه‍.ش. ۱۳۹۵ بهمن ۸, جمعه



نميدونم حواسمو چطوري پرت كنم،كاش زودتر شنبه شروع شه كه برم ورزش برم كار برم جاده و وقتي ميرسم خونه فقط بخوام ولو شم رو تختم،و نفهمم چطوري روزا ميگذره،فقط اونطوري شادم